مقالات | هنر کلاسيک
 
ردپای فرهنگ و تمدن مصر باستان در داستان سمک عیار

به یاد سیما کوبان هنرمند و ادیب همروزگارمان
 
 
  
 
 
 

 
 
 

چگونه افسانهها از رويدادهاي تاريخي بهرهمند مي‌شوند؟ نقش حافظهي جمعي ملت‌ها در اين بهره‌وري چيست؟ چگونه رود افسانه‌ها از سرچشمه‌ي رويدادهاي تاريخي جاري مي‌شوند؟ چگونه جويبارهاي خاطره‌ي جمعي که از رويدادهاي تاريخي زمانهاي گوناگون جاري شده‌اند، به هم مي‌پيوندند، در هم مي‌آميزند و رود افسانه را به وجود مي‌آورند؟ چگونه رود افسانه در طول زمان تغيير مسير مي‌دهد و با باورهاي عصر روايت هماهنگ مي‌شود؟ افسانه چگونه در زمان و مکان تغيير شکل مي‌يابد و با رويدادهاي تاريخي ديگري مي‌‌آميزد؟ و بسياري پرسش‌هاي ديگر که پرده برگرفتن از گوشه‌اي از داستان سمک عيار و جست‌وجوي تاثيرپذيري آن از روابط ايرانيان و مصريان در دوران باستان، شايد بتواند روشنگر برخي از اين پرسش‌ها باشد.

 تاکنون به تاثير فرهنگ مصر باستان بر فرهنگ و ادب مردمي ايران توجه چنداني نشده، حال آن که مي‌دانيم مصر در دوران هخامنشيان در دو نوبت، طي سلسله‌هاي بيست و هفتم و سي و يکم، به مدت در مجموع ١٣٢ سال يکي از ساتراپ‌هاي ايران بوده و در دوران ساسانيان نيز چند سالي ايرانيان بر اين کشور حکومت مي‌کرده‌اند. آنگاه که کمبوجيه سلسله‌ي بيست و هفتم موسوم به فراعنه‌ي پارسي را بنيان نهاد، از آغاز نظام سلطنتي در مصر بيش از دو هزار و چهارصد سال مي‌گذشت. البته فرهنگ و هنر مصري سابقه‌اي باز هم کهن‌تر از آغاز سلطنت در اين سرزمين دارد. به هر حال آن گاه که ايرانيانِ فاتح به خاک مصر قدم نهادند، سالها بود که  فرهنگ و هنر مصريان به اوج رسيده بود. اين فرهنگ و هنر غني نه تنها ايرانيان بلکه‌یونانيان را نيز شگفت‌زده کرده بود تا آنجا که هرودوت مصر را سرزميني مي‌داند که «شگفتي‌هايش از تمام مناطق زميني غني‌تر است»١. در اينجا ما را با سهم هنر مصر باستان در هنر هخامنشي و يا ساساني کاري نيست، بلکه در پي يافتن تاثيري هستيم که فرهنگ و تمدن قومي مغلوب بر حافظه‌ي جمعي قوم غالب به جاي گذاشته است و برخي از نمودهاي آن را در جاي جاي روايتي از داستان سمک عيار باز مي‌يابيم که در قرن ششم يا هفتم هجري مکتوب شده است. تنها نسخه‌اي که تاکنون از داستان سمک عيار يافت شده «در سه مجلد ... در کتابخانه‌ي بادليان آکسفورد ضبط است.

 بخش‌هايي از اين کتاب مفقود شده، از جمله «ميان مجلد دوم و سوم صفحات فراوان افتادگي هست.»٣ در پايان جلد سوم نيز داستان ناتمام است. خوشبختانه خانلري به‌یک ترجمه‌ي ترکي اين کتاب در دو جلد دست يافته که در اواخر قرن دهم و يا اوايل قرن يازدهم هجري انجام شده و تنها جلد دوم آن موجود است که «به شماره‌ی ٣٢٩٨ .Or در بخش کتابهاي ترکي کتابخانه‌ي بريتيش ميوزيوم ... با عنوان داستان فرخ‌روز ثبت شده است... از روي همين ترجمه ... قسمت بزرگي از اوراق گمشده‌ي اصل کتاب را مي‌توان بازيافت.»٤. خانلري برگردان فارسي جلد دوم ترکي را از آغاز تا آنجا که مطلب به آغاز مجلد سوم نسخه‌ي فارسي  بادليان مي‌پيوندد، در چاپ تصحيح شده‌اش آورده است. البته باز هم بخشي از مطالب نايافته مي‌مانند چرا که در اواخر جلد دوم نسخه‌ي بادليان، شاهزاده فرخ‌روز کودکي دو سال و نيمه است (آن گاه که گنج سيامک به او مي‌رسد) حال آن که در آغاز جلد دوم ترجمه‌ي ترکي جواني است دلداده که نمي‌داند «چگونه فراق گلبوي تحمل» تواند کرد ٥.

 

 قهرمان داستان، دلاور ريز جثه‌اي ست که «سمک عيار» مي‌نامندش٦ و با ساير ياران عيارش به‌یاري خورشيد شاه، پسر مرزبان شاه، و فرزندش شاهزاده فرخ‌روز مي‌آيد و در پي خدماتي که انجام مي‌دهد به «عالم افروز»  ملقب مي‌شود.

 خانلري را عقيده بر اين است که: «از شيوه‌ي انشاي کتاب پيداست که براي سخنوري پرداخته شده ...» و ادامه مي‌دهد: «کتاب سمک عيار يکي از داستانهاي عاميانه‌ي فارسي است که قرنها مايه‌ي سرگرمي و نشاط مردم اين سرزمين در اوقات فراغت بوده و قصه گويان، هر يک، آنها را از استاد يا پدر خود آموخته و عمري براي مردمان شهر و ده  بازگو کرده و سپس اين خدمت اجتماعي را به شاگرد يا فرزند خود سپرده و درگذشته‌اند.»٧

 برخي را عقيده بر اين است که اصل داستان سمک عيار مربوط به دوران اشکانيان است. سوگند خوردن قهرمانان داستان به «... نور و نار و مهر و هفت اختر ...» را مي‌توان نشانه‌اي از بازمانده‌ي باورهاي مهرپرستان دانست. خانلري، بدون تعيين تاريخ، به نکاتي اشاره مي‌کند که رابطه‌ي اين داستان را با روايت‌هاي ايراني دوران پيش از اسلام مي‌رسانند، از جمله «وجه تسميه‌ي خورشيد شاه قهرمان اصلي داستان سمک عيار» و آن را «با آنچه در کتاب پهلوي بندهش ... در ذکر اعقاب منوچهر پادشاه کياني آمده است» همانند ميداند .٨ در مقدمه‌ي شهر سمک اضافه مي‌کند: «اين گونه داستانهاي عاميانه اصلي بسيار کهن در تاريخ زندگي يک قوم دارند. راويان در طي زمان يکي پس از ديگري آنها را مي‌آموزند و سينه به سينه نقل مي‌کنند و هر بار داستان به اقتضاي زمان و به حکم تحول اوضاع جامعه رنگي تازه به خود مي‌گيرد تا براي شنوندگان غريب و ناآشنا نباشد، اما ضمنا قالب کلي داستان مانند تنه‌ي تناور درخت برجاي مي‌ماند و شاخ و برگ‌هاست که غالبا دستخوش تغيير و تبديل مي‌شود.» خانلري نتيجه مي‌گيرد: «ريشه‌ي اين داستان را شايد در روزگاري بسيار کهن بايد جست‌وجو کرد. به نظر مي‌آيد که اصل داستان در عصر پهلواني به وجود آمده و در طي زمان بارها تجديد حيات کرده و نو شده باشد.»٩

 نگارنده، با تکيه بر مفاهيم بعضي تصاوير و تکه‌هايي از متن، گمان مي‌برد که برخي از رويدادهاي داستان را بايد در حافظه‌ي جمعي ايرانيان در رابطه با مصر، از دوران باستان تا زمان نگارش داستان، يعني قرن هفتم هجري، جست‌وجو کرد. ريشه‌هاي اين رابطه شايد از دوران لشکرکشي کمبوجيه به مصر بازمانده باشند. در اينجا فقط به بخشهايي از داستان و تصاوير کتاب سمک عيار مي‌پردازيم که مي‌توانند به تلقي ايرانيان از تمدن و فرهنگ مصر مربوط باشند.

 سه جلد موجود از نسخه‌ي خطي کتاب سمک عيار داراي ٨٠ تصوير است. اين نسخه بدون ترديد به سفارش داستان‌سرا خطاطي و مصور شده و مقصود از تصويرسازي افزودن به اعتبار اجتماعي وي بوده است. اين شيوه‌ي نقاشي «مکتب شهرستاني» نام گرفته است چرا که کيفيت هنري آن با نسخه‌هايي که در کارگاه‌هاي درباري براي شاهان و شاهزادگان تهيه شده فاصله‌ي بسيار دارد. در عوض اين تصاويري که به وسيله‌ي يک يا چند نقاش خام‌دست تهيه شده‌اند، منبع کم‌نظيري براي شناخت باورها، آداب و رسوم و شيوه‌ي زندگي مردم قرنهاي ششم و هفتم هجري هستند. ١٠

 بحث درباره‌ي اهميت تجسمي اين تصاوير، که گمان مي‌رود بازمانده‌ی سنت نقاشي ديواري منطقه‌ی جنوب غربي ايران در دوران قبل از اسلام باشد، از حوصله‌ی اين نوشتار خارج است و در پژوهشي که تمامي تصاوير  کتاب سمک عيار را در بر مي‌گيرد مطرح خواهد شد.

 افرادي متعصب شماري از چهره‌ها را در تصاوير اين تنها نسخه‌ی شناخته شده از کتاب سمک عيار، محو کرده‌اند که البته چيزي از سنديت آنها نمي‌کاهد.

 تصويري که ما را در اين پژوهش رهنمون شد، يکي از همين تصاوير آسيب‌ديده است و در آن چهره‌هاي سمک (عالم‌افروز) و روزافزون محو گرديده است. در اين تصوير سمک چادر از روي مرده‌اي باستاني برمي‌گيرد و به او سلام مي‌گويد «پنداشت که آن ساعت از دنيا رفته.»١١ از يک سو، تصوير اين مرده به موميايي مي‌ماند و از سوي ديگر، مرده‌اي باستاني را که بپندارند ساعتي است از دنيا رفته فقط مي‌تواند موميايي شده باشد.

 با توجه به اين که در ايران، نه در دوران پيش از اسلام و نه در دوران اسلامي، مردگان را موميايي نمي‌کردند (هر چند که  momie= موميايي» به عنوان لغتي از ريشه‌ی فارسي ضبط شده ١٢ و هرودوت نيز اشاره‌اي دارد به اين که ايرانيان به جسد قبل از خاکسپاري موم مي‌ماليده‌اند) ١٣ مي‌توان پنداشت که اين بخش از داستان اشارتي به مصر دارد و «گنج‌خانه»ي داستان سمک عيار شايد تصوري است که داستان‌پرداز از مقابر فراعنه‌ی مصر داشته است.

 ناصر خسرو که در سال ٤٤١ هجري در مصر بوده مي‌نويسد: «سلطان را خادمي بود ... و اين خادم امير مطايبان بود و عظيم و توانگر و مالدار بود.»

 «و مطايبي آنان را گويند که در گوهاي مصر طلب گنجها و دفينه‌ها کنند. و از همه مغرب و ديار مصر و شام، مردم آيند و هر کس در آن گوها و سنگسارهاي مصر رنجها برند و مالها صرف کنند. و بسيار آن بوده باشد که دفاين و گنجها يافته باشند ... چه، مي‌گويند که در اين مواضع اموال فرعون مدفون بوده است. و چون آنجا کسي چيزي يابد، خمس آن به سلطان دهد و باقي او را باشد.»١٤  

 قبط‌پري، يکي از شخصيت‌هاي منفي داستان، نيز خواننده را متوجه مصر مي‌کند زيرا مسيحيان مصري را «قبطي» مي‌نامند. البته قبط‌پري مسيحي نيست چرا که پير «يزدان‌پرست» به سمک ياري مي‌رساند تا بر پريان پيروز شود.

 چنانچه بپذيريم گنج‌خانه به مصر باستان مربوط مي‌شود و قبط‌پري نمادي از مردم اين سرزمين است، محل شهرستان عقاب، نقش ماران در داستان، جلد کلاغ سياه قبط‌پري، شخصيت يزدان‌پرست، نقش پريان و جادوان، گنج درون شکم گاو در ظلمات و بسياري نکات ديگر، مفاهيم مشخصي مي‌يابند. حتی شايد بتوان توضيحي نيز براي لقب «شغال پيل‌زور»، استاد سمک، پيشنهاد کرد.

 پيش از آن که به‌یک‌يک اين موضوعات بپردازيم، بار ديگر يادآور مي‌شويم که نخستين تماس گسترده‌ی ايرانيان با مصر و تمدنش به دوران لشکرکشي کمبوجيه به مصر (سال ٥٢٦ ق. م.) مربوط مي‌شود شايع است که از کمبوجيه در مصر کارهاي ناشايستي سرزد از جمله زخم زدن به گاو مقدس آپيس و سوزاندن جسد موميايي آمازيس پادشاه سابق مصر.

 از سال ٤٠٤ ق. م. تا سال ٣٤٤ ق. م. سلسله‌هاي خودمختار بيست و هشتم تا سي‌ام بر مصر حکومت کردند. در اين سال اردشير سوم (اخس) بار ديگر مصر را اشغال کرد.١٥

 رفتار اخس در مصر به مراتب بدتر از کمبوجيه بود و ديگر نمي‌توان آن را «شايعه» انگاشت. «کشاورزان مصري اخس را به گردباد تشبيه مي‌کردند و به او الاغ لقب داده بودند چون اين حيوان نزد آنان تجسم شر بود. اخس به محض ورود به ممفيس دستور مي‌دهد الاغي را با تشريفات ويژه‌ی خدايان در معبد مستقر کنند؛ سپس گاو آپيس را سر مي‌برد و در ضيافتي ... آن را مي‌خورد ... وزيرش خواجه باگواس، تمام معابد را تاراج مي‌کند و گنجينه‌هاي آنها را همراه با کتابهاي مقدس به ايران مي‌فرستد».١٦

 «ديوار سفيد، کاخ سابق فراعنه، مقر فرماندهي ساتراپ بود و توسط سپاهي مرکب از صد و بيست هزار مرد جنگي حمايت مي‌شد که در سه ساخلو ... مستقر بودند.»١٧

 هر چند گفته شده بخش قابل‌توجهي از سپاهيان هخامنشي مزدوران غير ايراني بوده‌اند، اگر بپذيريم که فقط ده هزار نفر آنان ايراني بوده و فقط دو هزار نفرشان به ايران بازگشته باشند، باز هم براي انتقال ديده‌ها و شنيده‌هايشان از اين سرزمين شگفت‌انگيز کافي است. افزون بر آن، در اين دوران بدون ترديد تعدادي ايراني هم در خدمت ساتراپ بوده و بازرگانان ايراني نيز به اين سرزمين غني که داراي هنر و صنعت پيشرفته‌اي بود رفت و آمد داشتند.

 ايرانياني که در دوران باستان در مصر بوده‌اند به گروه‌هاي مختلف اجتماعي تعلق داشته و چه بسا که بيشتر آنان از فرهنگ و تمدن مصري فقط ظواهر را مي‌ديده و شگفت‌زده مي‌شده‌اند. از اين رو شايد بتوان پذيرفت که مصر در خاطره‌ی جمعي ايراني به سرزمين پريان و جادوان تبديل شده باشد.

 

خط داستاني تا رسيدن به گنج‌خانه

 خورشيدشاه به پيشواز پدرش مرزبان‌شاه رفته است. سمک و روزافزون (زني عيار) به جزيره‌ی آتش رفته‌اند تا صيحانه‌ی جادو را بفريبند و بياورند. جاسوس به دشمنان خبر مي‌برد. آنان به اردوگاه شبيخون مي‌زنند، آبان‌دخت (همسر خورشيدشاه) و کودک شيرخواره‌اش (فرخ‌روز) را مي‌ربايند. وزير دشمن، چاره مي‌انديشد که آبان‌دخت را به گورخان (پادشاه شهرستان عقاب که سرحدش به دو ولايت هندوستان و ماچين است) فرستند و از او براي غلبه بر خورشيدشاه‌ یاري طلبند. پس از ماجراهاي بسيار، سمک و روزافزون، آبان‌دخت و فرخ‌روز را از سراي گورخان مي‌ربايند و قصد خروج از راه مخفي زيرزميني را دارند. روزافزون که فرخ‌روز را در برگرفته، در تاريکي در چاهي درمي‌افتد. اين چاه راهي بوده به گنج‌خانه‌اي که «از روزگار کيومرث مي‌گويند نهاده است» و «اکنون به گورخان رسيده». پيرمردي شبان به نام بسطوخ گنجور موکل اين گنج است و اين کار از پدر پدرانش به او رسيده است. «کس بدين جاي نمي‌آيد، مگر هر سال روز نوروز، چون به نوروزي بنشيند شاه گورخان، آنچه به نوروزي بياورند در شب به اين جايگاه آورند.»١٨

 همان گونه که در آغاز اشاره شد، در داستان سمک عيار نيز جويبارهاي خاطره‌ی جمعي از رويدادهاي تاريخي زمانهاي گوناگون جاري شده، به‌هم‌پيوسته، در هم‌آميخته و رود افسانه را به وجود آورده‌اند. به بياني ديگر، اين داستان داراي لايه‌هاي گوناگون است که برخي از خاطره‌ی جمعي بازمانده از گذشته‌هاي دور و نزديک سرچشمه گرفته‌اند و برخي ديگر مربوط به زمان حال داستان‌پرداز است.  

 در اين بخش از داستان، هر چند قرار گرفتن در مسير گنج‌خانه ناخواسته بوده و به هنگام فرار از راه زيرزميني سراي گورخان روي داده، اما شرح گنج‌يابي «مطايبان» در گوهاي مصر را به خاطر مي‌آورد که درسفرنامه‌ی ناصر خسرو آمده و مي‌تواند با داستان‌پرداز هم‌زمان بوده و يا مربوط به گذشته‌ی نزديک باشد.

 بسطوخ گنجور (که درون گنج‌خانه را نديده) و خود را، مانند  پدر و پدرانش «موکل» گنجي مي‌داند که گويند «از روزگار کيومرث» نهاده شده، نمادي از مردم تهيدست، خوش‌قلب و ميهمان‌نواز ايران است که از سنت‌هاي باستان پاسداري مي‌کنند، هر چند که بيگانگان بر اين سرزمين حاکم شده‌اند. او مي‌گويد اين گنج «اکنون به گورخان رسيده است» يعني از آنِ او نبوده و لياقتش را نيز ندارد. گورخانيان بين سالهاي ١١٤٨ تا ١٢١٥ ميلادي بر بخشي از ترکمستان، افغانستان امروزي و بخشي از هندوستان حکومت مي‌کرده‌اند. در بالا ديديم که گورخان، پادشاه شهرستان عقاب است که سرحدش به دو ولايت هندوستان و ماچين (ماوراي چين) مي‌رسد. در داستان سمک، گورخان نماد ترکان حاکم بر ايران است، هر چند که در شرح «شهرستان عقاب» داستان‌پرداز از خاطره‌ی جمعي ايرانيان از سرزمين مصر بهره گرفته است. از طرفي انتخاب ترکيب گورخان (معکوس خان گور) شايد شيطنتي از جانب داستان پرداز بوده باشد.

 داستان پرداز در مورد برگزاري جشن نوروز از جانب بيگانگان حاکم بر ايران نيز شيطنت به خرج داده و يادآور مي‌شود که آنان به نوروزي مي‌نشينند چون بر ايشان منفعت دارد و «آنچه به نوروزي بياورند در شب پنهاني به اين جايگاه گنج‌خانه آورند». به بياني ديگر، مردم بايد روز نوروز براي گورخان «نوروزي» ببرند و او در شب، دور از چشم‌شان آن را به گنج‌خانه مي‌فرستد!

ستيز با پريان

 «بسطوخ گفت برخيز تا پيش زن من رويم ... پس هر دو روي به راه نهادند تا نزديک کوه دره‌اي بود ... آبي بسيار از آن دره بيرون مي‌آمد و به دامن کوه مي‌رفت. بسطوخ گفت اي دختر، زينهار تا دست درين آب نزني و مخور که هلاک شوي.  روزافزون  گفت چرا چنين است؟ بسطوخ گفت شنيدم که پادشاهي بزرگ اين جاي داشت و پري را با ايشان جنگ افتاد. طاقت پري نداشتند، زهر در اين آب کردند و به افسون ببستند و برفتند. چون پريان بيامدند ازين آب باز خوردند، قومي هلاک شدند. اکنون ازين آب هيچ کس نمي‌خورد.»١٩.

 يونانيان شاهنشاهان هخامنشي را «شاه بزرگ» مي‌ناميدند. پس از آن که داريوش کارهاي ناشايست کمبوجيه را در مصر رفع و رجوع کرد و دل مصريان را به دست آورد، ايرانيان اين سرزمين را از آن خود مي‌دانستند. شايد در حافظه‌ی جمعي ايرانيان مقصود از «پري را با ايشان جنگ افتاد» سلسله‌هاي خودمختار بيست و هشتم تا سي‌ام مصر بوده باشد. زهر در آب کردن و هلاک شدن قومي (گروهي) از پريان نيز شايد نمادي باشد از سرکوب شديد مصريان در دوران اخس (اردشير سوم) و استقرار سلسله‌ی سي و يکم پارسي. هر چند به دستور پادشاه بزرگ آب را براي پريان زهرآلود کردند، اما «اکنون ازين آب هيچ کس نمي‌خورد» چرا که نه تنها اسکندر مقدوني مصر را از چنگ ايرانيان به درآورد، بلکه طومار امپراطوري هخامنشيان را نيز در هم نورديد.

 

گنج‌خانه و راه خروج

 سمک (عالم‌افروز) به شهرستان عقاب باز مي‌گردد. بار ديگر خود را به راه مخفي سراي گورخان مي‌رساند، چاهي را مي‌يابد که روزافزون و فرخ‌روز در آن افتاده‌اند و از همان راه خارج مي‌شود.

 روزافزون سمک را از وجود گنج‌خانه آگاه مي‌کند. سمک به تماشاي آن مي‌رود. کليد گنج‌خانه را فقط گورخان دارد. سمک با کارد مخصوص عياران قفل را مي‌گشايد.

 شرح درون گنج‌خانه مانند ساير گنج‌خانه‌هاي داستانهاي شرقي است با اين تفاوت که «تختي ديد افکنده و يکي بر بالاي آن تخت خفته و چادر بر وي کشيده ... چادر از روي آن شخص باز گرفت. سلام گفت. پنداشت که آن ساعت از دنيا رفته است. در پيش وي نگاه کرد. طوماري ديد از پوست آهو. برگرفت. چيزي بر آن نبشته بود»٢٠. با آن که سمک زبانها و خطهاي گوناگون را مي‌داند، طومار را به زحمت مي‌خواند و در مي‌يابد آن شخص که «سه هزار و هفتصد سال» پيش مرده، گنج خود را به فرخ‌روز بخشيده که «از نسل فريدون شاه» است و «عمر او به دو سال رسيده باشد که برين مقام رسد.»٢١ پس «فرخ‌روز را پيش آن مرد آوردند. و چادر از روي او باز گرفتند. فرخ‌روز را گفتند تا بوسه بر روي آن مرد داد.»٢٢

 سمک و يارانش متوجه مي‌شوند که فقط فرخ‌روز مي‌تواند گنج را از گنج‌خانه خارج کند  و مرده‌ی سه هزار و هفتصد ساله‌یافتن راه خروج را به سمک محول کرده است .٢٣  

 سلمون حکيم که از جمله شاگردان افلاطون بوده و در دربار شاه جيپال در شهر قاف هندوستان زندگي مي‌کند، در حساب گردش فلک ديده است گنجي که از سيامک در شهرستان عقاب نهاده شده به دست فرزندي از تخمه‌ی فريدون گشاده خواهد شد که نوه‌ی همين مرزبان‌شاه است که به اسارت آورده‌اند.٢٤  

 سمک مي‌کوشد به کمک ستاره‌اي که در بالاي آن مقام و کنار دريا نشان کرده، راه آبي رسيدن به گنج‌خانه را بيابد. موفق نمي‌شود. ٢٥ سپس مي‌کوشد از ساحل زيرزميني گنج‌خانه راه خروج بيابد. باز هم موفق نمي‌گردد: کشتي در گرداب کشيده مي‌شود و سمک خود را از آن بيرون مي‌اندازد.٢٦  

 حوادثي که در اين دريا بر سمک مي‌گذرد به حوادث داستان سندباد شباهت دارد، مانند سفر هوايي با آويختن به پاي مرغي عظيم و يا گرفتار آمدن به چنگ دوالپايان.

 باري، مرغ سمک را به جزيره‌اي خوش و خرم مي‌برد. سمک در آنجا صومعه‌اي مي‌يابد ساخته از شاخ‌وبرگ درختان. در اين صومعه پيري چهارصد ساله موسوم به «يزدان‌پرست» عبادت مي‌کند. يزدان‌پرست وقتي از تلاش سمک براي يافتن راه خروج گنج باستاني آگاه مي‌شود، از او مي‌خواهد لوحي سبز که در گوشه‌ی صومعه نهاده شده برايش ببرد. سمک خط لوح را نمي‌تواند بخواند. يزدان‌پرست مي‌خواند:

 لوح خطاب به فرخ‌روز است از جانب سيامک و تاکيدي است مجدد بر اين که گنج براي او نهاده شده. راه خروج گنج را هم مي‌نماياند، ازطريق چشمه‌اي که «پري زهر در آن چشمه کرده است». در دست راست چشمه سنگي بزرگ است که بايد برداشته شود، سوراخي پديد آيد و آب چشمه ساعتي از آن جاري است تا سرچشمه خالي شود. دري آهنين پديدار مي‌شود که به شهرستان عقاب راه دارد.

 يزدان‌پرست لوح را در همان جزيره‌یافته، آن را خوانده و مقصود را نفهميده تا اکنون که سمک نام شهرستان عقاب را مي‌برد. لابد کسي طلب کار گنج بوده و اين لوح را برگرفته تا نوشته معلوم کند .٢٧

 سمک از طريق همان مرغ، که پير مي‌گويد سيمرغ است، پس از ماجراهايي چند، باز مي‌گردد و گنج را از راه شهرستان عقاب خارج مي‌کنند که ديگر گورخان پادشاه آن نيست.

 نکته‌اي که قبل از همه جلب توجه مي‌کند اين است که در بالا ديديم چشمه به دستور پادشاه بزرگ زهرآلود شد، اما در لوح سيامک گفته شده «پري زهر در آن چشمه کرده است». يعني در شرح اول پري مظلوم است و در شرح دوم ظالم! پس اين دو شرح به دو لايه‌ی مختلف از خاطره‌ی جمعي بازمي‌گردد.

 مرده‌ی باستاني و گنج‌خانه نيز مي‌تواند در حافظه‌ی جمعي ايرانيان بازمانده‌ی رنگ باخته‌اي باشد از سوزاندن موميايي آمازيس، فرعون مصر، و تاراج مقبره‌اش که به کمبوجيه نسبت داده مي‌شود. اين خاطره در طول زمان معکوس شده است. اهانت به جسد تبديل به احترام و علاقه گرديده: سمک به مرده سلام مي‌گويد، فرخ‌روز دو ساله را هم وامي‌دارند تا بوسه بر روي آن مرده دهد! فرعوني هم در کار نيست که کساني اموالش را به تاراج برند. سيامک در لوحه‌اش مي‌گويد «پادشاه بودم و اين گنج جمع آوردم و نهادم به روزگار.»٢٨  تنها سيامک اساطير ايراني، از نطفه‌ی کيومرث، فرزند مشي و مشيانه و پدر هوشنگ است ٢٩ که در زمان پادشاهي پدرش به دست پسر ديو کشته مي‌شود.٣٠

لايه‌ی ديگري از اين ماجرا در گفته‌ی سلمون حکيم «که از جمله شاگردان افلاطون بوده» ظاهر مي‌شود. مصريان اسکندر و يونانيان را رهايي‌بخش خود از يوغ پارسيان مي‌دانستند. بنابراين وقتي يکي از شاگردان افلاطون اظهار مي‌دارد که «در حساب گردش فلک ديده است گنجي از سيامک در شهرستان عقاب نهاده شده به دست فرزندي از تخمه فريدون گشاده خواهد شد» ترديدي باقي نمي‌ماند که ‌یونانيان هم قبول دارند گنج متعلق به ايرانيان بوده و آنها حق خود را برده‌اند.

در ترجمه‌ی ترکي بازيافته از بخش گمشده‌ی داستان سمک، گنج‌يابي ديگري ازفرخ‌روز هست که آن نيز مي‌تواند بازمانده‌ی حافظه‌ی جمعي از دوران هخامنشيان باشد. گنج در جزيره‌اي يافته مي‌شود که با توجه به شرح جغرافيايي و قوم‌شناسي داستان، بايد در کناره‌هاي شرقي افريقا، نزديک به سودان و حبشه‌ی کنوني، تصور شده باشد١٥. اين خاطره با لايه‌اي ديگر از خاطرات جمعي به‌هم‌آميخته است که مربوط به دوران برده گيري مسلمانان از زنگبار (= زنگي بار) و برده فروشي است. آن محل را «سيمابيه» مي نامند، چون پادشاه «سيماب» نام دارد. در برهان قاطع آمده است که «مردم بي‌جگر و بي‌دل و ترسنده و ارزنده و واهمه‌ناک» را «سيماب دل» گويند.٣١  فرخ‌روز و سمک «مردمان شهر را ديدند بلندبالا و سياه‌چرده.»٣٢ خلاصه‌ی ماجرا بدين قرار است:

عالم‌افروز (سمک)، فرخ‌روز را از زندان طوطي شاه از راه دريا فراري مي‌دهد. دريا طوفاني مي‌شود و قايق آنان را به جزيره‌اي مي‌رساند که در آن کوشکي بوده و در پس چند پرده، روي تخت کسي خوابيده و طوماري در پيش وي اوفتاده خطاب به فرخ‌روز. جسد «طهمورث ديوبند» است که او نيز گنج خود را براي فرخ‌روز نهاده و توصيه کرده بار اولي که تنها به آنجا مي‌آيد فقط کمر مرصع را برگيرد، اما بار دوم که با لشکر مي‌آيد «گنج و تاج و تيغ» را جمله برگيرد. فرخ‌روز کمر را بر مي‌دارد «بوسه بر روي آن مرد» مي‌دهد و از جزيره مي‌روند. سه روز با قايق روي دريا سرگردانند و آنگاه طوفان مي‌شود و قايق در هم مي‌شکند، بر تخته پاره‌اي مي‌آويزند. پنج شبانه روز ديگر باد آنها را بر آب مي‌برد تا روز ششم شهري بزرگ که همان سيمابيه است، پديدار مي‌شود. سيماب‌شاه از آنان به گرمي پذيرايي م‌ کند و به آنان شراب سرخي مي‌دهد که مانند شراب‌هاي زرد معمول نيست و اندکي از آن مستي‌مي آورد. سيماب‌شاه مي‌گويد باغي در آنجا بوده که چون بکندند زير زميني پديد آمد با چهار صد خم شراب و «جمله مهر طهمورث برنهاده». چندي بعد وقتي فرخ‌روز به حمايت از سيماب شاه با پهلوانان جام شاه مي‌جنگيده، در برابر هداياي محقري که جام شاه برايش مي‌فرستد تا او را به خود جلب کند، کمر طهمورث ديوبند را برايش مي‌فرستد و هداياي شاه جام را هم به خدمتکاران مي‌بخشد٣٣.

 يافته شدن چهار صد خم شراب با مهر طهمورث در سيمابيه، نشان آن است که اين محل با «مردمان بلندبالا و سياه‌چرده»اش روزگاري جزو قلمرو طهمورث بوده، يعني به ايرانيان تعلق داشته است.

 از باز آمدن فرخ‌روز با لشکر به جزيره و برداشتن گنج طهمورث ديوبند اثري در داستان سمک نمي‌بينيم. مي‌تواند جزو بخشهاي گمشده‌ی داستان باشد و يا اين که بازمانده‌اي باشد از خاطره‌ی لشکرکشي ناموفق کمبوجيه به ناپاتا و اتيوپي و بي‌اعتنايي‌اش به هديه‌ی پانصد مين آرک زيلاس، پادشاه سيرن، و تقسيم آن بين سپاهيانش .١٥

 داستان‌پرداز در اينجا نه تنها صحبت از مرده و يا جسد طهمورث ديوبند نمي‌کند بلکه فرخ‌روزپيش از ترک محل «بوسه بر روي آن مرد» مي‌دهد که گواهي است بر موميايي بودن آن.

  فرخ‌روز به طيطون پري مي‌گويد هنگامي که با خورشيدشاه از خدمت شاه‌شمشاخ از شهر شيث بن آدم  بازمي‌گشته، در راه گنجي يافته از آن کيومرث «چهل خنب خسرواني. همه جواهر» و اضافه مي‌کند «آن همه با خود بياورديم. بسيار خرج کرديم و هنوز فراوان مانده است». از ماجراي اين گنج‌يابي، در آنچه از داستان سمک عيار به ما رسيده، هيچ اثري ديده نمي‌شود و بايد مربوط به بخشهاي گمشده‌ی کتاب باشد.

 گنج‌يابي ديگري نيز در رابطه با پريان در اين داستان هست که گمان نمي‌رود به حافظه‌ی جمعي بازمانده از دوران هخامنشيان مربوط شود و از آن در رابطه با قبط‌پري ياد خواهد شد.

 

قبط‌پري و يزدان‌پرست

  در برهان قاطع آمده «قبط ... اهل مصر را گويند بلغت عبري و يکي از ايشان را قبطي خوانند.» محمد معين در پانوشت همين لغت به نقل از دايره‌المعارف اسلام آورده است: «Copte (فر) ... امروزه بر آنند که اين کلمه تحريف Aiguptios ( مصر) است. ٣٤ در حقيقت، سلطه‌ی مسلمين بر مصر که از سال ٦٤١ م. آغاز شد، استقرار تعدادي از اعراب را در اين سرزمين در پي داشت. در ابتدا، اعراب مسلمان، بوميان اين سرزمين را «قبطي» مي‌ناميدند. پس از آن که بيشتر بوميان اسلام آوردند، «قبطي» به مشرکيني که هنوز پيرو مذهب مصر باستان بودند اطلاق مي‌شد. پس از آن که ديگر مشرکي در مصر باقي نماند، مصريان مسيحي، که از اواخر قرن اول ميلادي به اين مذهب گرويده بودند و به هنگام ورود اسلام به اين سرزمين اکثريت داشتند، «قبطي» نام گرفتند. ٣٥

 «قبط‌پري»، در داستان سمک عيار، پادشاه پريان است که با آدميان دشمني مي‌ورزد، آنان را مي‌ربايد و در  طلسم مي‌بندد.

 داستان سمک عيار در اصل گويا داراي چندين «يزدان‌پرست» بوده، اما در صفحاتي که به ما رسيده فقط با دو تن از آنان آشنا مي‌شويم: يکي آن که در بالا ديديم سمک را ياري کرد تا راه خروج گنج سيامک از ميان «شهرستان عقاب» را بيابد و ديگري آن که راه غلبه بر «قبط‌پري» را به سمک مي‌نماياند. سمک از اين يزدان‌پرست يادگاري مي‌خواهد و مي‌گويد يزدان‌پرستان ديگر او را يادگارهايي داده‌اند که پيش خورشيدشاه برده است. «عالم‌افروز احوال آن يزدان‌پرستان بگفت».٣٦

 «يزدان‌پرستان»، در داستان سمک، پيراني سيصد و يا چهارصد ساله هستند که به تنهايي، در صومعه‌اي به دور از مردمان، عبادت مي‌کنند. فوايد معجزه‌آساي گياهان را مي‌شناسند و خوراکشان ميوه‌هاي ناشناخته و نيروبخش است. زبان و خطي را که ديگران نمي‌شناسند مي‌دانند. در صورت لزوم، آدميان را با راهنمايي ياري مي‌دهند تا از بند پريان و جادوان برهند. در حقيقت، يزدان‌پرستان و پريان دو قطب مخالف يکديگرند.

 اين يزدان‌پرستان مي‌توانند، در حافظه‌ی جمعي ايرانيان و از جمله داستان پرداز «سمک عيار»، يادآور زاهدان منزوي صدر مسيحيت در مصر باشند.

 انزواي راهبان مسيحي مصر «به دنبال حوادث سال ٢٥٠ م. و مربوط به دوراني است که پل از اهالي تب به عنوان مسيحي در خطر لو رفتن قرار مي‌گيرد و به بيابان مي‌رود تا هم پناهگاهي بيابد و هم بتواند خود را کاملا وقف خدا کند».٣٧ زجر و آزارهاي بعدي نسبت به مسيحيان قبطي  که از سال ٢٨٤ م. اوج گرفت و تا سال ٣١١ م. ادامه داشت باعث شد تا تعدادي از آنان به بيابان پناه برند، به سير در عالم عبادت و قناعت بپردازند و آگاهانه گوشه‌نشيني اختيار کنند. ٣٨ پس از آرام گرفتن اوضاع، برخي از آنان ترجيح  مي‌دهند در خلوت بيابان بمانند و با پيروي از نمونه‌هايي چون خضر و الياس و مسيح خود را وقف سير در تفکرات مذهبي و رياضت نمايند.٣٩

 شايد با يادآوري همين خاطره باشد که در داستان «سمک عيار»، پس از فرمان يافتن(مرگ) يزدان‌پرست، در برابر «تضرع و زاري» فرخ‌روز، يزدان «فرمان داد تا خضر و الياس (ع) بدان حصار بگذرند» و فرخ‌روز و عالم‌افروز را از بند قبط‌پري برهانند. ٤٠

 زبان قبطي، آن گونه که در آيين مذهبي مسيحيان مصر حفظ شده، «وارث زبان مصري فرعوني است».٤١ «قسمت اعظم مجموعه لغات پايه زبان قبطي از کلمات و اصطلاحاتي تشکيل شده‌اند که منشا فرعوني دارند».٤٢ شايد به همين دليل است که‌یزدان‌پرست مي‌تواند خط لوحه‌ی راه خروج گنج را بخواند.

 نکته‌ی جالب توجه اين که تا زمان نگارش داستان سمک عيار، يعني قرن ششم يا هفتم هجري، هنوز در مشرق زمين «قبطي» نه تنها به مسيحيان مصري اطلاق نمي‌شده، بلکه‌یادآور پيروان کيش فرعوني بوده است.

در حافظه‌ی جمعي ايرانيان، دشمني يزدان‌پرستان با پريان خاطره‌اي است بازمانده از افول کيش قديم و برآمدن و گسترش مذهب جديد در سرزمين فراعنه.

 شروع دشمني ديوان و پريان، به ويژه قبط  پري، با خورشيد‌شاه و پسرش فرخ‌روز جزو برگهاي گمشده‌ی داستان سمک عيار است. تنها گهگاه از گفت و گوي افراد داستان مي‌توان دريافت که اين دشمني سر دراز داشته است: گويا خورشيدشاه، با کمک سمک، ده طلسم اسفيد ديو را گشوده «و فرخ‌روز را با زنان از کوه جهانبين از بند بيرون آورد».٤٣ قبط‌پري هم به سمک يادآور مي‌شود که او کوسال ديو مردم‌زاده و فرزندانش را که از اقوام وي بودند، در سياه چال قلعه‌ي اجرت به بند کشيده و آنها از گرسنگي مرده‌اند و اضافه مي‌کند «آدمي با پري چکار دارد؟».٤٤

 چنانچه بپذيريم که داستان‌پرداز سمک در ماجراهاي مربوط به قبط‌پري نيم نگاهي به جانب مصر داشته است، نشانه‌هايي مي‌توان يافت که شايد خاطره‌ی آن از دوران ده ساله‌ی اشغال اين سرزمين به وسيله‌ی ساسانيان در حافظه‌ی جمعي مانده باشد.

 ساسانيان، در پي احياي مرزهاي امپراطوري هخامنشيان در دوران پادشاهي خسرو دوم در سال ٦١٩  م. مصر را اشغال مي‌کنند و به آرزوي ديرينه‌ی خود دست مي‌يابند. ايرانيان تاسال  ٦٢٩  م. بر اين سرزمين حکومت کردند. حکومتي که در ابتدا خشن و همراه با خونريزي بود و سپس به مدارا و تفاهم گراييد. ٤٥

باز مي‌گرديم به داستان سمک عيار:

 حوادث اين بخش در سرزميني روي مي‌دهد که جزو قلمرو پريان است. قبط‌پري مردان‌دخت، زن جنگجوي فرخ‌روز را ربوده، سمک در جست‌وجوي اوست. قبط‌پري کافران و پرياني را که با او مخالف بوده‌اند طلسم کرده و به صورت شغالان و خرگوران سخنگو در آورده است. دو مرغ «بر مثال طاووس، پر و بال برکشيده، به صدهزار گونه رنگ، با چنگال و منقار؛ اما روي بر مثال آدمي» به سمک مي‌گويند «در آن هفته که اين جايگاه بوديم  قبط‌پري ديديم که‌یکي را بسته بود و مي‌برد... به جايگاه خويش پري شهر؛ به نزديک کوه قاف».٤٦

مرغان سخنگوي آدمي‌روي نه کافرند و نه پري. آنان را «مرغان آدمي‌دوست» مي‌نامند. اين مرغان بايد مربوط به افسانه‌هاي هندوايراني باشند.

 سمک از ملک‌الطيور کمک مي‌خواهد «آن مرغ گفت من با قبط‌پري هيچ نتوانم کرد»، فرخ‌روز براي ديدن خرگوران مي‌آيد. او نيز در بند قبط‌پري مي‌افتد که جلد کلاغ سياه در بر دارد. سمک شبي در بيشه‌اي، در قلمرو پريان، نوري مي‌بيند «که به آسمان پيوسته... با خود گفت که نشان يزدان‌پرست مي‌نمايد ». از يزدان‌پرست براي رهايي مردان‌دخت و فرخ‌روز ياري مي‌خواهد. «پير گفت من هيچ چيزي با پري نتوانم کردن» عاقبت در برابر اصرار سمک مي‌گويد بايد به سرچشمه روي و پنهان شوي وقتي قبط‌پري به چشمه رود که تن بشويد بايد جامه‌ی وي برگيري و در آتش بسوزي «آنگه ريسمان در گردن قبط‌پري کن و پيش من آور» تا آنها را از بند بيرون آورم. قبط‌پري سمک را مي‌يابد و او را هم درون حصاري که فرخ‌روز در آن گرفتار است مي‌اندازد. روزافزون به «صومعه»ي يزدان‌پرست مي‌آيد، احوال مي‌گويد و چاره مي‌طلبد. يزدان‌پرست مي‌گويد تدبير بيرون آوردن فرخ‌روز و سمک را از حصار نمي‌داند اما «دوش سروش به من آمد» و راه بيرون آوردن مردان‌دخت را نمود. يزدان‌پرست وردي مي‌خواند و به روزافزون مي‌دمد تا پريان او را نبينند. طريقه‌ی گشودن طلسمهايي هم که در مسير پري شهر است به او مي‌آموزد. يکي از آنها پيرمردي است که «دق مصري پوشيده و دستار مصري بر سر نهاده». روزافزون بايد با عصايي که‌ یزدان‌پرست داده بر سرش بکوبد. روزافزون به پري شهر مي‌رسد. دختر قبط‌پري را مي‌کشد. آدمياني که با طلسم قبط‌پري و دخترش اسب و پرنده شده‌اند او را ياري مي‌دهند. قبط از دنبالشان تا کنار صومعه‌ی يزدان‌پرست مي‌رود. «از صومعه آواز آمد که بازگرد وگرنه ترا بسوزانم». قبط مي‌ترسد  و بازمي‌گردد. روزافزون شمس‌پري، وزير قبط، را مي‌ربايد و او را به صومعه‌ی يزدان‌پرست مي‌برد. در اثر نصايح يزدان‌پرست، شمس‌پري به خدمت يزدان‌پرست باز‌مي‌گردد، طلسم مردان‌دخت را در پري شهر مي‌گشايد، سپس دو صندوق جامه‌ها و جواهرات دختر قبط‌پري را براي زن فرخ‌روز نزد خورشيدشاه مي‌برد. يزدان‌پرست خواب ديده که اجلش فرارسيده و از مرداني که از بند قبط‌پري رسته‌اند مي‌خواهد او را در همان صومعه دفن کنند. مردان‌دخت مي‌رود تا با دشمنان خورشيدشاه بجنگد. ٤٧

 همان‌طور که در بالا ديديم، فرخ‌روز و سمک با ياري خضر و الياس پيغمبر از حصار قبط‌پري رهايي مي‌يابند. قبط‌پري، به تحريک بکتاش که‌یکي از نزديکانش است، شمس‌پری را به جرم جاسوسي براي آدميان در بند مي‌کند و بکتاش را مي‌گويد فرخ‌روز را در بند کن تا ترا وزيري دهم. بکتاش فرخ‌روز و روزافزون را با اسبانشان در حصاري ديگر به بند مي‌کشد. ٤٨

 پس از ماجراهاي بسيار، بکتاش و شمس‌پري هر دو به فرمان خورشيدشاه در مي‌آيند. ٤٩

 معلوم مي‌شود که قبط‌پري طلسم حصار فرخ‌روز را به ظلمات برده است. بکتاش مي‌گويد «در زيرزمين پادشاهان نهاني ساخته‌اند و گنج شاه پريان آنجاست و آنرا نام ظلمات نهاده‌اند» گاوي در ظلمات ايستاده که بايد کشته و آنچه در شکم اوست بيرون آورده شود تا بتوان بند فرخ‌روز را گشود. ٥٠

 آيا توصيفي که بکتاش‌پري از«ظلمات» مي‌کند، شرح داستان گونه‌ی مقابر فراعنه‌ی مصر نيست؟

 سمک با شمس‌پري، بکتاش و پسرانش مي‌روند تا گشودن بند فرخ‌روز را چاره‌یابند. پسر بکتاش مي‌کوشد از هوا وارد حصار شود، آتش مي‌گيرد و مي‌سوزد. سمک مي‌خواهد از دشمنان قبط‌پري کمک بگيرد تا «شر او را کفايت کنند» اين دشمنان دو گروهند که قبط‌پري آنها را در بند کرده: خرگوران پري به پادشاهي  طيطون و شغالان کافر به پادشاهي طحنون. دايه‌ی قبط، به شکل ببري عظيم و دختر دايه به شکل گرگ موکل آنانند. اگر ببر و گرگ کشته شوند، بنديان آزاد خواهند شد. مردان‌دخت و پهلواني ديگر به نام علقوم به آنان مي‌پيوندند. يکي ببر را مي‌کشد و ديگري گرگ را. طيطون و طحنون مي‌پذيرند که با سپاهيانشان به جنگ قبط‌پري روند. ٥١

 سمک و يارانش با چراغي که شمس‌پري داده به درون ظلمات مي‌روند، مردان‌دخت و علقوم هر يک تيري به گاو مي‌زنند، سمک با دشنه پهلوي گاو را مي‌درد. شمس و بکتاش و پسرش به درون ظلمات مي‌آيند. «شمس دست در شکم گاو کرد و آن صندوق برآورد که گاو ناپديد شد». مردان‌دخت نشاني مي‌خواهد که معلوم کند به ظلمات رفته‌اند. شمس و بکتاش و پسرش «هر سه در ظلمات رفتند... سه صندوق بياوردند... شمس گفت در اين ظلمات چندان مالست که در جمله جهان به دست نيايد». قبط‌پري صندوقها را مهر کرده است. تا چشمه‌ی پريان مي‌روند. قبط مي‌رسد. شمس و بکتاش صندوقها را مي‌برند. سمک و يارانش قبط را که از جلد کلاغ سياه بيرون آمده اسير مي‌کنند. شمس پر و بال قبط را مي‌سوزاند. پريان طيطون را به شاهي مي‌پذيرند. قبط طيطون را پند مي‌دهد: «اگر خواهي پادشاهي با تو بماند ... طحنون از ميان بردار ... شمس و بکتاش را قهر کن ... با آدمي سوگند خور و ايشان را سوگند ده که ميان شما خصومت نباشد و يکديگر را نيازاريد ... اين صندوقها که از گنج آورده‌اند به ايشان مده که ايشان قدر آن ندانند». قبط مي‌ميرد. پريان سه روز با هم مي‌جنگند. طحنون، شمس و بکتاش در جنگ کشته شده‌اند. فرخ‌روز از بند آزاد مي‌شود و با طيطون سوگند مي‌خورند که آدميان و پريان يکديگر را نيازارند. طيطون از سه صندوق فقط دو دانه گوهر شب‌چراغ به‌یادگار به فرخ‌روز مي‌دهد. ٥٢

 بعيد است که انتخاب نام «قبط‌پري» از جانب داستان‌پرداز اتفاقي بوده و ارتباطي به مصر نداشته باشد. هر چند که باستان‌شناسان گنجينه‌هاي بسياري در مقابر نقاط مختلف جهان يافته‌ا ند، اما شرح ظلمات بيش از همه با مقابر فراعنه‌ی مصر هم‌خواني دارد. وجود يزدان‌پرستي که در «صومعه» عبادت مي‌کند، به گواه تحقيقات مورخان مسيحيت قبطي، مي‌تواند خاطره‌اي باشد از شيوه‌ی زندگي زاهدان مسيحي مصري در حافظه‌ی جمعي. چنانچه اين دو پيش فرض را بپذيريم، شايد بتوان گفت که بخش اخير داستان سمک خاطراتي است بازمانده در حافظه‌ی جمعي از دوران ده ساله‌ی اشغال مصر به وسيله‌ی ساسانيان.

 همان طور که در بالا ديديم، حکومت ساسانيان بر مصر «ابتدا خشن و همراه با خونريزي بود وسپس به مدارا و تفاهم گراييد». جلوه‌ی داستاني اين واقعيت تاريخي را در برخوردهاي خصومت آميز قبط‌پري با فرخ‌روز و اطرافيانش باز مي‌يابيم. نصيحت يا وصيت قبط‌پري هم به طيطون درباره‌ی پيمان بستن با فرخ‌روز که «آدميان و پريان يکديگر را نيازارند» مربوط به دوران «مدارا و تفاهم» است.

 نکته‌ی ديگر اين که منافع حاصله از اشغال مصر به وسيله‌ی ساسانيان، قابل مقايسه با دوراني نيست که در زمان هخامنشيان مصر يکي از ساتراپ‌هاي ايران بود. بدين‌سان در افسانه، خاطره‌ی بهره‌گيري هخامنشيان از مصر به صورت يافتن گنجهايي بازمانده از کيومرث و سيامک و طهمورث جلوه‌گر مي‌شود که برداشتن و خرج کردن آنها حق مسلم فرخ‌روز است. حال آن که در خاطره‌ی بازمانده از دوران ساسانيان، گنج ظلمات متعلق به پريان است و فقط دو دانه گوهر شب‌چراغ به فرخ‌روز مي‌دهند که او هم يکي از آنها را به توصيه‌ی زنش گلبوي به سمک مي‌دهد تا خرج عياري کند و با آن دشمني را بفريبد. ٥٣

شغال پيل زور

 در داستان سمک عيار، شغال پيل زور استاد سمک است که در دوران مرزبان‌شاه، پدر خورشيدشاه، اسفهسالار شهر بوده و تا پايان عمرش در داستان مورد احترام همگان است.

 ترکيب دو کلمه‌ی «شغال» و «پيل‌زور» در زبان فارسي کنوني غريب است و نمونه‌ی ديگري از آن را نيز در ادبيات گذشته‌ی فارسي نمي‌يابيم. تا کنون هيچ توضيح مکتوبي براي اين اسم خاص نيافتيم. بهرام بيضايي مي‌گويد شايد چون عياران به کلاه خويش دم روباه مي‌آويخته‌اند، اين استاد عياري چنين نام گرفته است.

 شايد نيز اين نام لقب‌گونه از گذشته‌هاي بسيار دور آمده باشد.از آن هنگام که سربازان ايراني هخامنشيان در مصر باستان خدمت مي‌کردند و تصاويري از آنوبيس، خداي مصري با سر شغال را ديده و به ميل خود تفسير کرده‌اند. در تصاويري که از آنوبيس مي‌شناسيم، او سر شغال و بدن انسان نيرومندي را دارد و با وقار افراد را به سوي زندگي جاودانه بدرقه مي‌کند. ٥٤

 در موزه‌ی قبطي قاهره‌ی قديم، يک نقاشي مذهبي روي چوب وجود دارد که در آن دو قديس مسيحي با سر شغال تصوير شده‌اند و بدون ترديد از خدايان مصر فرعوني الهام پذيرفته‌اند. ٥٥

 شهر عقاب، جلد کلاغ و گاو ظلمات

 نماد هوروس، خداي فراعنه‌ی مصر، شاهين است، در رابطه با فرضيه‌هاي مطرح شده در بالا، شايد نام‌گذاري «شهرستان عقاب» که گنج سيامک در محدوده‌ی آن قرار داشته، با الهام از نماد هوروس بوده باشد.

 قبط‌پري، فرمانرواي انعطاف‌ناپذير پري شهر و دشمن سرسخت آدميان، جلد کلاغ سياه دارد.

 کلاغ نام مرتبه‌ی نخستين براي تشريف يافتن به کيش مهر است، اما گمان نمي‌رود انتخاب جلد کلاغ سياه براي يکي از نامطبوع‌ترين شخصيت‌هاي داستان سمک عيار ارتباطي به کيش مهر داشته باشد. معقول‌تر به نظر مي‌رسد که در افسانه، نماد فراعنه‌ی مصر، با بغض نسبت به آنان، از شاهين به کلاغ سياه تبديل شده باشد.

 بارزترين خاطره‌ی باز مانده از کيش مهر، در اين بخش از داستان سمک عيار، لحظه‌اي است که در ظلمات سمک با دشنه پهلوي گاو را مي‌درد. اين صحنه تصاوير گاوکشي مهر را به‌یاد  مي‌آورد که در بيشتر معابد زيرزميني، موضوع مرکزي بوده است.

 خاطره‌ی دور دست شايعه‌ی زخم زدن کمبوجيه به آپيس، گاو مقدس مصريان، و خاطره‌ی کشتن و خوردن گاو آپيس ديگري به وسيله‌ی اخس و همراهانش در مصر نيز شايد در حافظه‌ی جمعي با گاوکشي مهر به هم‌آميخته باشند و البته در افسانه با قاطعيت نمي‌توان اين لايه‌ها را از يکديگر تفکيک کرد.   

فصلنامه طاووس ، شماره دهم ، زمستان 80

 (تمام‌ی تصاوير با اجازه‌ی کتابخانه‌ی بادليان، آکسفورد، آورده شده‌اند)

 

پانوشت‌ها:

 

١- هرودوت، کتاب دوم، فصل ٣٥

٢- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج اول، ورق پنج.

٣- همان کتاب، ج سوم، ص ١٧٩.

٤- همان کتاب، ج سوم، صص ١٧٩و ١٨٠.

٥- همان کتاب، ج سوم، ص ١٨٤.

٦- احمد حامي در کتاب بغ‌مهر، ص ١٦، مدعي است که اين نام در اصل «سامک اييار» بوده که واژه اي ست پهلوي و مربوط به آيين مهرپرستي.

٧- پرويز ناتل خانلري، همان کتاب، ج اول، ورق شش.

٨- همان کتاب، ج اول، ورق هفت.

٩- پرويز ناتل خانلري، شهر سمک، ص ٥.

١٠- نگارنده در سال ١٩٩٨ با استفاده از بورس تحقيقاتي به پيشنهاد بخش فارسي دانشگاه آکسفورد  به مدت يک ماه در کتابخانه‌ی بادليان آکسفورد به بررسي اين تصاوير پرداخت.

١١- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج سوم، ص ٣٤.                  

Christine El Mahdy, Momies mythe et magie, p. 10   - 12                                                         

13 -  Aerodote, Histoires, Livre1, 140.                                                    

١٤-  ناصر بن خسرو قبادياني، سفرنامه‌ی ناصر خسرو، صص ٧٦ و ٧٧.

١٥- براي رويدادهاي مربوط به مصر در دوران هخامنشيان ن.ک.: حسن پيرنيا و عباس اقبال آشتياني، تاريخ ايران. صص ٧٣ تا ٧٥، ٨١ و ١٠٧.

١٦- G. Maspero, Histoire ancienne des peuples de l' Orient classique: Les Empires, p. 773

به نقل از سويداس.

١٧- همان کتاب، ص ٧١١.

١٨- براي آگاهي از جزييات اين بخش، ن.ک.: سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، جلد دوم، صص ٢٧٦ تا ٤٢٩ و ٤٣٥ تا ٤٣٨.

٢٢- همان کتاب، ص ٥٤.

٢٣- همان کتاب، صص ٥٥ و ٥٦.

٢٤- همان کتاب، ص ٩٩.

٢٥- همان کتاب، صص ٦١ تا ٦٣.

٢٦- همان کتاب، صص ٦٩ و ١٠٥ و ١٠٦.

٢٧- همان کتاب، صص ١٠٨ تا ١١٠.

٢٨- همان کتاب، ص ١٠٩.

٢٩- آرتور کريستن سن، نخستين انسان و نخستين شهريار، ص ٩٧، و بقيه‌ی صفحات ذکر شده در فهرست راهنما ص ٥٤١.

٣٠- -فردوسي، شاهنامه، آکادمي علوم اتحاد شوروي، ج اول، صص ٢٩ و ٣٠.

٣١- برهان قاطع، گفتار سيزدهم، بيان بيست و چهارم، ص ١٢١٠.

٣٢- همان کتاب، ج سوم، ص ٣٦٦.

٣٣- همان کتاب، صص ٣٦٣ تا ٣٧٠ و ٣٧٩.

٣٤- برهان قاطع، گفتار بيستم، بيان دوم، ص ١٥١٨.

٣٥-                                                                                           

p. 7-8        ,     Pierre du Bourguet, Les Coptes

٣٦- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج پنجم، ص ٢٩.

٣٧- پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ١٥.

٣٨- همان کتاب، ص ١٦، نقل به معني.

٣٩-                                                                                                

            Les Coptes, P. 20. Christine Cannuye,

٤٠- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج پنجم، ص ٦٦.

٤١- کريستين کانويه، همان کتاب، ص ١١.

٤٢-  پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ٢٨.

٤٣- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج چهارم، ص ٤٣١، و  ج پنجم، ص ٤٥.

٤٤- همان کتاب، ج پنجم، ص ٣٢.

٤٥-  پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ١٩. کريستين کانويه، همان کتاب، ص ٣٦.

٤٦- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج چهارم، صص ٤٣٦ تا ٤٤٢.

٤٧- همان کتاب، ج پنجم، صص ١٨ تا ٦١.

٤٨- همان کتاب، ج پنجم، صص ٦٦ تا ٧٠.

٤٩- همان کتاب، ج پنجم، صص ٨٤ تا ٩٩.

٥٠- همان کتاب، ج پنجم، ص ١٠٠.

٥١- همان کتاب، ج پنجم، صص١١٢، ١١٣ و ١٢٩ تا ١٣٢.

٥٢- همان کتاب، ج پنجم، صص ١٤١ تا ١٥٢.

٥٣- همان کتاب، ج پنجم، ص ٣٩٦.

54-

Kazimierz Michalowski, L'art de l'ancienne Egypte, p. 103 n 42, p. 105 n 48, p. 268 n 117, p. 334 n 137, p. 349 n 142, p. 428 n 686, p. 436 n 745, 746, 747,ed. p. 293 n 169, p. 294 n 170. 

 ٥٥- کريستين کانويه، همان کتاب، تصوير ٦.

 

منابع فارسي:

- برهان محمد حسين بن خلف تبريزي، برهان قاطع، به اهتمام محمد معين، اميرکبير، تهران ١٣٧٦.

- پيرنيا، حسن و اقبال آشتياني، عباس، تاريخ ايران، کتابفروشي خيام، چاپ ششم، تهران ١٣٧٠.

- حامي احمد، بغ مهر، چاپ داورپناه، تهران ٢٥٣٥.

- فرامرز بن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجاني، سمک عيار، نسخه‌ی خطي، Ouseleyج اول ٣٧٩،  ج دوم ٣٨٠ و ج سوم ٣٨١،  کتابخانه‌ی بادليان، آکسفورد .

 فرامرز بن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجاني، سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، در پنج جلد، انتشارات آگاه، چاپ هفتم، تهران ١٣٦٩.

- فردوسي ابوالقاسم، شاهنامه، آکادمي علوم اتحاد شوروي، شعبه‌ی ادبيات خاور، افست شده در تهران.

-  ناتل خانلري پرويز، شهر سمک، انتشارات آگاه، تهران ١٣٦٤.

- ناصر بن خسرو قبادياني، سفرنامه‌ی ناصر خسرو، به کوشش نادر وزين پور، کتاب هاي جيبي، چاپ هشتم، تهران ١٣٧٠.

 

منابع فرانسوي:

- Cannuyer Christian, Les Coptes, Brepols, imp. en Belgique 1990.

- du Bourguet Pierre, Les Coptes, Que sais-je, P.U. F., Paris 1992.

- El Mahdy Christine, Momies mythe et magie, Casterman, Paris 1990.

- Herodote, Histoires, texte etabil et traduit par Ph-E. Legrand, Les Belles Letters, Paris   1964.

- Maspero G. Histoire, ancienne des peuples de l' Orient classique: Les Empires, Hachette, Paris1899.

- Michalowski  Kazimierz, L'art de l'ancienne Egypte, L. Mazenod, Paris 1968.

 

ترجمه به فارسي:

 کريستن سن آرتور، نخستين انسان و نخستين شهريار، ترجمه‌ی ژاله آموزگار احمد تقضلي، نشر چشمه، تهران ١٣٧٧.

 

 


 
 

تبلیغات