مقالات | هنرهای تجسمی
 
امریکای ترامپ: بازی نقش قربانی

بوریس گرویس

 

ترجمه رؤیا منجم

منبع: مجله ای فلاکس، شماره 84 سپتامبر 2017

از آنجا که من آلمانی هستم؛ ناگزیر به وضعیت ترامپ از چشمانداز اروپایی مینگرم. و برای همین میکوشم پدیدهی ترامپ را در زمینهی پرپهنهتری از جنبشهای ملیگرایانهی امروز که در کشورهای باختری رو به رشدند بگنجانم. سنت اروپایی سه خط اصلی اندیشهی سیاسی را میشناسد: لیبرال؛ ناسیونالیستی (یا فاشیستی) و سوسیالیستی. بنابراین اندکی با سنت امریکایی تفاوت دارد که میان لیبرالها و محافظهکارها تمایز میگذارد. امروزه در اروپا سخن گفتن از نئولیبرالیسم به عنوان ایدويولوژی جهانی کردن سرمایهدارانه بههنجار است. چنین مینماید که سیاست امروز را  ناسازگاری میان نئولیبرالیسم یا جهانگرایی و ملیگرایی راست تعریف میکند. در تمامی انتخابات تازه و آتی از جمله انتخابات ریاست جمهوری امریکا؛ دور دوم انتخابات ریاست جمهوری فرانسه و انتخابات نزدیک در آلمان؛ این ناسازگاری بر فضای همگانی چیره شده است.

 
  تپه‌ نفرت‌بار - جاده تپه نفرت‌بار

حزبهای ملیگرای راست  در چیزی که زمانی ـ در فرانسه؛ هلند؛ بلژیک؛ و همینطور در آلمان ـ اروپای باختری نامیده میشد؛ به شکل فزایندهای تاثیرگذار میشود؛ حتی تاثیرگذارتر از آنچه زمانی در اروپای خاوری بودهاند. این حزبها مرتب با حزبهای فاشیستی دهههای سی و چهل میلادی اروپا مقایسه میشوند. و به راستی از سخنوری نژادگراایانه و بیگانههراسانه سود میجویند. مانند پیشینیان فاشیست خود  در برابر ایدئولوژیهای اصلی سدهی بیستم؛ از جمله لیبرالیسم و سوسیالیسم و همینطور در برابر نهادهای سیاسی که به شکلی تاریخی با این ایدئولوژیها ارتباط دارند از «انقلاب محافظهکارانه» دفاع میکنند. تبلیغاتشان هم به ستیز با گروههای همانند در درون کشورهای خودشان؛ فرهیختگان جهانیشدهی جهانمیهنگرا و مهاجران؛ جهت داده میشود.

با وجود این؛ راست نو با جنبشهای کلاسیک فاشیستی که تهاجمی و توسعهطلب بودند و برای چیره شدن بر دنیا و برپاگردن نظم نو جهانی تلاش میکردند تفاوت دارد. ایدئولوژی راست نو از جمله جنبش ترامپ را میتوان بازگشتی منطقهای به اقتصاد و سیاستِ جهانی دید. دوران پس از جنگ سرد؛ دوران جهانیکردن ـ و با سود جستن از اصطلاح دولوز؛ غیرمنطقهای کردن بود. نماد اصلی این دوران ساختار ساقهزمینی (رایزومی) و در عین حال جهانی اینترنت است. امروزه پیوسته به یادمان انداخته میشود که شرکتها و سازمانهایی که اینترنت را میگردانند دارای آدرسهایی در مناطق واقعی آفلایناند که برخی دولتها آنها را کنترل میکنند. در این قالب این ظن به شرکتها و کارگزاران اینترنت وجود دارد که منافع این دولتها را نمایندگی میکنند. به آنها مانند دستافزار بازرسی؛ افزارگان تبلیغ و منابع و مایههای اخبار ساختگی نگاه کرده میشود. به جای ساختن فضایی مجازی فراسوی مرزهای دولت؛ امروزه بیشتر و بیشتر به اینترنت به عنوان نبردگاه ممتاز کارزارهای میان دولتی اطلاعات نگریسته میشود.

این یک نمونهی از نو منطقهای کردن سیاست است که اینک تجربه میکنیم. دومی ـ و به راستی مهمترین ـ نمونه؛ این است که مهاجرت و به ویژه مهاجرت به کشورهای دیگر نکتهی کانونی دغدغهی همگانی شده است. به آسودکی میتوان گفت که این بیشتر نگرش نسبت به مهاجرتی است که منظرهی سیاسی امروز را ـ دستکم در کشورهای باختری میسازد. سیاستهای مهاجرتستیز حزبهای تازهی دستراستی امروز تاثیرِ چیزی است که میتوان منطقهای کردن سیاستِ هویت توصیف کرد. پیش‌‌پنداشت ایدئولوژی این حزبها عبارت از این است که: هر هویت فرهنگی باید منطقه‌‌ی خودش را داشته باشد که در آن بتواند بدون به دردسر افتادن با تاثیرات فرهنگی هویتهای فرهنگی دیگر شکوفا شود و باید شکوفا شود. دنیا گوناگون است و باید گوناگون باشد. اما گوناگونی دنیا را تنها میتوان با گوناگونی منطقهای تضمین کرد. آمیختن هویتهای فرهنگی متفاوت در یک منطقه؛ این هویتها را نابود میکند. دنیا یکریخت میشود ـ ملالتآور و غمافزا. و حتی از آن مهمتر برای صنعت گردشگری که به گردشگران بینالمللی نوید آمیزه‌‌ای از سفر به منطقهای متفاوت و برخورد با فرهنگی متفاوت را میدهد؛ خالی از سود میشود.

تبلیغات دستراستی؛ فرهیختگان جهانی و بیمنطقهای شده را دشمن اصلی این نظم تازهی از نو منطقهای و گوناگون کردن میبینند. این تبلیغات؛ فرهیختگان ـ یک در صدِ نامدار ـ را به این محکوم میکنند که تنها به بازارهای مالی جهانی علاقهمندند و نه به سرنوشت جمعیتها در کشورهای خودشان. به این متهم میشوند که نسبت به نیکبود و بهزیستی این جمعتها بیتفاوتاند؛ نسبت به زیرساختار تکنولوژی که در مناطق خودشان برپا شده ـ که یکی از مضامین بزرگ مبارزهی انتخاباتی ترامپ بود. جهانی کردن به صورت  به وجود آوردن خط تقسیمی در درون هر جامعه دیده میشود. اقلیتی کوچک از جهانیشدن سود میبرد؛ اما اکثریت در پشت گذاشته میشود. این اکثریت به شکل افزودهای با مهاجرت در معرض خطر قرار میگیرند. رویههای جهانی ـ مالی؛ تکنیکی و اطلاعاتی ـ سبکها و پیشههای سنتی را نابود و کاردانیها و مهارتهای به دستآمده و عادتهای فرهنگی را بیفایده میکند ـ کاردانیها و عادتهایی را که نسلها ادامه یافته است. این از میان رفتن پیشهها و عادتهای کاری سنتی بیشتر با درونریزی مهاجران با فرهنگها؛ پیشزمینهها و سبکهای زندگی متفاوت رو به وخامت میگذارد. فرهیختگان کاری برای بازایستادن آن نمیکنند ـ و به این ترتیب تایید میکنند که به سرنوشت مردمان معمولی علاقهای ندارد. برای همین این مردمان معمولی کمکم احساس میکنند که فرهیختگان به آنان خیانت کردهاند و زمانش رسیده که کاری در بارهی این مشکل بکنند. تنها پرسش این است: چهکار باید کرد؟

روشن است که ـ دستکم در این لحظه ـ جمعیتهای کشورهای باخترزمینی گزینهی سوسیالیستی را نفی کردهاند و به پذیرش گزینهی ملیگرایانه گرایش یافتهاند. دلیل این هم بسیار روشن است: این تاثیرِ پیروزی جهانگرایی نئولیبرالی بر بینالمللیگرایی سوسیالیستی در پایان جنگ سرد است. به راستی در درازنای دوران تاریخی پس از فروریختن دیوار برلین؛ چپ باخترزمینی به شکل نظاممندی نابود شد ـ نخست حزبهای کمونیستی باخترزمینی و سپس سوسیال دمکراسی به همراه دولتهای سوسیالیستی آن. گفته شد تمام مدلهای سوسیالیستی ـ رادیکال یا میانهرو ـ از لحاظ اقتصادی ناکارآمد و از لحاظ تاریخی بیاعتبار و از رواج افتاده بودند. برای همین در درازنای دهههای اخیر گونهای همرایی شکل گرفت: سوسیالیسم از لحاظ اقتصادی ناکارآمد و در کل بد است. و این دلیل اصلی برای گزینهی ملیگرا؛ نئوفاشیستی است: پس از آنکه تبلیغات نئولیبرال و سوسیالیسمستیز توانستند جمعیت بیشتری را ترغیب کنند که سوسیالیسم از لحاظ اقتصادی ویرانگر است؛ گزینهی سوسیالیستی سد شد ـ و تنها گزینهی نئوفاشیستی شدنی ماند. البته؛ این نتیجه‌‌ای نیست که نظریهپردازان نئولیبرال پیشبینی کردند. اما آنها نتوانستند آنرا پیشبینی کنند زیرا چند چیز کلیدی را نادیده گرفتند. اکنون بیایید با دقت بیشتری نگاهی به آنها بیفکنیم.

 

جزیره‌ی تردیدانگیز 

تفاوت واقعی میان بینالمللیگرایی سوسیالیستی و جهانگرایی نئولیبرالیستی در چیست؟ بینالمللیگرایی سوسیالیستی بر بنیان همبستگی بینالمللی استوار است؛ در حالی که جهانگرایی نئولیبرالی بر بنیان رقابت جهانی. در زمینهی بازارهای جهانی؛ همه با همه رقابت میکند ـ هر فردی با هر فرد دیگر؛ هر کشوری با هر کشور دیگر و... البته سوسیالیسم ـ که بر همبستگی استوار است ـ در زمینهی رقابت ناکارآمد است. برای همین اگر کسی بر این باور باشد که رقابت؛ کاری است که همه باید بکنند؛ سوسیالیسم خودبهخود به دور افکنده میشود. و این چیزی است که ایدئولوژی نئولیبرال به راستی باور دارد. بیتردید این ایدئولوژی از این گذشته این پیشپنداشت را هم دارد که رقابتِ دادگرانه و منصفانه است. اما چه کسی مسئول دادگری (انصافِ) رقابت جهانی است؟ چنین نهادی وجود ندارد.

البته سیاستمداران امریکایی مرتب میگویند آنها خود را مسئول امور جهانی احساس میکنند. اما آنگاه این ظن به وجود میاید که آنها این مسئولیت را به گونهای تعبیر میکنند که به منافع خودشان  به زیان منافع دیگران خدمت کند.

و به راستی دادگری چیست؟ آیا رقابت وقتی به موفقیت بازار کاستی مییابد؛ دادگرانه است؟ شاید چنین رقابتی بیدادگرانه باشد زیرا به سود گونهی خاصی از مردمان است؛ هویت فرهنگی خاصی؛ راه زندگی خاصی که بر پیروزی اقتصادی استوار است. شاید بد نباشد از مردمانی محافظت شود که دارای هویتهای فرهنگیاند که به آسانی در چارچوب رقابتِ جهانی نمیگنجند ـ به آنها کمک و از آنها دفاع شود؛ شاید حتی از راه زور نهادی و نظامی. برای نمونه: چه میشود وقتی کالاهای امریکایی چندان موفق از کار درنمیآیند و نیروی کار امریکایی به اندازهی کافی آموزش ندیده است؟ آنگاه دولت میتواند بگوید: جنس امریکایی بخرید و امریکایی را به کار بگمارید. Kauf nicht bei den Juden ـ (از یهودیان خرید نکنید.)

در اینجا راه از نئولیبرالیسم به نئوفاشیسم به اندازهی کافی روشن میشود. و این راه به راستی بسیار کوتاه است. هم نئولیبرالیسم و هم نئوفاشیسم به رقابت باور دارند ـ این چیزی است که آنها را از سوسیالیسم بینالمللی متمایز میکند. نئولیبرالها این گرایش را دارند که گمان برند آنها همیشه برندهی این رقابت هستند. بازندگان همیشه دیگری نامدار است. لیبرالها آمادهاند بازشناسی دیگری را موعظه کنند؛ به دیگری احترام بگذارند و اینوآن. اما چنین مینماید که به سختی میتوانند وضعیتی را به خیال درآورند که در آن خود آنها این دیگری میشوند. زمانی را به یاد میآورم که به سخنان یک استاد برلینی در تلویزیون آلمان گوش میدادم؛ وقتی بود جنبش دستراستی در برابر سیاستهای مهاجرت آنجلا مرکل آغاز شده بود. او گفت آلمانها باید مهاجران را بپذیرند زیرا آنها همیشه پائینترین بخش جامعهی آلمان میمانند و هیچ خطری برای اکثریت آلمانها نخواهند داشت. با این حال؛ معترضان آلمانی دستراستی اطمینان چندانی به آن نداشتند ـ و درست همین عدمقطعیت بود که آنها را به سوی راست رادیکال راند. برای همین میتوان به آسانی گفت که میل به تغییر قواعد رقابت از عدمقطعیت نسبت به دادگرانه بودن این قواعد سرچشمه میگیرد ـ و «دادگرانه» معمولاْ مطلوب فهمیده میشود. برای همین ترامپ مرتب میگوید معاملههای تجاری میان امریکا و کشورهای دیگر بیدادگرانه است ـ و در اینجا «بیدادگرانه» خیی ساده به معنای نامطلوب برای امریکاست.

در امریکا برداشت هویت فرهنگی و در کل سیاست هویت به شکلی سنتی با سیاست اقلیت رابطه دارد. هدف سیاست اقلیت این است که از اقلیتها در برابر چیرگی فرهنگی؛ سیاسی؛ و اقتصادی اکثریت دفاع کند ـ چیرگی توانمند بر ناتوان. بنابراین در امریکا سیاستِ هویت به شکلی سنتی؛ سیاستی چپگرا دیده میشود. برای همین  شگفتانگیز مینماید که اکثریت سفیدپوست؛ سیاستِ هویت را از راست آغاز کرد. با این حال؛ دلیل هر دو گونهی سیاستِ هویت یکی است. امروزه ایالات متحده به دلیل رویارویی با رقابتِ کشورهای دیگرِ جهان؛ مانند چین و مکزیک؛ به اندازهی کافی احساس توانمندی نمیکند. این احساس ناتوانی چیزی است که ترامپ در آغوش گرفت و به کار بست. به ویژه تماشای اجرای او در گفتوشنودهایی که با رقبای جمهوریخواهش داشت جالب بود. تمامی آنها امریکا و هر چیز امریکایی را در هر فرصتی میستودند: «باعظمتترین مردمان روی زمین»؛«باعظمتترین تمدن در تاریخ مردمی»؛ «شهری پرتلالو بر تپه.» ترامپ به تنهایی در بارهی هر چیز امریکایی به صورت فاجعهبار؛ ویرانگر و ننگین سخن میگفت ـ فرودگاهها؛ شاهراهها؛ شهرهای داخلی؛ جنگها و پیمانهای صلح. امریکا را نه در جایگاهِ برندهی تاریخی که بازندهی تاریخی به نمایش میگذاشت. و از این راه دلها و ذهنهای اینهمه امریکایی را ربود ـ نه با ستودن برتری امریکا؛ بلکه با بلند کردن عصای شکست نهایی امریکا. در اینجا هویت امریکایی در قالبِ هویتی بازنده نشان داده میشود؛ کل سیستم جهانی؛ در قالبِ راهی برای نابود کردن امریکا؛ امریکاییها در قالبِ قربانیان اصلی نظمِ پس از جنگ سردی که خود آفریدند و فرهیختگان امریکایی در قالبِ خائنانی که ایالات متحده را در بازار جهانیشده به فروش میرسانند. نتایج انتخابات نشان میدهد که بخش پرمعنایی از جمعیت امریکا هم این کشور را قدرتی رو به زوال میبیند ـ و خود را قربانی روندهای تازهی تاریخی. ایالات متحده خود را کشوری ناکامروا میبیند؛ حتی کشوری خودآزار (مازوخیست) که همه آنها را استثمار کرده و از هم دریدند. در اینجا پرسش نجات و پاسداری از هویت امریکایی فوریت مییابد ـ و سیاستِ هویت به راستی نئوفاشست میشود؛ زیرا شروع به روآوردن نه به اقلیت که به کل کشور میکند.

 

جزیره‌ی امید - جزیره‌ی نومیدی 

این جابهجایی سیاستِ هویت از چپ به راست کمتر از آنچه مینماید نامتنتظره است. نخست آنکه در سنت اروپایی برداشت هویت فرهنگی؛ همواره برداشتِ بنیادینِ سیاستِ دست راستی بود. دوم ـ و مهمتر ـ آنکه امکان این جابهجایی با ساختار منطقی هویتِ فرهنگی تا آنجا باز میشود که این هویت با سرآغاز سویمندی قومی؛ جنسیتی یا جنسی فرد پیوند یابد. در اینجا سیاستِ هویت پدیدهای را تولید میکند که میتوان آنرا «همبستگی عمودی» نامید. برداشت همبستگی از لحاظ تاریخی با مبارزهی طبقات استثمارشده با طبقات استثمارگر پیوند دارد. بنابراین در چارچوب مبارزه طبقاتی؛ همبستگی همواره «همبستگی افقی» است. همبستگی در میان ستمدیدگان بود که در ستیز با ستمگران جهت مییافت. در سنت مارکسیستی؛ طبقه از لحاظ اقتصادی و از راه نقش آن در توسعهی نیروهای تولیدی تعریف میشد. بنا به این سنت؛ کارگری که پول زیادی به هم میزند دیگر کارگر نیست و نمایندهی طبقهی فرادست می‌‌شود. همبستگی افقی با شخصی ویژه زمانی که این شخص طبقهی خود را ترک میکند؛ از میان میرود. برداشت موثق چپگرای هویت؛ هویت طبقاتی است.

اما وقتی هویت فرهنگی و جایگاه ستمدیدگی در کالبدهای ستمدیدگان نقش میخورد؛ دیگر همه چیز به این سادگی نیست. همبستگی در میان زنان را جایگاه نامطلوب اقتصادی و اجتماعیشان رو در روی مردان دیکته میکرد. همبستگی میان سیاهپوستان را جایگاه نامطلوبشان رو در روی سفیدپوستان رقم میزد. اما چه اگر زنی کارآفرین شود و سیاهپوستی سیاستمدار؟ آیا زنان یا سیاهپوستان دیگر همبستگی خود را با آنها از هم میگسلند؟ از سویی این زن کارآفرین و آن سیاستمدار سیاهپوست جایگاه خود را در مبارزهی طبقاتی تغییر دادهاند و از سوی ستمدیده به سوی ستمگر رفتهاند. و میتوان گفت که فراز طبقاتی آنها سرنوشت زنان یا سیاهپوستان دیگر را تغیر نمیدهد. اما از سوی دیگر؛ اگر کسی با هویتی ویژه به سطوح بالا برسد؛ به این معناست که چیزی را که میتوان «رتبهبندی هویت» نامید تغییر میدهد. از لحاظ نظری؛ تمامی هویتها با هم برابرند؛ اما در کردار؛ هویتهای متفاوت رتبهبندی متفاوتی دارند ـ به انتظارات متفاوت برای پیروزی اجتماعی و اقتصادی مربوط میشود؛ به پنداشتهای متفاوت در بارهی حاملانِ جایگاه اجتماعیشان. این نقطهای است که همبستگی افقی به همبستگی عمودی دگرگون میشود.

آیا نشان دادن اینکه چگونه این جابهجایی همبستگی افقی به همبستگی عمودی سیاست فاشیستی تولید میکند آسان است؟ بنیتو موسیلینی نمونهی خوبی از این جابهجایی است. او زندگی حرفهای خود را در مقام یک سوسیالیست انترنالسیونالیست آغاز کرد. با این حال؛ در آغاز جنگ جهانی دوم سویمندی خود را تغیر داد ـ و توضیح جالبی برای این تغییر داد. نوشت که هنگامِ تحلیل وضعیت در ایتالیا؛ دریافت که اکثریت قاطع ایتالیاییها بیمایه و تهیدست بودند. تنها اقلیتی کوچک ـ یک یا دو در صد ـ پُرمایه و دارا بودند. برای همین جابهجایی از یک سوسیالیست ایتالیایی به یک ملیگرای ایتالیایی چیز زیادی را تغیر نداد: تفاوت میان این دو جایگاه تنها به بخش کوچکی از جمعیت مربوط میشد. به روشنی بهتر بود این اقلیت کوچک نفی شود؛ اما در عوض آنرا در جنبش ملیگرای بزرگتری جذب کرد تا ایتالیاییهای دارا هم بتوانند سهمی به نیکبود و بهزیستی جمعیت ایتالیایی برسانند ـ و جایگاه ایتالیا را در رقابت بینالمللی نیرو ببخشد. بنابراین موسیلینی جابهجایی از سوسیالیسم به ملیگرایی را چندان مهم نمیدید. هیتلر به نوبهی خود از ایدئولوژی خود به عنوان «ناسیونال سوسیالیسم» سخن میگفت. انگارهی همبستگی دستنخورده ماند؛ اما این همبستگی؛ همبستگی عمودی اجتماعی قومی فرهنگی یکتایی میشود که با اجتماعات فرهنگی قومی دیگر رقابت میکند. به گفتهای دیگر مفهومِ همبستگی پیرو مفهومِ رقابت میشود. برای همین است که فاشیسم با سرمایهداری که بر بنیان رقابت استوار است سازگار میباشد. امروزه ما دو نیروی سیاسی اصلی در باخترزمین داریم: لیبرالهای محافظهکار و راست ملیگرا. هر دو در چارچوب رقابت میاندیشند ـ اما لیبرالها تنها خواهان رقابتِ اقتصادیاند و ملیگرایان آمادهاند تا شرایطی را تحمیل کنند که باور آنها به انها اجازه میدهد اگر هم برنده نشوند دستکم بازنده هم نشوند.

هویت فرهنگی به صورت سرمایهی اصلی در رقابت دیده میشود. به راستی همانطور که میشل فوکو نشان داده؛ بیشتر این به اصطلاح «سرمایهی مردمی» است که فرد را به راستی رقابتجو میکند. بنا به فوکو؛ سرمایهی مردمی را میتوان مجموع عادات؛ کاردانیها و هنجارهایی نامید که فرد از خانواده و محیط بیدرنگ خود به ارث میبرد. (۱) درست همین سرمایهی مردمی است که وقتی از هویت فرهنگی سخن رانده میشود؛ مد نظر است. برای همین است که چنین نگرش دفاعی نسبت به مهاجرت وجود دارد. مهاجرت به صورت نیرویی دیده میشود که هویتهای فرهنگی خاصی را نابود و جامعه را اتمی میکند و به همریختی تعمیمیافته میرسد: هر کشوری همانند هر کشور دیگری میشود. گوناگونی فرهنگی از میان میرود. در سنت دستراستی اروپایی این راهکارِ همریخت کردن از راه مهاجرت؛ همیشه با امریکایی کردن تداعی میشد. امروزه هم میتوان نظریهی توطئهای را در مطبوعات دستراستی  یافت که بنا به آن بحران کنونی مهاجرت آگاهانه از سوی امریکاییها به وجود آمده است. بنا به این نظریه؛ ایالات متحده خاورمیانه را با این هدف نابود کرد تا جریان مهاجران به اروپا را بیافریند. به این ترتیب؛ هویت ملی اروپایی نابود میشود: تمامی شهرها؛ از جمله پاریس و لندن در نهایت مانند شهرهای داخلی امریکایی میشوند. فست فوود امریکایی و فرهنگ تودهای بر فرهنگهای پیچیده ولی از این گذشته از لحاظ فرهنگی ریشهدارتر اروپایی چیره میشود. برای همین است که مردمان دست راستی از پیروزی ترامپ چنین شگفتزده شدند. اکثریت اروپاییان همیشه ایالات متحده را قدرت برتریطلبِ نهفته در پس پروژهی جهانی کردن میدیدند ـ و از اینکه میدیدند این قدرت دارد قطعیتش را نسبت به خودش از دست میدهد تکان خوردند.

در اینجا لازم است دریابیم که تعریف هویت هیچ ربطی به این ندارد که هر کس خودش را چگونه شناسایی کند. هویت به شکلی که در حال حاضر فهمیده میشود؛ نگرشی ذهنی نیست بلکه واقعیتی تبارشناسانه یا جامعهشناسانه است. هویتِ یک شخص را هویت آورندگان (والدین) انها و مکانی که در آن به دنیا آمدهاند و تاریخ تولدشان تعریف میکند. البته کسی که برای نمونه یهودی یا آلمانی به دنیا آمده میتواند هویتش را نفی کند. اما در چشم دیگران چنین نفی و رد کردنی تنها الگوی خاصی از انکارِ خود را تایید و بازتولید میکند که دیگر از لحاظ تاریخی به خوبی شناخته شده است ـ و به عنوان مشخصهی این هویتها درکودریافت میشود. هیچکس توانایی تعریف ندارد و هیچ قدرت و اقتداری روی هویت خودش ندارد. تولیدِ هویتها همواره کار دیگران است. محبوبیت کنونیِ برداشتِ هویت؛ به زیاد شدن مدارک هویت مانند پاسپورتها و شناسنامهها و از این گذشته شکلهای دیگر بوروکراتیک و اداری مربوط میشود که به جامعه اجازه میدهد تا از تبارشناسی افراد باخبر شود ـ و به این ترتیب از این گذشته از هویتشان. اینترنت این دانستههای تبارشناسانه را به شکل پرپهنهتری از همیشه در دسترس گذاشته است. امروزه به نسبت آسان است که به گذشتهی تبارشناسانهی خود دست یافت. برداشت امروزی هویت به شبکهی جهانی اطلاعات وابسته است و تا جایی در مورد افراد کاربرد دارد که تبارشناسیشان در این شبکهها مستند شود. و در شرایط عصر اطلاعات کمابیش هیچکس نمیتواند از این کنترل تبارشناسانه بگریزد.

تبارشناسی از نزدیک با زیستبومشناسی (اکولوژی) رابطه دارد. بازتولید گونههای خاصی از جانوران مردمی ـ جانوران مردمی با یک هویت ـ نیازمند پایدارپذیری زیستبومچههایی است که در آن بازتولید روی میدهد. برای همین است که اندیشهورزی حزبهای دست راستی چندان فرهنگی یا اقتصادی نیست؛ اما زیستبومشناسانه است. این حزبها دغدغهای زیستبومشناسانه را بیشتر میکنند تا جانوران مردمی را در آن بگنجانند و میکوشند بومسازگانها (اکوسیستمها) خاصی را از راههایی سازمان دهند که طرفدار (باز)تولید کالبدهای مردمی با مشخصات خاص است. و در مورد جانوران دیگر؛ دغدغهی اصلی در اینجا پایداری این بومسازگانهاست؛ دفاع از آنها در برابر از راه آمدگان ـ جانورانی که میتوانند توازن زیستبومشناسانهی موجود را نابود کنند. میتوان این دفاع از بومسازگانهای خاص را به صورت گسستی در جریانهای جهانی کالاها؛ سرمایه؛ و مردمان دریافت. اما این چندان درست نیست.

 

ساحل عشاق ـ ساحل طلاق 

علاقهی فراگیر در گوناگونی منطقهای و تفاوت تاثیر گسترش بازارهای فرهنگی جهانی و بهویژه گردشگری بوده است. مصرفکنندهی امروز فرهنگ به گوناگونی و موثق بودن بازارهای فرهنگی علاقه دارد. در اینجا برداشت هویت فرهنگی نقش کانونی بازی میکند. فرآوردههای فرهنگی فرد زمانی ارزشمند دیده میشود که بازتاب هویت فرهنگی تولیدکنندگانشان باشند. وگرنه این فرآوردها ناموثق دریافته میشوند.هنگام سفر به فرانسه؛ گردشگران میخواهند چیزی که فرانسوی اصیل باشد تجربه کنند و وقتی رستوران چینی یا مکدونالد میبینند سرخورده میشوند. (باز)تولید کالبدها با هویت ویژه به تولید کالاهای فرهنگی خاصی مربوط میشود که رتبهبندی جهانی دارد. برای همین است که حزبهای دستراستی میکوشند هویتهای خاصی را دستنخورده نگاه دارند و رتبهبندی آنها بالا و رقابتجویانه است. به این مفهوم حزبهای تازهی راستگرا  با جهانیکردن نئولیبرالی امروز که اجازه میدهد جانوران مردمی با مشخصات هویتی متفاوت به مفهوم جهانی رقابت کنند؛ به تمامی سازگار است.

به همین ترتیب؛ مهاجران نه به عنوان «مردمانی با هویتی متفاوت» که بیشتر به عنوان کارگزاران «دنیای بزرگی» رَد میشوند که در آن همهگونه هویت نابود میگردد. در بروکسل؛ اغلب از دوستان فلمیشی خود میشنوم که میگویند مشکلِ اصلی آنها با مهاجران این است که فرانسوی را به فلمیشی ترجیح میدهند. چیزی همانند آنرا در آلمان هم شنیدهام ـ در میان بسیاری چیزهای دیگر مهاجران مسئول امریکاییشدن آلمان دیده میشوند؛ از جمله کاربردِ روزمره از زبان انگلیسی به جای آلمانی است. همراه با ترس از ناپدید شدن گونههای متفاوت جانوران و گیاهان؛ دغدغهی از میان رفتن شدنی جانور مردمی آلمانی یا فلمیشی به جان میافتد. در کشورهای اروپایی صحبت زیادی در بارهی ضرورت «یکپارچه کردن» مهاجران در فرهنگهای ملی خود دارند. اما برای همه روشن است که روند مخالفی دارد روی میدهد: درونریزی مهاجران شتاب بیشتری از یکپارچهکردن فرهنگهای بومی اروپایی با دنیای امریکاییشده؛ جهانی شدهی انگلیسیزبان بالاتر است. مهاجران به صورت کارگزاران امپراطوری دیده (و برای همین از آنها دوری) میشود؛ بار دیگر ورودشان به اروپا به صورت توطئهی امریکایی دیده میشود. عاطفهی مهاجرستیزی در واقع عاطفهی امپراطوریستیزی است. و این عاطفه به راستی تازه نیست؛ انگیزهی اصلی برای ساختن اتحادیهی اروپا بود.

به این مفهوم به جاست که به یکی از سازندگان نهادهای اروپایی اشاره شود که هنوز بنیاد اتحادیهی اروپا را شکل میبخشد؛ الکساندر کوژِو که از پایان جنگ جهانی دوم تا مرگش در ۱۹۶۸ نمایندهی فرانسه در تلاشهای دیپلماتیک آغازین برای ساختن اروپایی متحد بود. کوژِو نخستین قوانین سیاستهای گمرگی در اروپا را نوشت و بر توسعهی بیشتر بوروگراسی بروکسل تاثیر داشت. با این حال مهمترین همبخشی کوژِو به سیاستهای پساجنگ؛ پروژهاش برای امپراطوری لاتین بود.

همانطور که کوژِو نوشت؛ کشورهای لاتین به ویژه فرانسه ـ به آسانی نمیتوانست جایی در دنیایی بیابد که حزب کمونیست شوروی و یک ایالات متحدهی پروتستانی بر آن چیرگی داشت. برای همین لازم بود که امپراطوری لاتین را بر بنیان اتحادیهی فرانسه؛ ایتالیا و اسپانیا ـ با پیوندهای فرهنگی با کشورهای عرب مغرب و امریکای لاتین بنیان گذارند. این امپراطوری تنها باید یک هدف میداشت: محافظت از روش زندگی کاتولیکی ـ یا پساکاتولیکی ـ فرهنگهای لاتین. در اینجا کوژِو پروژهی زیستسیاستِ biopolitics فرهنگی را پیشنهاد میدهد یا بیایید بگوییم؛ زیستبومشناسی فرهنگی: باید به جانوران مردمیِ گونهی لاتین اجازه داده شود شیوهی زندگی خودشان را زندگی کنند؛ زیرا تنها آنگاه به راستی کامروا خواهند بود. نقش بوروکراسی امپراطوری اروپایی باید محافظت از این شیوهی زندگی از دست امپراطوریهای تهاجمی و توسعهطلب اتحاد جماهیر شوری و ایالات متحده باشد. این پروژهای است که بر هیچ نویدِ خاص آتی استوار نشده؛ بر هیچ ایدئولوژی خاصی؛ بر هیچ ماموریت تاریخی. هدفش تامین بازتولید شیوهزندگی است که سرآغازش در گذشته بوده است.

کوژِو پیش از آنکه سیاستمدار شود یک فیلسوف بود. در مقام فیلسوف در همان سالهای سی میلادی پایان تاریخ را اعلام کرد. بنا به کوژِو؛ پایان ایدئولوژی؛ مردمان را به جانوران تبدیل میکند. در یادداشت ۶ نخستین چاپِ سخنرانیهایی در بارهی پدیدهشناسی روح؛ کوژِو میگوید که پس از پایان تاریخ؛ طبیعت جان سالم به در میبرد.  در ادامه در بارهی مارکس در آن یادداشت اشاره میکند و میگوید؛ مارکس پیشبینی کرد که قلمرو تاریخی ضرورتی که مرد را در ستیز با طبیعت و طبقهای را در ستیز با طبقهای دیگر میگذارد؛ باید با قلمرو آزادی جایگزین شود که دَرِ امکان لذت بردن از به گفتهی کوژِو «هنر؛ عشق؛ بازی؛ و اینوآن و اینوآن را به روی گونهی مردم در هماهنگی با طبیعیت میگشاید» با این حال؛ در یادداشت چاپ دوم کوژِو بدبینتر بود و به آنجا میرسد که ناپدید شدن مردم تاریخی در واقع برداشتهای سنتی هنر؛ عشق و بازی را منسوخ میکند:

«بنابراین باید پذیرفت که پس از پایان تاریخ؛ مردمان بناهای و کارهای هنری خود را به همان سان میسازند که پرندگان آشیانه میسازند و عنکبوتها تار میتنند؛ کنسرتهای موسیقی خود را به شیوهی قورباغهها و جیرجیرکها اجرا میکنند و مانند جانوران جوان بازی میکنند و مانند حیوانات به بلوغ رسیده در عشق زیادروی میکنند.» (۲(

اما از آن مهمتر با پایان تاریخ؛ جانور مردمی؛ زبان را از دست میدهد؛ تنها رسانهی دانایی؛ گفتوگو یا لوگوس ناپدید میشود:

«جانورانِ گونهی مردم خردورز homo sapiens  با بازتابهای شرطی به علامتهای زبانی پاسخ میدهد... بنابراین چیزی که ناپدید میشود فلسفه یا جستوجوی دانایی گفتوشنودی نیست؛ بلکه از این گذشته خود دانایی است. برای این جانوران پساتاریخی؛ دیگر هیچ درکِ [گفتوشنودی] دنیا و خود وجود ندارد.» (۳(

برای کوژِو گونهی اروپایی مردم دیگر گونهی پساتاریخی شده بود: آرام و اهلیشده؛ بدون بلندپروازی راستین؛ ناتوان از فداکاری ـ جامعهای که نه از مردمان بلکه از جانوران مردمی ساخته میشود. میتوان گفت چیزی که اینجا داریم نسخهی آغازین پسافاشیستی است. ردونشانهایی از دغدغهی فاشیستی برای دستنخورده نگاه داشتن هویتهای ویژه دارد. و همبستگی عمودی را در میان همان هویت فرهنگی از پیش بایسته میدارد. با این حال کوژِو بر این باور بود که امپراطوری لاتین تنها گام نخست به سوی دولت جهانی؛ همهگیر و یکریختی است که کوژِو با جامعهی سوسیالیستی یا بیشتر کمونیستی تداعی میکند.

و این درست نقطهای است که در آن حزبهای معترض دستراستی پدید میآیند. چنین مینماید محافظت زیستبومشناسانهی روش زندگی اروپایی فرومیپاشد ـ بورکراتهای اتحادیهی اروپا اعتماد مردمان را به خاطر سویمندی آشکارا لیبرال خود از دست میدهند. البته لیبرالها مخالف سیاستهای محافظتگرانه؛ انزواطلبانهی فرهنگی هستند. وقتی لیبرال ها از فرهنگ سخن میگویند؛ منظورشان دانستههای فرهنگی است ـ و جریان آزاد آن از مرزها. بر عکس حزبهای دستراستی؛ فرهنگ را در قالبِ مجموع کالاها یا دانستههای فرهنگی در بارهی رویدادهای فرهنگی نمیفهمند. برای آنها فرهنگ بیشتر شیوهی خاصی از بودن در دنیاست تا شیوهی بودنی که کودک در آن به دنیا میآید و نگرشها؛عادتها و الگوهای رفتاریاش با آن شکل میگیرد. این روند شکلگیری فرهنگی مدتها پیش از آنکه کودک کاربرِ اینترنت؛ در اختیارگذارندهی درونمایه و مصرفکنندهی فرهنگی شود؛ روی میدهد. وقتی حزبهای دستراستی بر دستنخورده نگاه داشتن هویت تاریخی خاصی پافشاری میکنند؛ منظورشان همین حس روزمره؛ عادتی؛ «رسمینشده»؛ زیستبومشناسانهی فرهنگ است ـ که هیچ ربطی با تولید و توزیع کالاهای فرهنگی یا گردش دانستههای فرهنگی ندارد. با این حال؛ حتی اگر درک مشترکی از فرهنگ میان لیبرالها و ملیگریان نباشد؛ دیدگاههایشان به آسانی در سطوح اقتصادی و سیاسی سازگار است. به راستی؛ لیبرالیزهکردن و جهانی کردن اقتصاد در یک سو؛ و ملیگرایی فرهنگی در سوی دیگر: به شکلی دوجانبه یک دیگر را بیرون نمیگذارند ـ درست به این دلیل که شکلگیریهای فرهنگی در کردار به عنوان پیششرطهای مشارکتِ کارساز افراد در رقابت اقتصادی و سیاسی کار میکند. برای همین است که آمیزهی جهانیکردن فرهنگی و محافظهکاری گزافهآمیز فرهنگی؛ سیاست و هنر زمانهی ما را تعریف میکند.

پس میتوانیم بگوییم که هم ایدئولوژی نئولیبرالی و هم ایدئولوژی نئوفاشیستی گوناگونی و تفاوت را جشن میگیرند؛ اما در کردار هم‌‌ریختی فرهنگی تولید میکنند. ایدئولوژی نئولیبرال بر این باور است که گوناگونی جهانی باید در تکتک جاهای روی کرهی زمین وجود داشته باشد. اما این البته به این معناست که تمام جاها مانند هم شوند؛ زیرا همان مجموعه از گوناگونیها را به نمایش میگذارند. (مانند سوپرمارکتهای لبریز از کالاهای گوناگونی که در سراسر دنیا مانند هم هستند.) راستِ نو از این یکریخت بودن انتقاد میکند؛ زیرا بر این باور است که گوناگونی راستین به این معناست که جاهای متفاوت مشخصات فرهنگی متفاوتی دارند. این انگاره برای بسیاری از مردمان فریبنده مینماید. با این حال یک مشکل وجود دارد: تنها از راه سازوکارهای کنترل و سرکوب میتواند تحقق یابد. و این سازوکارها در سراسر دنیا مانند یکدیگرند ـ حتی اگر هویتهای فرهنگی که این سازوکارها از آنها محافظت میکنند متفاوت باشد. کسی میکوشد از هویتهای لهستانی؛ مجاری یا هندی پاسداری کند. البته آنها بسیار متفاوت هستند؛ با این حال وقتی کسی به آیینهای نگاهداری آنها نگاه میکند؛ از یکریختی این آیینها جا میخورد. و این یکریختی درست همان چیزی است که جمعیتهای این جاهای متفاوت بیشتر در زندگی روزمرهی خود با آنها رویاروی میشوند. در این میان گوناگونی را تنها میتوان با گردشگران جهانی تجربه کرد.

جهانی کردن ناگزیر به یکریختی جهانی میرسد ـ و ایستادگی در برابر جهانی کردن هم به یکریختی جهانی میرسد. اگر چنین باشد؛ چرا سیاست امروز خواه نئولیبرالی و خواه نئوراستی؛ آماده نیست این واقعیت را بپذیرد؟ چرا به پافشاری بر تفاوتها و گوناگونی ادامه میدهد. دلیلش باز این است که ارادهی معطوف به یکریختی با سوسیالیسم تداعی میشود ـ و پس از پایان جنگ سرد؛ هر چیز مربوط به سوسیالیسم تابو است. برای روشنکردن این نکته بگذارید به متنی اشاره کنم که در آغاز جنگ سرد نوشته شد و درست به همین نکته میپردازد. در «یادداشتهایی به سوی تعریف فرهنگ» (۱۹۴۸) تیاس.الیوت در بارهی چشمانداز فرهنگِ همهگیر و همریخت به عنوان چشماندازی ناگزیر سخن میگوید. (۴) الیوت نویسندهای محافظهکار است و برداشتش از فرهنگ با درک فرهنگ به عنوان مجموع کالاهای فرهنگی ناسازگار است. فرهنگ را کمابیش به همان سان میفهمد که حزبهای دستراستی امروز ـ به عنوان یک زیستبومچه‌‌ی از لحاظ بومزیستشناسانه تعریف شده برای بازتولید گونههای متفاوت جانوران مردمی. در عین حال؛ بر این باور نیست که پاسداری از این زیستبومچهها میتواند کارساز باشد. و از این گذشته بر این باور نیست که این پاسداری سودمند است.

 

جاده درد ـ جاده رنج

دلیل این شکگرایی؛ تحلیل الیوت از جابهجایی الگوهای مهاجرتی بود. مینویسد: پیشتر قبیلههایی تک و گروههای کوچک قومی همه با هم مهاجرت میکردند ـ برای همین فرهنگ و روش زندگیشان را با خود میبردند. دیرتر اما دیگر مهاجرت در سطح کل مردمان Volk روی نمیداد. در عوض؛ مهاجران افرادی بودند که مراکز و نواحی آغازین فرهنگ خود را ترک میکردند ـ و بنابراین فرهنگ خود در کلیتاش را با خود نمیبردند؛ بلکه آنرا با فرهنگ جمعیتهایی درمیآمیختند که در میانشان زندگی میکردند. (۵) الیوت در بارهی این گونهی تازهی مهاجرت در رابطه با پدیدهی استعمار سخن میگوید. او نگران تاثیر اروپاییها در پایدارپذیری فرهنگهای غیرباخترزمینی است. با این حال امروزه مهاجرت بیشتر با حرکت مردمان از کشورهای غیراروپایی به کشورهای اروپایی است. بنابراین برای اروپاییهای امروز نگرانیهایی که الیوت قاعدهمند میکند حتی دقیقتر است.

اما الیوت به امکان بازایستاندن مهاجرت و محافظت از زیستبومچههای فرهنگی اروپایی باوری ندارد. مینویسد:

«زیرا اگر خود را با آرمان «فرهنگ اروپایی» خرسند کنیم نمیتوانیم هیچ مرز معینی را جابیندازیم. فرهنگ اروپایی ناحیهای دارد؛ اما هیچ مرز مشخصی ندارد: و نمیتوانید دیوارهای چینی بسازید. برداشت فرهنگِ خوددارِ سراسرِ اروپایی به همان اندازه مرگبار است که برداشت فرهنگِ خوددار ملی: در پایان به همان پوچی و احمقانهای نگاه داشتن فرهنگ آلوده نشدهی بومی در شهرستان یا روستایی در انگلستان. بنابراین ما همه زیر فشار هستیم تا آرمان فرهنگ دنیایی را نگاه داریم؛ در حالی که میپذیریم چیزی است که نمیتوانیم به خیال درآوریم. »(۶(

اکنون باید پرسید: چرا چنین فرهنگی به خیال درنیاوردنی است؟ الیوت به این پرسش با رد کردن تمامی تلاشهای «برنامهریزان دنیای» سنت هگلی ـ مارکسیستی برای آفریدن دولت دنیایی پاسخ میدهد. در حال وهوای سرآغاز جنگ سرد؛ هنگام نوشتن؛ «دوستان روسی»مان را به تمایل بهریشهکنی تمامی تفاوتهای فرهنگی و افریدن فرهنگ دنیایی «یکریخت» متهم میکند که مردمیّت را از مردمیبودن درمیآورد. (۷) این اتهامها گذشتهای تاریخی را پرشکوه میدارد که در آن مردمیّتِ گونهی مردم؛ خود را در ناسازگاری؛ رقابت و چشموهمچشمی نشان میداد. در اصل گونهای رویگردانی نیچهای از انگارهی مردمیّت آرامواهلی شده؛ پساتاریخی سوسیالیستی است که الیوت را برمیانگیزاند تا فرهنگ دنیایی را پروژهای به خیالدرنیامدنی اعلام کند. همین رویگردانی است که امروز ملیگرایان و لیبرالها را در جشنگرفتن مشترک سرمایهی مردمی و آفرینندگی یکی میکند. امروزه ما به سدهی نوزدهم بازگشتهایم ـ شاهد آمیزهای از بازارهای جهانی شده و فرهنگهای بومی شده؛ اینترنت و مارین لو پِن. و مانند سدهی نوزدهم تنها آلترنتیو این آمیزه؛ آلترنتیوی سوسیالیستی است که بلندپروازی آن گسترش محافظت بومزیستشناسانهی فرهنگ به سراسر دنیاست. اما چنین مینماید که این آلترنتیو نیاز به زمان دارد تا در آیین جهانی سیاسی از نو به واقعیت بپیوندد.

 *** 

بوریس گرویس، متولد 1947، تاریخدان، فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی رسانه‌ای است که توجه کاووشگرانه‌ای به آونگارد روسی دارد. او استاد مطالعات روسی و اسلاوی دانشگاه نیویورک و پژوهشگر دانشگاه هنر و طراحی کارلزروهه در آلمان است. پس از تحصیل در رشته‌ی فلسفه و ریاضیات در دانشگاه لنینگراد، گرویس در 1981 به آلمان باختری مهاجرت کرد و در آنجا با گرفتن چندین بورس در سال 1988 استادیار نهاد فلسفه در دانشگاه مونستر شد. در 1992 دکترای خود را در فلسفه گرفت. از 1994 تا 2009 به آموزش زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ در مرکز هنر و تکنولوژی رسانه‌ای در کارلزروهه پرداخت. و از آن زمان پژوهشهای متفاوتی را در دانشگاههای متفاوت پیش برده است و نمایشگاههای هنری گوناگونی را هنرگردانی و سازماندهی کرده است، از جمله پاویلیون روسیه در دوسالانه‌ی ونیز در 2011


پانویسها:

(۱) میشل فوکو: زایش زیستسیاست: سخنرانیهای کالج فرانسه؛ ۱۹۷۸-۱۹۷۹؛ ص.۲۱۵ به بعد

)۲( الکساندر کوژِو؛ دیباچه خواندن هگل: سخنرانیهایی در بارهی پدیدارشناسی روح؛ ۱۵۰

همانجا

تیاس الیوت؛ یادداشتهایی به سوی تعریف فرهنگ؛ ۱۶۰

همانجا. ۶۳

همانجا. ۶۲

همانجا. ۶۱-۶۲

 

 
 

تبلیغات