مقالات | موسيقی
 
کشف زبانی بین المللی
   

فصلنامه طاووس، شماره هشتم


اميد روحاني

 

 

 برای مشاهده اسلایدها اینجا را کلیک کنید

موسيقي ايران گنجينه اي پر بار و غني از نغمه هاي گوش نواز، ملودي هاي سحر انگيز، ترانه هاي پر معنا و روح پرور است، اما اين هنر با همه ي گستره ي پهناورش و غناي اعجاب انگيز و همه ي وابستگي اش به عمق و جوهر فرهنگ ايراني و ارتباط روحي و عاطفي اش با مردم اين سرزمين، و تاريخي که به هزاران سال پيش ميرسد، در جهان غرب به عنوان يک موسيقي بين المللي و قابل تبادل فرهنگي شناخته نشده است. موسيقي ما، در مواجهه با موسيقي علمي و آکادميک و يا موسيقي کلاسيک غربي، هنري مهجور و دور افتاده مانده است. ما تنها توانسته ايم در کنسرت هايي آموزشي و معدود، گوشه هايي از اين موسيقي پر بار و پر زمينه را به گوش مخاطباني اندک برسانيم.

در تبادل فرهنگي بين شرق  و غرب، موسيقي ما از موسيقي هند و ژاپن، از ريتم هاي افريقايي و موسيقي و رقص هاي امريکاي لاتين عقب مانده است. چه چيزي باعث شده که ما نتوانيم در اين حيطه ي وسيع از هنر، از موسيقي خود براي يک تبادل هنري بهره ببريم؟ اين موضوع يک مناظره شد بين لوريس چکناواريان، آهنگساز، موسيقيدان و رهبر ارکستر ارمني الاصل ايراني و فريدون ناصري ، موسيقي شناس و رهبر ارکستر سمفونيک تهران.

 

آيا گنجينه ي موسيقي ايران، متشکل از موسيقي محلي و بومي، موسيقي سنتي و رديفي اين گنجايش را دارد که در سطح بين المللي و جهاني، با زبان موسيقي علمي و آکادميک طرح و اجرا شود و فقط

به عنوان هنري شرقي و حاشيهاي به آن نگاه نشود؟

لوريس چکناواريان: ما نوعي موسيقي داريم که بومي است و بين مردم و در روستاها و نقاط مختلف اين سرزمين جريان دارد. اين موسيقي سينه به سينه انتقال مي يابد. به مراسمي خاص، چون عروسي، ختنه سوران، تولد و جشنها وابسته است و جنبه ي علمي ندارد. در تاريخ موسيقي، هنرمنداني چون بلابارتوک و کوميتاس در کشورهاي خود، اين نوع موسيقي را نتنويسي و ثبت کرده اند و ما تا کنون چنين نکرده ايم.

نوع دوم موسيقي دستگاهي، رديفي يا سنتي ماست که بسيار هم والاست. همان قدر والا و گسترده که موسيقي علمي غربي. استادي در آن به سال ها تمرين و ممارست نياز دارد.

و موسيقي نوع سومي هم داريم که موسيقي مذهبي ست، مثل موسيقي تعزيه.

کمابيش ميان همهي ملتها به اين نوع موسيقي ها بر مي خوريم. اين جزيي از فرهنگ موسيقايي يک سرزمين و ملت است. اما فرهنگي ديگر هم هست که بين المللي ست و ما به آن موسيقي علمي بين المللي ميگوييم که با پيدايش ارکستر آغاز شده و با ارکستر و نت نويسي و رعايت قوانين علمي اجرا و شناخته ميشود. آهنگسازان بسياري از کشورها و فرهنگهاي گوناگون، از ملودي ها و قطعات موسيقي محلي، بومي و سنتي خود در ساخت آثار ارکستري استفاده کرده اند، مثل چايکوفسکي يا ليست يا هنرمنداني ديگر. به سمفوني شماره ي ٣ بتهوون گوش فرا دهيد که تا چه حد از اين نغمات در ساخت سمفوني استفاده  کرده است. ما هم مي توانيم از طريق ارکستر، يا آن چه زبان بين المللي خوانده مي شود، با موسيقي ايراني همين کار را بکنيم. آهنگساز مي تواند در چهارچوب اين ساختار بين المللي از ملودي ها و نغمه هاي ايراني استفاده کند تا دنيا بتواند اين نغمهها را گوش کند، لذت ببرد و بشناسد. با آثار آرام خاچاطوريان، دنيا نغمه ها و موسيقي ارمني را شنيد و تحسين کرد و يا با کارهاي اميروف. هر آهنگسازي بسته به کنترپوان و هارموني موسيقي خودش از نغمه ها و ملوديهاي موسيقي بومي کشورش استفاده ميکند. بارتوک وقتي ميخواست تصنيف کند، از آن نوع هارموني استفاده ميکرد

که با موسيقي ملي کشورش هماهنگ و همخوان باشد.

کار روي استفاده از موسيقي ايراني و جهاني کردنش با زبان بين المللي تازه آغاز شده است. علت عدم پيدايش آن هم فقط به اين نکته بر مي گردد که اين کار به استعداد و نبوغ احتياج دارد. نبوغي که شايد هنوز به ظهور نرسيده است.

فريدون ناصري: اگر در آلمان يا اتريش، روسيه يا ايتاليا، از قبل از دوره ي باروک تا به امروز، صدها موسيقيدان ميبينند، دلايل بسياري دارد اما مهم ترين دليل اين است که در اروپا، نوعي فرهنگ موسيقي در اين راستا وجود داشته است. در ايران هرگز نميتوان تکنوازي مثل ايتاليا، آلمان يا روسيه پيدا کرد. در اکثر اين کشورهاي اروپايي صدها تکنواز، در عالي ترين سطح علمي و عملي مي توان ديد. ارتباط ما در طي سال هاي اخير با موسيقي بين المللي قطع بود. چند آهنگسازي هم که وجود داشتند، مثل خود لوريس چکناواريان، انسان هايي استثنايي بودند که از ايران به غرب رفتند و اين رشته را تحصيل کردند. در نتيجه، ما از اين نظر در ايران با اقليتي اندک رو به رو هستيم در حالي که در اروپا، نه فقط موسيقي عامه، محلي يا بومي در جايگاه خود قراردارد، بلکه آن چه به عنوان فرهنگ موسيقي در آن کشورها جريان داشته در راستا و در جهت تداوم يک فرهنگ موسيقي علمي بوده است.

مرحوم مين باشيان در سال ١٣١٨، يک کنسرواتور با تعدادي نوازنده ي چک و ايراني ايجاد کرد. اين کار در جهان، صدهاسال قبل تر شروع شده بود. ما تنها ٦٠ سال منقطع در اين زمينه کار کرده ايم در حالي که جهان، دست کم ٤٠٠ سال در اين راستا، بي وقفه و مداوم کار کرده است. با اين حال، حرکت ما در اين زمينه، در عرض همين مدت کوتاه هم کم نبوده است. چکناواريان آهنگسازي ايرانيست که کارهايش در همهي جهان اجرا شده است. رستم و سهراب او، بر اساس شاهنامه ي فردوسي، اثري ست شناخته شده که در جهان شنيده ميشود. ما در ايران احمد پژمان، عليرضا مشايخي و بسياري نام هاي ديگر داريم هر چند تعداد آنها در نهايت به ١٠ نفر هم نميرسد، حال آن که آهنگسازان امروز ايتاليايي به ٣٠٠ نفر مي رسند. به وجود آمدن آهنگسازاني با قدرت و با اعتبار و شهرت جهاني در ابتداي امر به تداوم يک فرهنگ موسيقايي علمي نياز دارد.

 

اما ميدانيم که همه ي هنرهاي جديد به عنوان مايه هاي تجدد به فرهنگ ايراني وارد شده اند. موسيقي کلاسيک غربي هم چنين موقعيتي دارد. ما در زمينه هاي تئاتر و سينما و نقاشي بسيار پيش رفته ايم اما در عرصه ي موسيقي علمي چندان موفق نبوده ايم. سهم ما در اين زمينه بسيار اندک است. چرا؟

چکناواريان: موسيقي از همه ي هنرها دشوارتر است. مهارت و استادي در نواختن يک ساز به ٣٠ سال تمرين و ممارست نياز دارد. يک نوازنده بايد از ٥ سالگي شروع کند تا در ٣٠ سالگي بتواند آن ساز را بنوازد. در کمتر رشته ي هنري به چنين زمان طولاني نياز هست. فيلم يا تئاتر هنري ترکيبي ست که در آن مهارت و خلاقيت گروهي مطرح است. در مدتي کوتاه مي توان رموز، زبان و تکنيک هاي لازم براي نقاشي را آموخت، اما خلق و آفرينش هنري به استعداد هنرمندان مربوط است. موسيقي مقوله اي ديگر است. موسيقي هنري علمي و تکنيکي است. رياضي و موسيقي با هم عجين اند. يک موسيقيدان رياضي را با صدا و نوا تصنيف مي کند. موسيقي به رياضي در بالاترين سطح خود وابسته است و نيز به انضباط و برنامه ريزي دقيق.

يک ارکستر از صد نوازنده تشکيل شده است. همه ي آنها بايد

ساز خود را در عالي ترين درجه ي مهارت بشناسند و تجربه ي کافي داشته باشند. هماهنگي و همنوايي در يک چنين مجموعه اي به تجربه و تمرين و کار هماهنگ و مشترک نياز دارد تا اين بافته ي رياضي شکل موزون، هماهنگ و گوش نواز به خود بگيرد. اگر آهنگسازي مي خواهد به يک خلق برسد بايد ارکستراسيون بداند و درک هارموني داشته باشد. هارموني را ميشود در مدرسه آموخت اما پياده کردن آموختهها در

سطح يک ارکستر مقوله اي ديگر است. در موسيقي فرم، هارموني، ارکستراسيون، تکنيک، رنگ آميزي، زمان و ... را داريم. همه ي اينها بايد جمع شوند تا اثري خلق شود. بعد از خلق اثر است که ميتوان به حيطه ي نقد رسيد که آيا اساسا اثر خلق شده مهم و تازه و قابل اعتناست يا آهنگساز و مصنف کاري تازه و بديع ارايه نکرده است، يعني استعداد و نبوغ مقوله اي ديگر است. اگر نبوغ و استعدادي در کار نباشد، همه ي آموختهها و مهارتها و تخصصها به جايي نمي رسد. آهنگسازي کاري توليدي نيست. با همه ي اين دانش ها در کشوري چون دانمارک حتي به يک آهنگساز برجسته که نامش در تاريخ موسيقي ماندگار شده باشد برنمي خوريد در حالي که دانمارک کشوري در قلب اروپا و در کنار دومهد بزرگ موسيقي جهانيست. در نروژ تنها نام ادوارد گريک را داريد و به وجود آمدن سيبليوس در فنلاند يک استثناست.

 

اما به نظر ميرسد که نوعي موسيقي، به عنوان يک موسيقي عام و قابل ارايه درسرتاسر جهان گسترش يافته است. موسيقي راک و پاپ و ترانه هاي عام پسند و موسيقي سبک به عنوان يک زبان و

فرهنگ جهاني در سراسر جهان گسترده شده است. 

چکناواريان: اکنون زمان همبرگر مک دونالد و جين است. در گذشته هاي دور، فرهنگ و هنر در دست اشراف زادگان بود و اختلافي فاحش بين عوام وخواص وجود داشت، اما جهان به سمتي رفت که در عصر مدرنيسم امکانات فرهنگي و هنري در اختيار همه قرار گرفت و از حمايت اشراف زادگان و خواص خارج شد. مردم به سوي سادگي و سهل الوصولي رفتند. پايه ي موسيقي راک در جهان بر احساس و لذت از ريتم بنا شده است. اين موسيقي پايه ي علمي درستي ندارد. ريتم ها تکرار شونده است و گاهي وارياسيونهايي محدود روي اين ريتمها بنا مي شود. ملوديها ساده و خطي اند. گاهي ميشنويم که ملوديها يا ريتم هاي ايراني را با اين نوع موسيقي مخلوط  مي کنند. اين موسيقي ايراني را به جايي نمي رساند. مثل اين است که روي همبرگر زعفران بريزند. اين يک چاشني ست اما در ماهيت همبرگر تغييري ايجاد نميکند. موسيقي راک جذاب و شنيدني ست اما با موسيقي کلاسيک قابل مقايسه نيست. هر کس مي تواند با يک گيتار و مختصر آشنايي با ساز، ريتمي بنوازد اما حتي با چند سال کار و تمرين سخت هم نمي شود قطعات کلاسيک گيتار را اجرا کرد.

ناصري: حتي موسيقي راک هم براي خود تاريخ و سابقه اي دارد. بعد از بيتل ها، پينک فلويد به نوعي موسيقي پخته تري مي رسد و ميدرخشد. اين درخشش بدون زمينه و بي جهت نيست. اما ما در زمينه ي موسيقي راک و پاپ هم در اين مملکت روال و فرهنگ مدون و مستمري نداريم. آنها که در غرب در زمينه ي موسيقي راک کار مي کنند با زبان و ابزاري سر و کار دارند که در فرهنگ غربي چهار قرن ريشه و سابقه دارد: گيتار و طبل، ساکسيفون و ... آيا هنرمندي که در ايران به اين زمينه مي رود سازهاي ايراني و حد و ظرفيت آنها را ميشناسد، يا حتي حد و ظرفيت سازهاي غربي را مي داند؟ البته اکنون مدتيست که چند هنرمند با ذوق، بعد از بيست و چند سال تاريخچهي محدود راک و پاپ در ايران کار خود را آغاز کرده اند و اين اميد به وجود آمده که در اين زمينه بتوانيم به حرفي تازه يا نوعي موسيقي خاص خود برسيم.

 

آيا موسيقي ايراني در همه ي کليت موسيقايي خود، جايي در جهان موسيقي دارد؟

چکناواريان: موسيقي ملي ما در محدوده ي مليت ما معناي خودش را دارد. موسيقي ملي يا قومي بايد به زبان بين المللي برگردانده شود تا جهاني شود. اين موسيقي و کليت فرهنگ و هنر ايراني گستره اي عظيم و قابل اعتناست اما در نهايت ملي ست. موسيقي ما در زمينه ي گفت  و گوي تمدن ها بايد با زبان بين المللي ارايه شود و نه در زبان ملي. يک چيني ميتواند ساعت ها به موسيقي چيني گوش کند اما يک غربي ظرفيتي محدود براي اين موسيقي دارد. همان گونه که همه ي مظاهر فرهنگ شرقي براي يک خارجي تنها به عنوان چيزي exotic مطرح است و زماني محدود از فرهنگ عمومي او را پر مي کند.

در مورد گفت و گوي تمدن ها، تمدن ها تنها از طريق يک زبان مشترک مي توانند با هم گفت و گو کنند. در زمينهي موسيقي، اين زبان مشترک همان موسيقي ارکستري است. از طريق ارکستر، آهنگسازان ميتوانند فرهنگ خود را به جهان معرفي کنند. موسيقي مجار را ليست و بارتوک جهاني کردند. بالالايکاي روسي را چايکوفسکي در سمفوني شماره ي چهار خود به کار برد و نغمات اين ساز را جهاني کرد. موسيقي ايراني هم کامل است اما ما نتوانستهايم آن را به زبان بين المللي برگردانيم.

اگر موسيقي ارمنستان تا حدي توانست به زبان بين المللي ترجمه شود به اين دليل است که ارامنه مسيحياند و به فرهنگ اروپايي نزديک ترند و اروپا مهد موسيقي کلاسيک است. ارمنستان هم نوعي موسيقي دستگاهي دارد که خاص کليساست. اين موسيقي در کليسا ماند. اما در ارمنستان، در حدود ١٠٠ سال پيش ربع پرده را کنار گذاشتند. اين به لحاظ فني به موسيقي ارمنستان کمک کرد تا به زبان بين المللي نزديک شود.

اما چه گونه بايد آهنگسازي ايراني به وجود بيايد؟ اگر بخواهيم آهنگسازي در سطح بين المللي داشته باشيم بايد ارکستري در سطح بين المللي وجود داشته باشد. اولين قدم اين است که کار آهنگساز ايراني بايد در مملکت خودش اجرا بشود و سپس قابل تکثير و ارايه در سطح جهان باشد. اين ارکستر ايراني بايد اين توانايي را داشته باشد که در سطح بين المللي مطرح باشد و کارش در اين سطح ارايه شود. فرض کنيم که در ايران و در زمينهي موسيقي يک نابغه هم به وجود بيايد، او چه ميتواند انجام دهد وقتي يک ارکستر نيست که بتواند کار او را اجرا کند. ما اگر موسيقي کلاسيک ميخواهيم بايد ارکسترهايي در تهران، تبريز، اصفهان و شهرهاي ديگر داشته باشيم. گروه هاي کوچک تر براي اجراي دوئتها، تريوها، کوارتت ها، کوينتت ها داشته باشيم. چند ارکستر مجلسي و يک يا دو ارکستر سمفونيک که بتواند کارها را اجرا کند. موسيقي به فرهنگ و ايجاد يک محيط موسيقي احتياج دارد. ما محيط مناسب براي فرهنگ موسيقي و تولد آهنگساز نداريم. ما موسيقيداناني مطرح چون باغچه بان، ناصحي، استوار، مشايخي، پژمان و بسياري ديگر داريم که کارهاي قابل قبول و قابل ارايه دارند اما تنها يک ارکستر که بايد بيش از حد توان خود کار کند و اين ارکستر را فرسوده مي کند.

 

اما به نظر مي رسد که در زمينه ي موسيقي کلاسيک در جهان نيز مدت هاست چيز تازه اي بروز نکرده است. فرهنگ جهاني، موسيقي راک و شيوه ي زندگي يکسان در اکثر نقاط جهان باعث شده که بعد از بريتن و زناکيس ديگر آهنگساز مهم و خلاقي در زمينه ي موسيقي کلاسيک متولد نشده است.

چکناواريان: البته آهنگسازان بزرگي در جهان داريم اما زمانه عوض شده است. جوان ها دنبال موسيقي راک و ريتم اند. تلويزيون ها هم شايد به خاطر مسايل اقتصادي، نفوذ تبليغات تجاري، گسترش فرهنگ عمومي رسانه اي و عوامل ديگر همين نوع زندگي و موسيقي يکدست و فرهنگ پاپ را ترويج ميکنند.

ناصري: اين نظر درست نيست، آهنگسازان بزرگ و خوبي در همه جاي دنيا هست اما يک شکل اصلي به وجود آمده که در همه جاي دنيا موسيقي به چيزي مصرفي بدل شده است. موسيقي در گذشته يک هنر و فرهنگ بود، اما اکنون به عنوان چيزي روزمره مصرف مي شود، درست مثل همبرگر.

اما ما در ايران در حال شکل دادن يک فرهنگ موسيقي هستيم. جوانان با استعدادي داريم که تازه راه افتاده اند. اما موسيقي ايراني جنبه هاي مختلف دارد که همه ي آنها قابل ارايه است. وقتي ما «حاج قربان» دو تار نواز را به جشنواره ي آوينيون برديم، کار به جايي رسيد که اغلب برنامه هاي ديگر تعطيل شد. شنوندگان دقايقي به پا خاستند و کف مي زدند. از حاج قربان خواستند که بماند و بنوازد. حاج قربان مي گفت که من زيره کاشته ام و بايد يک آب ديگر به زيره ام بدهم! و گرنه کشت امسال خراب مي شود. اما اگر موسيقي ما تا اين حد براي غربي ها جاذبه دارد به اين دليل است که اين موسيقي عمق دارد و شنونده ي خارجي با ديد فرهنگي به آن نگاه مي کند و نه به عنوان موسيقي تفريحي و مصرفي.

اين که آقاي چکناواريان مي گويند در ارمنستان ربع پرده را حذف کردند بحثي است مفصل اما حقيقت اين است که ما در موسيقي خود فواصلي داريم که سازهاي غربي براي نواختن آنها ميزان و درست نشده اند. بسياري از اين سازها قادر نيستند اين فواصل را اجرا کنند. در چکسلواکي هنرمندي به نام آلويش هابا مطرح شد. دولت چکسلواکي کمک کرد و براي او ساز مخصوص ساختند. پيانو، ارگ و کلارنيت ساختند که با اندازه ها، معيارها و فواصل مورد نظر او همخواني و همنوايي داشت که او بتواند فواصل کوچک تر، حتي ربع پرده را بنوازد. البته اين موسيقي لابراتوري است و نميتواند تداوم پيدا کند. موسيقي بايد با زندگي مردم همراه باشد.

١٠ سال است که به عنوان رهبر دايمي ارکستر سمفونيک تهران، با اين ارکستر کار مي کنم اما وقتي مي خواستيم با همين ارکستر بعضي از آثار را اجرا کنيم به علت ضعف و نداشتن نوازندهي متخصص و با تجربه براي بعضي از سازها مجبور  شديم نوازنده هايي را از نقاط ديگر دعوت و استخدام کنيم. اگر کنسرواتور داشته باشيم و سالي مثلا ١٠ نوازنده ي کلارنيت تربيت کنيم، تنها براي چهار نفر در ارکستر جا وجود دارد. امکان جذب ٦ نفر ديگر نيست. نوازنده محل زندگي، وضعيت شغلي، کار ثابت و دايمي مي خواهد. به ارکسترهاي متعدد نياز هست که ما در حال حاضر نداريم. دولت بايد پشتيباني و حمايت کند. زماني کاردار شوروي سابق به من مي گفت که اگر دولت شوروي اراده کند ميتواند براي همه ي شهرهاي ايران ارکستر سمفونيک درست کند. اين حرف بزرگ و سنگيني بود ولي راست ميگفت. وقتي به آنجا سفر کردم دريافتم که او حقيقت را ميگويد. يک هفته در ارمنستان بودم و هر شب دو کنسرت اجرا ميشد.

ما در ايران همين يک ارکستر سمفونيک را داريم. آقاي پژمان آهنگساز خوبي ست و کارهايي قابل اعتنا براي ارکستر مي نويسد. اما اگر قرار باشد کاري از او را اين ارکستر اجرا کند، چه ميزان نيرو و زمان بايد صرف شود تا اين کار به مرحله ي اجرا برسد؟ تازه در صورت موفقيت تکليف بقيه ي آهنگسازان چيست؟ ارکسترهاي متعدد و قوي تري لازم است. کنسرواتوار ما سال ها فعاليت نداشته است. ما تنها يک تالار وحدت را داريم که مناسب اجراي اين گونه برنامه هاست که تنها به اندازه ي ٨٠٠ نفر گنجايش دارد. در حالي که تهران ٨ ميليون نفرجمعيت دارد. حتي اگر يک صد هزارم اين افراد هم علاقه مند به اين نوع موسيقي باشند بايد دست کم ١٠ تالار شبيه اين داشته باشيم. نميشود هر شب برنامه اجرا کرد. اين ارکستر را خسته ميکند. نوازنده فرسوده  ميشود و خلاقيتش را از دست ميدهد.

به خاطر همين عوامل است که ما در سطح استاندارد نيستيم. آهنگساز و هنرمند داريم اما قابليت و توانايي ارايه ي کارهاي آنها را نداريم. گفت و گوي تمدن ها به امکانات، وسيله، زبان مشترک و کار و کوشش نياز دارد. ما تنها مي توانيم برا ساس موسيقي مقامي، سنتي و ملي خود در جهان کسب اعتبار کنيم. اما توان ما و ارکستر ما براي ارتباط بين الملل ناچيز و محدود است.  

 
 

تبلیغات