هیچ در آینه ی آفرینش های سپهری ̗ کیارستمی و تناولی
میر احمد میر احسان
فصلنامه طاووس ̗ شماره هشتم ̗ تابستان 1380
تلاش براي شنودن مكالمه ي شعر سهراب سپهري، سينماي عباس كيارستمي و مجسمه هاي پرويز تناولي خود به خود به اندازه ي كافي تلاشي شگفتي آور، پرسش برانگيز و ترديد بار است. وقتي كه كانون «هيچ» به اين رابطه ي سه جانبه تمركز مي دهد، حيرت ما حتا افزون تر مي شود. «هيچ» اما در اينجا هيچ نيست، بي چيزي نيست، سرشت معمايي و ريشه ي همه ي چيزهاست. هيچ است و آغاز انسان و زندگي. چرا اين سه تن را براي يك گفت و گو برگزيده ام؟ به نظر من هر سه به نحوي رهبري كنندگان يك سبك هنري منحصر به فردند كه با زندگي و ديگر هيچ و ريشه هاي ما رابطه دارد و ديگر آن كه آنان آينه هاي درخشاني از حسيت مدرن و يا حس جهان مدرن اند. وقتي كه انسان معاصر تمايل مي يابد به قولي سري به خانه ي پدري بزند، دلتنگ چيزهايي مي شود كه داشته، به كودكي و كودكانگي بر مي گردد و در همان حال درگير پرسش هيچ است. هيچي كه هيچ نيست. مطلع و برآمد نگاه انسان و جهان است. البته در عباس كيارستمي اين بازگشت به كودكي مطمئنا از انگيزه اي پسامدرنيستي برخوردار است و نه ارتجاعي. او مي كوشد با تمسك به دست نخوردگي و پاكي و سفيدي كودك، راه هاي يك خرد نو را، پرسشگري مدرن را، و رهايي از سنت و خرافه هاي نادرست را و افق هاي باز تازه را براي كودك مطرح سازد و براي بزرگترهايي كه بالغ نشده اند نكته اي را طرح كند. او از هيچ، و ارزيابي نوي همه ي چيزها و رجوع به پرسش خرد نو آغاز مي كند. در اينجا من قصد بررسي تفصيلي ويژگي هاي شعر سپهري، سينماي كيارستمي و مجسمه پردازي تناولي را ندارم، نمي خواهم خصوصيات عمومي هنرشان را نقد كنم يا به شالوده شكني آثارشان بپردازم و در همه ي وجوه، تمايز و تشابه آثارشان را مورد بحث قرار دهم. من مي خواهم حضور «هيچ» در آثار هر سه و معناي آن و تقرب و تنافر هيچ هاي هريك را از ديگري باز گويم. اين صرفا پيشنهادهايي است يادداشت وار براي انديشيدن.
كم و بيش همه ي ما شعر واحه اي در لحظه ي سهراب سپهري را خوانده ايم، يك بار ديگر، با هم بخوانيم:
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته ي خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه ي معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،