مقالات | سينما و تئاتر
 
سينمای ايران

 


آشنايي با سينما و نخستين گامها در فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران
 (١٢٧٧ تا حدود ١٢٨٥ خ/١٨٩٩ تا حدود ١٩٠٧ م ) 
شهریار عدل (1322-1394)
 
براي فرخ غفاري و جمال اميد
فصلنامه طاووس ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

 

شهریار عدل -عکس از مریم زندی

 

 
  

همزمان با گشايش نمايشگاه «پيش از سينما و آغاز سينما در ايران» در تالار چادرخانه کاخ گلستان، تحرير نخست اين نوشتار نيز به مناسبت پايان مراسم بزرگداشت صدمين سال سينماي ايران در شبانگاه يکشنبه ٢٧ شهريور ١٣٧٩ (١٧ سپتامبر ٢٠٠٠) در آن کاخ پخش شد. آن متن، که به صورت يک جزوه به کوشش کاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهاي بعد ناياب گرديده بدين جهت چاپ ديگري لازم شد. اين فرصت را غنيمت دانسته به آماده کردن تحرير نويي از همان متن دست زده شد. برخي از کمبودها، پشت و رو بودن تعدادي از عکسها و لغزشهاي چاپي را هم در اين نوشتار تازه بر طرف کرده يافته هاي تازه اي نيز به آن افزوده گرديد. شناسايي بخشي از نخستين فيلمهايي ايراني، که ابراهيم عکاسباشي در جشن گل اوستاند در صد سال پيش برداشته بود، از بارزترين اين يافته ها است که همراه با شرح و تاريخ مستند جديدي درباره  نخستين صحنه  فيلمبرداري شده در همان شهر بلژيکي در اينجا ارائه خواهد شد. چون کليه فيلمهاي قاجاري سينماي ايران که تاکنون (پايان پاييز ١٣٧٩/ ٢٠٠٠م) در کاخ گلستان شناسايي شده در حال حاضر در دست کپي برداري و مطالعه است، ميزان آگاهي از اين سينما نيز گامهاي بلند برداشته پياپي دستخوش دگرگوني ميشود. اميد است که در آينده با ارائه تحريرهاي ديگري از اين نوشتار بتوان آن دگرگونيها و يافته هاي نو را پيوسته به آگاهي دوستداران تاريخ و سينما رساند.

١٢٧٧ خ/١٨٩٩ م، سال صدور دستور خريد دستگاه فيلمبرداري و آپارات سينما به فرمان مظفرالدين شاه، و ١٢٨٥ خ/١٩٠٧م، تاريخ فوت وي ميباشد پس از آن در کشاکش دوران مشروطيت و سالهاي بعد از آن تغييراتي، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهاي) سينما، در سير تحول تاريخ سينماي ايران رخ داد که بازبيني موشکافانه آن تحولات نياز به مدخلي ديگر دارد.

 

سينماي ايران يکصد ساله و عکاسي آن يکصد و پنجاه و هشت ساله شد. يکصد و پنجاهمين سال عکاسي را کسي به ياد نياورد ولي خوشبختانه صدمين سال سينما را سازمان ميراث فرهنگي کشور و کاخ گلستان که پاسدار گنجينه فيلمهاي نخستين ايران است همگام با موزه سينما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، و ديگر سازمانها و دوستداران سينما همه با هم گرامي داشته جشن گرفتند.١ سينماي امروز ايران در جهان ميدرخشد ولي در آغاز، عکاسي بخت بلندتري داشت و در دوران ناصري ميتوانست در ميان بهترين ها در جهان جلوه کند. هم اکنون، آلبومخانه کاخ گلستان، که بيشتر يادگار آن دوران است، شايد در يکدست بودن و قدمت يک رقيب بيشتر در دنيا نداشته باشد که آن مجموعه پادشاهي بريتانيا است. براي نگارنده، اين سئوال مطرح بود که چگونه بين معرفي عکاسي به صورت داگروتيپي در سال ١٨٣٩ م / ١٢٥٤ ق / ١٢١٨خ در پاريس و نخستين عکسبرداري در ايران، در اواسط دسامبر ١٨٤٢/ اواسط ذيقعده ١٢٥٨/ پايان آذر (قوس) ١٢٢١، توسط نيکلاي پاولوف (Nikolaj Pavlov)، کمتر از سه سال گذشت٢ حال آنکه نيم قرن بعد، طبق اسنادي که تا اين اواخر به دست آمده بود، فاصله بين معرفي سينما در سال ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤خ در پاريس و آشنايي و فيلمبرداري در يک چهارچوب ايراني آنهم در اروپا به پنج سال رسيد جواب اين سئوالکرد را در ضعف دستگاه مظفري و کشور در مقايسه با گذشته، ملايمت فطري شخص مظفرالدين شاه، ناآگاهي و بي توجهي مردم و عدم احساس مسئوليت از سوي ايشان ميتوان يافت. همچنين ميتوان پذيرفت که اگر ناصرالدين  شاه در ١٣١٣ ق/ ١٨٩٦ م/ ١٢٧٤ خ به قتل نرسيده بود، فيلم سينما و دوربين فيلمبرداري در همان سالها به طهران رسيده و شايد رشد سريعتري از همان ابتدا پيدا ميکرد ولي اين چنين نشد. در مورد تاريخ نخستين سالهاي سينما، ساماندهي قابل تقدير آلبومخانه کاخ گلستان که از سه چهار سال گذشته آغاز گرديده از يک سو و آغاز بازنگري اسناد کاخ گلستان از سوي ديگر، دگرگونيهاي ژرفي اکنون در ديدگاه کلي نسبت به آشنايي و ورود سينما به ايران پديد آورده است: تاريخ ورود نخستين دستگاههاي سينما به ايران به عقب رفته، سينماي نخستين ايران چهره اي نو يافته و تحول آغاز سينماي ايران در مسير تازه اي قرار گرفته است. البته دستيابي به برخي از فيلمهاي کاخ گلستان، که به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درک هر چند محدود، اهميت آن فيلمها در هژده سال پيش در چهارچوبي که امروز نتيجه ميدهد رخ داد ولي در پيشرفت امور به علل گوناگون تا سالهاي اخير وقفه افتاد. در اين نوشته کوتاه بر دو نکته اساسي تأکيد خواهد شد: آشنايي با سينما و رسيدن نخستين اسباب سينما به ايران و تولد آنچه که ميتوان آن را نخستين مجموعه فيلمها و به ويژه «فيلمهاي سينمايي ايران» دانست.

 

یک

نخستين تماشاچي و نخستين تماشاخانه سينما در ايران
ورود نخستين دستگاههاي فيلمبرداري و آپارات ( پروژکتور سينما) به کشور

1-نخستين تماشاچي ايراني سينما (١٣١٤ ق/ ١٨٩٧ م/ ١٢٧٦ خ) و نخستين تماشاخانه سينماتوگراف در ايران: رمضان ١٣٢١/ ٢١ نوامبر تا ٢٠ دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا آذر ١٢٨٢

همانگونه که پژوهشگران ارجمندي چون فرخ غفاري و سپس جمال اميد در گذشته نشان داده اند، نخستين اشاره درباره آشنا شدن يک ايراني با سينما را در خاطرات ابراهيم صحافباشي ميتوان يافت. ابراهيم صحافباشي (مهاجر) طهراني تقريبا در سال ١٢٣٧ خ/ ١٨٥٨ م به دنيا آمده در حدود سالهاي ١٣٠٠/ ١٩٢١ و يا ١٣٠١/ ١٩٢٢، يعني تقريبا در ٦٣ سالگي، در مشهد از جهان رفت.٣ او دوستدار فنون تازه، ابزار جديدالاختراع و اشياء آسياي شرقي و واردکننده آنها به طهران بود. درين راه، وي بارها جهان را درنورديد. او متجدد و آزاديخواه بوده در رفتار و پوشاک هم چندان به جمع تأسي نميکرد. بدون کوچکترين شکي، از همان آغاز نمايش فيلم در ١٨٩٥م/ ١٢٧٤خ در پاريس و سپس در لندن، ايرانياني که در پايان سده نوزدهم ميلادي در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فيلمهاي گوناگوني را ديده بودند اما چون نوشته اي از خود باقي  نگذاشته اند و يا ما هنوز آنها را نيافته ايم بنابراين نخستين تماشاچي (تماشاگر به اصطلاح امروزي) را هنوز بايد همين ابراهيم صحافباشي در لندن، هفده ماه پس از نخستين نمايش عمومي فيلم در پاريس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ٢٥ ذي الحجه ١٣١٤ مينويسد:    
« ديروز وقت مغرب] پنجشنبه ٢٤ ذي الحجه ١٣١٤/ چهارشنبه٤ ٢٦ مه ١٨٩٧/ ٥ خرداد ١٢٧٦[ در پارک عمومي گردش مي نمودم ...]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصيدن خانمها] ... و بندبازي و غيره ديدم که[ بقوه برقيه آلاتي اختراع کرده که هر چيز را بهمان حالت حرکت اصلي مينمايد: مثلا آبشار آمريکا را به عينه نشان ميدهد، فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق قطار آهن را در حالت حرکت بهمان سرعت تمام مينمايد. و اين فقره از اختراعات آمريکايي است. باري يک ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام ميشود.».٥

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فيلمي آمريکايي و يا درباره آمريکا بوده از جمله فيلمي از آبشار نياگارا او تصور کرده که اختراع هم آمريکايي است. دليلي در دست نيست که صحافباشي پا را از مرحله تماشاچي در اين نخستين برخوردش با سينما فراتر گذاشته باشد ولي بعيد هم نيست که فکر آوردن سينما به ايران از همين دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند که چنين نکته اي درخاطرات او ديده نميشود. به هر صورت، طبق منابعي که تا کنون شناخته شده، وي نخستين کسي است که در ايران طالار عمومي نمايش فيلم را در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ ايجاد کرده است. در اين زمان، هشت سال از اختراع سينما و نمايش عمومي فيلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشي به سينما در لندن و سه سال از ورود سينما به ايران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشي پيش از اينکه در کار سينما قدم بگذارد، شايد در آغاز، به روي پرده انداختن شيشه عکس (نشان دادن دياپوزيتيف يا اسلايد با پروژکتور به قول امروز) پرداخته بوده است. اين عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژيک (Lanterne magique) ، که به فرانسه معني چراغ فانوسي جادو را ميدهد و برخي در ايران به آن «چراغ سحري» ميگفتند، انجام ميگرفت. در نمايشهاي خوب، شيشه عکسهاي سياه و سفيد و يا بهتر رنگي با صحنه هاي گوناگون را که گوياي يک داستان بود (شبيه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروي پرده ميانداختند. از لانترن ماژيک در دربار مظفري استفاده ميشد و يکي دو شيشه رنگي از آن هم در آلبومخانه کاخ گلستان شناسائي  شد. گاهي تماشا با يکي از انواع «جهان نما»، که از جمله شامل استروسکوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) ميشد، صورت ميگرفت. در برجسته نما، بيننده يک زوج تصوير تقريبا همگون ولي جدا از هم را که در درون دستگاه رويهم سوار شده و از درآميختن آنها يک تصوير يگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود ميآمد ميديد. اين جهان نما به صورت يک جعبه کوچک (يا بزرگ) بود مجهز به دو عدسي ديد (Viseures) روي آن و جايگاهي در درون آن که زوج تصوير شيشه اي (شبيه اسلايد/ دياپوزيتيف حاليه) پشت آن دو عدسي جاي ميگرفت. از اين نوع جهان نما هم، مثلا از مارک وراسکوپ (Verascope)، در دربار مظفري و نزد علاقه مندان موجود بوده است زيرا شيشه هاي آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه کاخ گلستان ديده ام. نوع ديگري از جهان نما را کينه توسکوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison )ميتوان دانست که از سال ١٢٧٠ خ/ ١٨٩١ م کامل شد. اين دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگين وزني بود تماشاچي جلوي آن ميايستاد و از پشت عدسيهاي بالاي آن به فيلمي بسيار کوتاه شبيه به فيلم سينما در درون آن مينگريست. انواع ديگري از جهان نما به نامهاي موتوسکوپ، کينورا و تئوسکوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غيره هم موجود بود که ميشد در درون آنها هم به تصاوير متحرک سينما مانند، نگريست. تئوسکوپ به عنوان مثال کوچک بود و براحتي روي يک ميز يا پايه جاي ميگرفت.٦ نوعي جهان نماي وطني، که حاوي يک سلسله تصاوير روي يک نوار متحرک بود، نيز به نام «شهر فرنگ» در ايران ساخته شده و تا اواخر سالهاي ١٣٤٠خ/ ١٩٦٠م هنوز بيش و کم متداول بود و روي کول صاحبش ازين کوي به آن کوچه و خيابان برده ميشد.٧شهر فرنگ بسيار خوبي به کانون فيلم (فيلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر يک شهر فرنگ در موزه سينماي طهران به نمايش گذاشته شده است.

درباره نمايش با لانترن ماژيک/ چراغ سحري، ناظم الاسلام کرماني در تاريخ بيداري ايرانيان مينويسد: «(لنتر ماژيک) چراغ سحري در سال ششم سلطنت ]مظفرالدين شاه[ در تهران بروز يافت» که برابر است با ١٣٢٠ق/ ١٠ آوريل ١٩٠٢ تا ٢٩ مارس ١٩٠٣/ ٢١ فروردين ١٢٨١ تا ٩ فروردين ١٢٨٢.٨ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نميآيد که منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژيک) چراغ سحري» چيست: اگر معني واقعي يعني به پرده انداختن شيشه عکس (دياپوزيتيف، اسلايد) درين سالها منور اوست که در اين صورت «بروز يافتن» ولي شايد نه اشاعه آن در سطح مردمي قطعا پيش از اين تاريخ صورت گرفته بوده است ولي اگر نيت او آغاز نمايش با چراغ سحري و سپس جهان نما و نمايش فيلم در مکاني عمومي است که در آن صورت نوشته او با تاريخ شروع نمايش فيلم توسط صحافباشي در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ (ر.ک. بند بعدي) تضاد چنداني ندارد. ميتوان پذيرفت که به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحري، جهان نما و سينماتوگراف (ر.ک. بند بعدي)، شايد پس از سفري دوباره به غرب در سال ١٢٨١ خ/ ١٩٠٢ م، صحافباشي مجموعه اي از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ايکس و بادبزن برقي و لابد فونوگراف و غيره براي فروش به اعيان و يا تماشا به مغازه خود آورده و يا متعاقبا سفارش داده بوده است که آنها هم به مرور رسيده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و يا به کار گرفته شده بوده است. بنابراين، اشاره نام الاسلام کرماني که از نزديک صحافباشي را ميشناخته و در کنار اوپنهاني به کارهاي سياسي آزادي خواهانه ميپرداخته٩ نيز مشخصا به صحافباشي و آغاز کار نمايشهاي عمومي وي با چراغ سحري و جهان نما و سپس سينماتوگراف ميباشد. اطلاق نام لانترن ماژيک در اين دوران به سينماتوگراف بي سابقه نيست و خان بابا معتضدي در سن پانزده سالگي (١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م) از پدرش شنيد که شبي گفت روسي خان به خانه ارباب جمشيد «دستگاه لانترن ماژيکي ... آورده بود که تصاوير متحرک نشان ميداد.»١٠

نخستين اشاره به تماشاخانه (سينماي عمومي) در خاطرات خواندني مليجک عزيز دوردانه ناصرالدين شاه يافت ميشود. وي در کتابچه اش درباره عصر يکشنبه ٢ رمضان ١٣٢١/٢٢ نوامبر ١٩٠٣/ ١ آذر ١٢٨٢ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشي. روزهاي يکشنبه سيمي فنگراف دارد براي فرنگيها، و شبها براي عموم. رفتم هيچکس نبود. من بودم و ميرزاي سفارت هلند و چند نفر از اجزاي تکو.»١١ تکو نام يک مغازه فروش اشياء فرنگي در خيابان لاله زار بود. مليجک ظاهرا در اين نوبت سآنس فرنگيها را ديده زيرا سپس اضافه ميکند: «دو ساعت و نيم از شب رفته بود که کالسکه خواستم. همراه مدير[معلمش] رفتيم مغازه صحافباشي، تماشاي سينماتوگراف.»١٢ با توجه به فصل، سآنس سينما در حدود هشت شب آغاز ميشده است. سينما توجه مليجک را به خود جلب کرد زيرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «کالسکه خواستم، رفتيم تماشاي سينموفنگراف. مدتي تماشا نموده مراجعت به منزل کرديم.»١٣ در اين زمان، به احتمال زياد، يکي دو روزي بيشتر از آغاز نمايش عمومي فيلم هر شب در مغازه صحافباشي نميگذاشته است زيرا، اگر نمايش فيلمي پيش از اين تاريخ در کار ميبود، مليجک حتما سرکي به آن کشيده بود و يا اشاره اي در خاطراتش به آن ميکرد.مطالعه خاطرات مليجک به روشني نشان ميدهد که، خوشبختانه براي تاريخ سينما و عکاسي، وي به راستي يک بيکار حرفه اي تمام عيار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه اين و آن ميرفت، به مغازه ها سر ميکشيد و يا در بازار و خيابانها و اينجا و آنجا پرسه ميزد. زندگي مليجک و شيوه خاطرات نويسي او به ويژه در مورد اتفاقات روزمره و شکار و مطرب و قمار و ... ديد و بازديد به نحوي است که به سختي ميتوان پنداشت که در آن زمان يک نمايش عمومي فيلم صورت گرفته باشد و از ديد او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در اين سالهاي آغازين قرن بيستم، مليجک به عکاسي و موزيک هم سخت عشق ميورزيد و از جمله پيانو زدن ميآموخت و به خوبي از وجود سينماتوگراف آگاه بود و دستکم از سال ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ، يعني يک سال پيش از تاريخ ايجاد سينماي عمومي، در دربار مظفرالدين شاه فيلم ديده بود ١٤ (ر.ک. ادامه متن). او با صحافباشي، هر چند که از نر سياسي هيچ همسو نبود، ولي آشنائي داشت و حتي پيش از ديدن فيلم هم به وي سر زده و از اشياي تازه و يا نوآوريهاي او در نوشته اش ياد کرده بود. مليجک نخستين بار صحافباشي را دستکم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولي روز بعد سه شنبه ١٣ محرم١٣٢٠/ پنجشنبه ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١   که به تماشاي اسباب اشعه ايکس استخوان نماي او رفت به تفصيل درباره آن دستگاه قلم فرسائي کرد.١٥ پانزده روز بعد هم از يک بادبزن («چرخ برقي») ياد کرد که آن را هم صحافباشي داده بود. ١٦ متأسفانه خاطرات مليجک از آنجا که در ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز ميگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران اشاره اي ندارد. (ر.ک. بندهاي بعدي اين نوشتار).

 نخستين سينماي ايران، يا به قول خود صحافباشي «تماشاخانه» ١٧، در حياط پشت مغازه وي در خيابان لاله زار جاي داشت١٨ و چهار دهنه بود.١٩ به عبارت دقيقتر محل آن سالن به گفته جهانگير قهرمانشاهي، پسر بزرگ صحافباشي، در جايگاه کنوني چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)٢٠ قرار ميگرفت. جمالزاده درباره املاک صحافباشي مينويسد: «در چهارراه و خيابان معروف به «کنت» در امتداد شمالي خيابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختماني داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بيمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطي ]هم[ در کنار باغ خود در طرف خيابان ساخته بودند ...»٢١ نظر به اجناسي که صحافباشي در دکان خود داشت، الزاما مشتريان مغازه از اعيان بودند (نير اتابک و علاء الدوله)٢٢ و بر اين اساس ميتوان پنداشت که ايشان، همانند مليجک، تماشاچي اين سينما هم بوده اند. (از فيلمهايي که در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهي به فيلمي اشاره ميکند که در آن مردي «بيش از صد [?] نفر را وارد يک کالکسکه کوچک ميکرد و يا از مرغي بيش از بيست تخم ميگرفت.» اين نوع فيلمهاي اعجاب آور و يا مضحک (ر.ک. بند ٢ ج) در آن زمان رواج بسيار داشت ومثل بسياري از فيلمهاي آن دوره حدود ده دقيقه و يا کمتر طول ميکشيد.) تاريخ فعاليت سينماي صحافباشي را شايسته است به ماه رمضان و روز عيد فطر ١٣٢١ (٢١ نوامبر تا٢٠دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا ٢٩ آذر ١٢٨٢) محدود کرد زيرا مليجک، جدا از آنچه که آورده شد، هيچ اشاره ديگري به داير بودن مجدد اين تماشاخانه نميکند و ظاهرا صحافباشي پس ازين دوران عازم سفري به ينگه دنيا (آمريکا) شده بوده است. (ر.ک. ادامه متن). بدون ترديد انتخاب ماه رمضان، که در آن زمان به پايان پائيز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زيرا در شبهاي بلند اين فصل دوستداران سينما ميتوانستند پس از افطار به آسودگي به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشي از نر درآمد چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و به عنوان نمونه، همانطور که ملاحظه گرديد، در سآنس اولي که مليجک ديد تماشاچي چنداني حضور نداشت و شايد به اين دليل صحافباشي پس از مراجعت ازسفر آمريکا محل سينمايش را تغيير داد و در حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) به هر صورت پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) به خيابان چراغ گاز (چراغ برق بعدي و امير کبير کنوني) منتقل کرد. اگر اين تغيير مکان به راستي صورت گرفت، آن هم چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و تماشاخانه اين بار براي هميشه تعطيل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل 1283)» نشان میدهد.23 البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل 1283» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال 1283 خ / 1904 م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشايي سينماي او نميتواسته پيش از ١٢٨٤ خ/ ١٩٠٥ م صورت گرفته باشد.

گشايش دوباره تماشاخانه صحافباشي بدون ابهام نيست و هيچ منبع مدوني همدوره با زمان افتتاح و کار آن تا کنون يافت نشده است. از آنجا که در اين نوشتار جاي طرح يک بحث طولاني و پيچيده درباره اين بازگشايي نيست، به ناچار به شرحي از آن بر اساس گفته هاي مرحوم عبدالله انتظام که در کودکي يک تماشاچي سينماي صحافباشي بوده و شرحي ديگر از جمالزاده که شايد آن هم به احتمال بسيار بسيار کم مربوط به همان سينما باشد بسنده خواهد شد. نه انتظام و نه جمالزاده هيچکدام براي مشاهدات خويش در کودکي تاريخي ذکر نکرده اند ولي برداشت نخست فرخ غفاري از سخناني که از انتظام ميشنيده معطوف به حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) بوده ٢٤ و شاهرخ گلستان چهره ي آشناي سينماي ايران و تاريخ آن  از سخناني که از جمالزاده ميشنيده چنين درک کرده که وي کمي پيش از آنکه طهران را در اواخر زمستان ١٩٠٨ (١٢٨٦خ) ترک کند به سينما رفته بوده است. يکي از جملات جمالزاده در گفتگويش با گلستان نيزاشاره ايست غير مستقيم به همين امر.٢٥ بر فرض اگر اين برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بين ١٩٠٥ و آغاز ١٩٠٨(١٢٨٦-١٢٨٣ خ) به سينما رفته زيرا وي در سيزده سالگي به طهران آمده بوده است.٢٦ چون، همانطور که ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشي هم پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) برچيده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پيش از اين تاريخ برميگردد. در ١٩٠٥ انتام ده ساله و در سال ١٩٠٨ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سينماي صحافباشي در ماههاي اکتبر و نوامبر ١٩٤٠ (پائيز ١٣١٩ خ) در برن، پايتخت سويس، براي فرخ غفاري بازگو کرد. در گفته هايش به نويسنده اين سطور، غفاري اضافه کرد که انتظام در سالهاي ٥٠ ١٩٤٩ (٢٩ ١٣٢٨ خ) در حضور مرحوم سيد محمد علي جمالزاده و خود او در طهران هم اين گفته ها را تکرار کرد و جمالزاده هم آنها را تصديق نمود. خود جمالزاده در گفتگويش با شاهرخ گلستان احتياط کرده و در جمله اي ناتمام ولي روشن اينبار «خيلي خيلي احتمال» داده که سينمايي که در کودکي خود بدانجا رفته از آن صحافباشي ميبوده است ولي اضافه کرده که از درستي و يا نادرستي اين امر بي خبر است. ٢٧ در نوشته کوتاهي هم که وي در سال ١٣٥٧ خ/ ١٩٧٨ م درباره صحافباشي به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش يا حراج کارخانه ورشوسازي و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وي در خيابان لاله زار سخن به ميان آورد٢٨ ولي از بازگشائي سينما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشي يادي نکرد. نه جهانگير قهرمانشاهي، پسر صحافباشي، نه مليجک، آن بيکار حرفه اي، هيچکدام ازين دو نيز ذکري از بازگشائي به ميان نيآورده اند. برغم اين ابهامات، شک بردن به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي در خيابان چراغ گاز چندان جايز نيست و در حال حاضر، نظر به استحکام گواهي انتظام، بايد افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جديدي مبني بر وجود يا عدم وجود آن سينما پذيرفته حدس جمالزاده را نيز در اينکه او هم به همان سينما رفته با ترديد زياد مورد توجه قرار داد.البته امکان اينکه جمالزاده به سينماي محقر و ديگري در همان خيابان چراغ گاز رفته باشد بسيار بيشتر است. در دوران آشفته محمد علي شاهي، کسان ديگري نيز آغاز به کار سينماداري کرده بودند نير آقايف که او هم در ابتدا در همان خيابان چراغ گاز ولي در قهوه خانه زرگر آباد فيلم نشان ميداد و يا روسي خان که در جنب عکاسخانه خود سينماي کوچکي سر هم کرده بود.29

به گفته انتظام، سينماي صحافباشي در بر جنوبي خيابان چراغ گاز در نزديکي توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاري شايد روبروي کوچه اي در بر شمالي خيابان که آن کوچه را «سر تخت بربريها» ميگفتند[٣٠ سينما در ماه رمضان [حدود ١٩٠٥ ]و شبها فيلم نشان داده قيمت بليط هاي آن يک، دو، سه و پنج قران بود. ورودي آن راهرو يا دالان مانندي بود که در آن چند تا جهان نماي اديسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاري گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاري و نويسنده اين سطور، منظور نخست انتظام کينه توسکوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison)   بوده و نه برجسته نما که شرح آنها آورده شد.[ ٣١ در سينما، ليموناد و ديگر نوشيدنيها و خوراکي فروخته ميشد. برخي از تماشاچيان روي حصير جلو مينشستند و بقيه عقب روي نيمکت ]اين مطلب درست است زيرا از نيمکتهاي تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشي خود ملبس به يک لباده سياه بلند حاضر بود] اين مورد نيز صحت دارد، صحافباشي آن لباده را در عزاي وطن ميپوشيد[.٣٢ وقتيکه تماشاچيان سر جايشان نمينشستند، صحافباشي با صداي بلند ميگفت: «حيا کنيد، برويد سر جايتان آهاي يک قراني ها برويد سرجايتان» ]ظاهرا سطح سينما تا اندازه اي پائين رفته بوده و ديگر منحصر به اشراف و فکلي ها نبوده که صحافباشي به حصيرنشينان يک قراني ميگفته از جاي نيمکت نشينان برخيزند[. مرحوم انتظام دو فيلم را بياد ميآورده است: يکي مردي را نشان ميداده که کوچه اي را جارو ميکند. ماشين جاده صاف کني سررسيده و او را زير ميگيرد و رفتگر را به شکل دراز و باريکي درميآورد. سپس کسي از روي چهار پايه اي با تخماقي روي سرش ميکوبد و مرد اين بار چاق و بسيار کوتاه ميشود.٣٣ فيلم دومي، آشپزي را در مطبخ يک هتل نشان ميداده که در قفسه آشپزخانه او اسکلت و اشباح راه يافته بودند و هنگاميکه او درب قفسه را باز ميکرده آنها بيرون ميآمدند٣٤ فيلمهاي خبري مربوط به جنگ ترانسوال نيز نشان داده ميشد. البته منظور انتظام فيلمهايي است که نبردهاي انگليسها در آفريقاي جنوبي را به تصوير در ميآورده اند. اين جنگها به شکست بخش سکنه هلندي نژاد آفريقاي جنوبي در سال ١٩٠٢ (١٢٨١ خ) انجاميد. به نظر غفاري بخشي از اين فيلمها بازسازي شده بود

) reconstituted newsreels / reconstituees actualites(

و به عقيده وي و جمال اميد بيشتر آنها، چه سينمايي و چه خبري، از شهرهاي ادسا و راستوف در روسيه وارد ميشد.٣٥ به نظر نويسنده اين سطور، اين امر بعدا در مورد فيلمهايي که به ويژه به توسط روسي خان و ديگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولي چون دربار ايران از نظر سينمايي مستقيما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشي با انگليس و هند (ر.ک. ادامه متن) و چون فيلمهاي خبري مربوط به جنگ انگليس در ترانسوال بوده، پس بايد وارادت بسيار محدود فيلم در اين مرحله را بيشتر از اروپا و شايد از هند دانست و نه هنوز از روسيه. بايد در نظر داشت که حتي فيلمهاي جنگ روس با ژاپن در سال ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ را نيز مردم به انگليسها نسبت دادند٣٦ انتسابي که به احتمال زياد درست بود زيرا درين نبردها روسيه به سختي از ژاپن شکست خورد و خوار کردن روسها در انظار ايرانيان با نشان دادن اين فيلمها به سود قدرت انگليس تمام ميشده است.

جمالزاده در سن صد سالگي سينما رفتنش در پانزده سالگي يا کمي کمتر را در طهران براي شاهرخ گلستان در روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو اين چنين تعريف کرده است (کلمات بين کروشه از نويسنده اين سطور ميباشند که براي پايان دادن به برخي از جملات جمالزاده که در گفتارش نيمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوينده انجام گرفته که صدايش مسن، اما محکم و لحنش زنده و شيرين است): 

 «ما ساکن طهران که شديم پدر من مقام خيلي بلندي پيدا کرد، و دوستانش، که در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شيخ محمد تقي آقا نجفي، اونا هم کم کم کمکمک راه طهران رو پيدا کردند، آمدند به [طهران]، ولي بيچاره ها حناشون رنگي نداشت، سواد زيادي نداشتند. يکي از اينها اسمش سيف الذاکرين بود، آدم خوبي بود ولي روضه خون بود.

من يه روزي، تو خيابوني، که بعدها اسمش شد خيابان چراغ برق، در طهران نميدونم امروز چه اسمي داره واگن معروف طهران از اونجا ميگذشت ميرفت به [فلان جا]. توي اون خيابون گردش ميکردم. ديدم همين سيف الذاکرين، با عمامه و ايناش، جلوي يک [مغازه]، دکوني نشسته روي سکو و تخته هاي مغازه هنوز هست و يه ميزي جلوشه. رفتم سلام کردم. [گفت]«هوهي، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فاميل در ايران نبود.«هي ممل» محمد علي، پدرم ممل صدا [ميکرد]. «تو اينجا چه ميکني» گفتم «گردش ميکنم.» گفت «ميخواي بري سينما» گفتم «سينما چيه» گفت «همينجا، بليطش دو قرانه تو [ to بخوانيد نه tu  ] من يه بليط مجاني به تو ميدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توي دک ، توي اين دک -[دکان] تاريک تاريکبرد توي يک جايي، مثل انبار تاريک بود ولي اين خودش يک چراغ [داشت].به من گفت «اينجا بنشين،وقتي که تمام شد بيا پيش من.» آقا من وارد شدم، توي تاريکي ديدم که توي ديوار، يک مردي داره خيابونو جارو ميکنه تعجب کردم روي ديوار چطوري يه آدمي داره خيابونو جارو ميکنه ولي فهميدم که اين آدم نيست، اين تصوير يک آدمه، ولي يک آدم زنده بود مثل  [نميگويد مثل] چه حرکت ميکرد بعد در موقعي که داشت جارو ميکرد، يک [مکث در صدا] چيزي شبيه به گاري آمد از روي اين گذشت و رد شد. اين مثل مقوا پهن شده بود روي زمين، دست و پاش اين جوري ]جمالزاده اداي مرد پهن شده را براي گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اينها که اونجا نشسته بودند تو تاريکي «واي واي» کردند و منم «واي واي» اما در اين بين يه کسي آمد، يه جواني، يک ما[شيني]، اسبابي دستش بود شروع کرد با اين اسبابش اين مرد رو جون دادن. مرد کم کم، کم کم زنده شد و بلند شد راه افتاد سينما تمام شد. تمام سينما به عقيده من بيشتر از يک ربع طول نميکشيد و اين اولين بار بود [با تاکيد لحن روي اولين بار] که من در دنيا يک سينما ميديدم و خيلي خيلي  ]با تاکيد لحن روي خيلي خيلي] احتمال داده ]يعني داره[ که اين سيف الذاکرين رو همين صحافباشي ]آورده باشد[من ديگه اين چيزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم يک جائي سيف الذاکرين اونجا بود و اسمش سينماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنيده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجيبه عجيبه چطور اين آدم رو زنده کردن رو [زمين] »٣٧

همانگونه که پيش از اين آورده شد و هر چند که جمالزاده با ترديد و اظهار بي خبري تاکيد ميکند که سيف الذاکرين را صحافباشي آورده بود، ولي از شرح خود او در مقايسه با تعريف انتظام روشن است که آن دو در کودکي يک فيلم را ديده اند ولي نه در يک سينما (مگر اينکه يکي از آن دو، و يا هر دو، در شرح محل بيش و کم اشتباه کرده باشد.) سينمايي که جمالزاده رفته يک دکان بوده که در آن فيلم نشان ميداده اند و نه يک تماشاخانه همانند سالن صحافباشي. جمالزاده درين دوران دو بار ديگر نيز فيلم ديد: يکي در يک مدرسه و ديگري در سينمايي در خيابان ناصريه (ناصر خسرو).٣٨

تعطيل شدن نهايي تماشاخانه صحافباشي، همانطور که ذکر شد، دلايل اقتصادي داشته و اينکه دهها سال بعد علل مذهبي و يا مخلوطي از مسايل درباري و مذهبي براي آن مطرح کرده اند تا کنون در همان حد «روايت» بي پايه باقي مانده است.٣٩ به ويژه، اينکه آورده شده شيخ فضل الله نوري سينما را تکفير کرد٤٠ اساسي ندارد و حتي گفته اي خلاف آن نيز موجود است: روسي خان که خود در آن زمان سينما داشت به فرخ غفاري در رستوران جواد فريفته در پاريس گفته است که «شيخ فضل الله نوري معروف براي ديدن فيلمهايش به دروازه قزوين آمد و بعد گفت مانعي ندارد.»٤١ در واقع، نه صحافباشي چنان سرمايه اي داشته که بتواند با وارد کردن پياپي فيلمهاي نو و ناديده معدودي از طبقه مرفه را پيوسته براي ديدن آن پرده هاي تازه باز به سينما بکشاند و نه تعداد متقاضي در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پيش صنعتي ايران در آن روزگار تا به آنجا زياد بوده که آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهاي نمايش فيلم تا اندازه مقرون به صرفه اي فزوني بخشد. باز شدن تدريجي چهارچوب فکري ايرانيان در دوره مظفري و جو پويا، متجدد و آزادي طلب حاکم بر انقلاب مشروطه و همچنين پيشرفت تکنيکي سينما که توانست فيلمهاي بلندتري توليد کند شرايط نويي چه اجتماعي و چه اقتصادي به وجود آورد که به تولد دوباره سالنهاي سينما در حدود ١٣٢٥ ق/ ١٩٠٧ م/ ١٢٨٦ خ انجاميده و اين بار به استمرار آنها منجر شد. اين امر در مورد فيلمسازي که به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نيافت و آغاز آن در دربار مظفرالدين شاه و به دستور وي، در نهايت با علاقه نه چندان زياد شاه به سينما در مقايسه با عکاسي وضعف روزافزون دولت مواجه گرديده در نطفه خفه شد. علل اين عدم موفقيت را هم باز بيشتر در ترکيب جامعه ايران و وضع سرمايه داري آن زمان ميبايد جست: سينماي عمومي يعني غيردرباري و يا دولتي از نظر سرمايه گذاري براي توليد فيلم به پولدار آگاه و از نظر بيننده به يک طيف وسيع احتياج داشت (و دارد) که البته هيچ کدام از اين دو شرط در ايران موجود نبود (و نيست). ثروت ملاکين و اشراف را مالکيت زمين تشکيل ميداد ولي نقدينه بيشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود که به سوي کارخانه سازي هم نميرفتند تا چه برسد به فيلم سازي. عدم اطمينان به قوانين و نبودن ثبات در نام مالي کشور نيز البته مانع از سرمايه گذاري براي دراز مدت ميشد.

تعطيل تماشاخانه صحافباشي بار نخست به علت رفتن او به آمريکا روي داد. بار دوم و نهايي، بدانجهت پيش آمد که در حدود ربيع الاول ١٣٢٤/ ژوئن ١٩٠٦/ پايان بهار آغاز تابستان ١٢٨٥، شايد به دنبال تأسيس يک کارخانه ورشوکاري، صحافباشي دچار کمبود نقدينه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زيادي که دوازده يا چهارده هزار تومان بدهکاري به ارباب جمشيد بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محکوميت وي به يک حبس محترمانه در خانه شريف الدوله رئيس محاکمات خارجه تا پرداخت ديونش تبديل شد. به نظر ميآيد که کوشش وي براي جمع آوري پول بي نتيجه ماند زيرا بالاخره املاک خود را شايد منهاي مغازه در تاريخي نامشخص ولي بين زمستان ١٢٨٦/ ١٩٠٨ تا پيش از تابستان ١٢٨٨/ ١٩٠٩به ارباب جمشيد «واگذار» کرد.٤٢ در ٢٣ جمادي الاول ١٣٢٦/ ٢٣ ژوئن ١٩٠٨/ ٢ تير ١٢٨٧مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغير محمد علي شاه آغاز و تا ٢٧ جمادي الثاني ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨ به مدت يک سال به درازا  کشيد. در تاريخي نامشخص، ولي احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز اين دوران، صحافباشي با اسباب «سينمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئيه  ١٩٠٨( اواخر تير ١٢٨٧)، به استر آباد (گرگان حاليه) وارد شد. در پستخانه آنجا جاي گرفت و «شبي هشت پرده عکس» متحرک (فيلم) نشان ميداد. او با اجزاي کنسولگري انگليس، که البته بنا به سياست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگي» داشت و ايشان بخشي از تماشاچيان وي را تشکيل ميدادند.٤٣ صحافباشي سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سياه بود تصميم به هجرت گرفت و اعلاني براي فروش، و در صورت عدم امکان، حراج «کارخانه ورشوکاري و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشيا آن اعلان سانسور شده (يا خود سانسور شده) که بوي غم ميدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره ميشود جدا از کارخانه و لوازم آن، از «دستگاه براي ديدن استخوان بدن [ اشعه ايکس] و بادبيزنهاي الکتريکي بزرگ و يک دستگاه ماشين سينه موتوگراف و پرده هاي متعدد آن [ يعني فيلمها]  ... چراغها و پرده ها و نيمکتها» نام برده شده و آمده که «از غره رمضان الي سلخ» براي مشاهده ميتوان مراجعه کرد و «هرگاه مشتري در عرض اين يک ماه پيدا نشود روز جمعه يازدهم شوال بعد از ظهر کلهم اجمعين حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذکر نشده ولي به ويژه محاسبات تقويمي نشان مي دهد که منظور او ١ تا ٣٠ رمضان ١٣٢٦ و جمعه ١١ شوال همان سال بوده که برابر است با ٢٧ سپتامبر تا ٢٦  اکتبر ١٩٠٨ يعني ٥ مهر تا ٤ آبان ١٢٨٧ و جمعه ٦ نوامبر ١٩٠٨/ ١٥ آبان ١٢٨٧. حراج يا فروش اسبابها در آن تواريخ عملي نشد زيرا پيش از آن دو موعد صحافباشي مغازه را اجاره داده (يا فروخته؟)، براي مدتي ازايران خارج  شد و به حيدر آباد در دکن هندوستان رفت. در آنجا يک نشريه به نام «نامه وطن» منتشر کرد «که بمنزله مجلس شوراي مهاجران ايراني» بود و از جمله به اين جهت ميبايد تاريخ انتشار آن را در دوران استبداد صغير يعني تابستان ١٢٨٧ خ/ ١٩٠٨ تا تابستان ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ دانست. وي تصوير خود را نيز با آن لباده سياه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.٤٤ مليجک در تاريخ چهارشنبه ٢١ رجب ١٣٢٦/ ١٩ اوت ١٩٠٨/ ٢٨ مرداد ١٢٨٧، يعني دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پيش از تاريخ ذکر شده براي فروش و يا حراج نوشت: «آمدم در خيابان مخبرالدوله، دکان صحافباشي که حالا سياوش خان برادر ارسلان خان اجاره کرده مشغول کاسبي است و يک دختر از فرنگ آورده و بعضي اسبابها از قبيل دوربين عکاسي و دوربينهاي بزرگ و اسباب خرازي» ميفروشد.٤٥ با توجه به دقت ثبت مليجک بيکار کنجکاو نميبايد درين زمان مدت درازي از آغاز اجاره  گذشته باشد. پس از پيروزي مشروطه خواهان، صحافباشي به ايران بازگشته در مشهد مقيم شده تجارت ميکرد. در زمان جنگ اول (١٨ ١٩١٤) وي به خدمت ارتش انگليس در آمده سمت مترجمي داشت و در سال ١٣٠٠ يا ١٣٠١ خ (١٩٢١ يا ١٩٢٢) در گذشت.٤٦ تماسهاي او با انگليس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، ميتواند تصويري مغاير با آنچه که در تمام متون درباره آزاديخواهي و ميهن دوستي وي تا کنون انتشار يافته در ضمير خواننده شکاک به وجود آورد اما، در واقع، کمبود مدارک اجازه داوري درين مورد را نميدهد و با حجم ناچيز دانسته هاي کنوني اين تماسها نميتواند الزاما منفي به شمار آيد.

همانگونه که ملاحظه شد، مليجک در ذکر فعاليتهاي سياوش خان از دوربين عکاسي و دوربين نام ميبرد ولي از سينماتوگراف به نام ياد نميکند و اين سئوال مطرح ميشود که چه بر سر آن دستگاه و نيمکت ها و پرده سينما آمد جواب روشني در حال حاضر براي اين پرسش نيست ولي ميتوان تصور کرد که برخي از نخستين فيلمهايي که در اين آغاز دوران احمد شاهي نشان داده ميشده از آن منبع سرچشمه ميگرفته است و شايد سياوش خان آپاراتچي هم بوده است. نظر جمال اميد هم که مينويسد ممکن است دستگاه سينماتوگراف صحافباشي به اردشير خان (آرتاشس پاتماگريان)، که نخست سينما تجدد (بعد مدرن سينما) را در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م به راه انداخت، رسيده باشد دور از ذهن نيست.٤٧ در تأئيد نوشته جمال اميد بايد توجه کرد که، طبق شواهدي که وي ميآورد، نه تنها دستگاه اردشير خان کهنه به نظر ميآمده، بلکه او با چراغ سحري (لانترن ماژيک) هم در سينمايش عکس رنگي روي پرده ميانداخته است ٤٨ و اين صحافباشي بود که چراغ سحري را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سينما داشت. به اين ترتيب، پروژکتور و شيشه هاي رنگين عکسهاي اردشير خان هم شايد از اموال صحافباشي بوده که به وي رسيده بوده است.

از چهار سال پيش از آنکه اردشير خان در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م سينماي خود را به راه بياندازد، تماشاخانه هاي جديدي براي نمايش فيلم در طهران آغاز به کار کرده بودند: نخست از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اکتبر ١٩٠٧/ ١٦ مهر ١٢٨٦ در عکاسخانه روسي خان که بعد به مکانهاي مناسبتري منتقل شد٤٩ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خيابان چراغ گاز (اميرکبير) که متعلق به آقايف نامي بود و او هم به محل بهتري نقل مکان کرد٥٠، آنگاه اردشيرخان و اسماعيليف که به رقابت با او پرداخت٥١ و بالاخره علي وکيلي و خان بابا معتضدي و ... هم به سينماداري و فيلم روي آوردند.

 2-ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و اپارات به ایران

الف: کنجکاوي شاه عکاس براي تصوير متحرک، نخستين خريد سينماتوگراف

در ايران، بدون شک اخبار اختراع سينما به توسط برادران لومير (Freres lumiere) و نمايش دادن نخستين فيلم ايشان در شب ٢٨ دسامبر ١٨٩٥/ ٧ دي ١٢٧٤ براي پاريسي ها، چند هفته و يا در بدترين شرايط دو سه ماه پس از آن نمايش که در زيرزمين «کافه بزرگ» (Grand Cafe) واقع در شماره ١٤ بولوار کاپوسينها (Bd des Capucines)انجام گرفت به مظفرالدين شاه رسيده بوده ولي از عکس العمل او اطلاعي در دست نيست. وي، مثل پدرش ولي نه با نظم و ترتيب او، به عکاسي عشق ميورزيد و خود عکاسي ميکرد تعداد زيادي دوربين خريد و پيوسته در پي بدست آوردن آخرين اختراعات بود: از اتوموبيل و کاميون و ماشين بخار براي تلمبه چاه آب کشاورزي و ماشين چاپ گرفته تا تلفن و فونوگراف و دستگاه عکسبرداري با اشعه ايکس. در مورد سينما هنوز دانسته نيست که شاه از چه تاريخي به دنبال سينماتوگراف افتاد ولي مدارک نويافته نشان مي دهد که او در حدود فوريه سال ١٨٩٩ در حدود بهمن و اسفند ١٢٧٧، يعني صد و دو سال پيش دستور خريد سينماتوگراف را شايد به ميرزا احمدخان صنيع السلطنه عکاس معروف ٥٢ که در پاريس بسر ميبرد داده بوده است. صنيع السلطنه سه دستگاه سينماتوگراف را با تمام لوازم خريده به طهران فرستاد و اين اسباب و لوازم در تاريخ يکشنبه ١٠ شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به نظر شاه رسيد.
سند اين خريد هم اکنون در بايگاني اسناد کاخ گلستان تحت کد ١، زونکن شماره ٥١، پاکت شماره ٣ موجود است.٥٣ اين سند گرانبها درون کتابچه ايست فرنگي و قفل دار با جلد چرمي مغز پسته اي کم رنگ که گوشه هاي فلزي مطلا مزين به نگين کهربا دارد. بلندي کتابچه ٢٠٠ ميليمتر و پهناي آن ١٣٠ ميليمتر است. کتابچه در حال حاضر محتوي چهار ورق ميباشد که دو تا از آنها، يعني پشت ورق اول و روي ورق دوم، داراي نوشته است. اين کتابچه در ابتدا اوراق بيشتري داشته ولي شايد در حدود ده ورق آن را در گذشته اي دور از زمان ما کنده و روي ورق ٢ر نيز بخشي از نوشته ها را ناشيانه پاک کرده اند. طبق نوشته اي در آغاز کتابچه، مورخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧/ ٢٣ دسامبر ١٨٩٩/٢ دي ١٢٧٨، قرار بر اين بوده که از آن پس اشيايي را که مظفرالدين شاه دستور خريد آنها را به فرنگ ميداده در ورقي در سمت راست آن دفترچه و اشيايي که از فرنگ ميرسيده در مقابل آن (سمت چپ) ثبت کنند. از اين صورت، اگر در تدوين آن استمراري وجود داشته است، امروز جدا از آن دو ورق که ذکر شد اثري باقي نمانده است. روي ورق سمت راست (١پ) آمده: «هو الله تعالي/ صورت/ اجناس واشيايي که از ممالک فرنگستان خواسته ميشود در اين کتابچه نوشته ميشود هر وقت پر شد در صفحه/ ديگر ازين کتابچه ثبت خواهد شد بتاريخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧.» به دنبال آن آمده: «از پاريس از يمين السلطنه». منظور آنست که اشيايي که ذکر آن خواهد آمد از نظر آقا يمين السلطنه وزير مختار ايران در پاريس خواسته شده است که به توسط وي ارسال گردد: «... ماهوت و نوار و دگمه جه کالسکه چيان سر کاري... کاغذ و پاکت که عکس گروپ [دسته جمعي] و عکس تمثال بيمثال مبارک همايوني در آنها چاپ شود ... [و] دوربين دو عدد از پاريس خواسته شد/ روز دوشنبه ٦ شهر رمضان ١٣١٧» برابر با ٨ ژانويه ١٩٠٠/ ١٨ دي ١٢٧٨. از پاکتها و کاغذها، که در وسط بالاي هر برگ از آنها يک عکس بسيار کوچک مظفرالدين شاه و همراهان چاپ  شده هنوز در کاخ گلستان موجود است و در نمايشگاه صدمين سال سينماي ايران همراه با دو چرخ (ماشين) تحرير وي در معرض ديد قرار داده شد. در مورد دوربين، البته منظور در اينجا دوربين دورنما و به احتمال کمتر دوربين عکاسي است و نه فيلمبرداري. سمت چپ کتابچه، در ورق بعد (٢ر)، نخست صورت آنچه شاه از لندن خواسته بوده و دريافت گرديده بود آورده شده و از آن جمله است يک قلم خودنويس («قلم استيلو»/
stylo به اصطلاح آنروز) که به رخت دار خانه سپرده شده و «اسباب آشپزخانه چدني[... ] که] ...[ ممکن است جداجدا در دو اتاق منصوب شود بتاريخ ٥ شهر شوال المکرم [٦ فوريه ١٩٠٠/ ١٧ بهمن ١٢٧٨]  تنگوزئيل وارد شده[ ... ]جمع اندرون ميشود»٥٤ و بالاخره سندي که در اينجا مد نظر است با اين محتوي:

 «اسباب ٣ سي نوفتکراف ]سينماتوگراف[ تمام اسباب بانضمام بروکش بزرگ که تمام اسباب است و لانتر ن ماژيک متحرک است که با قوه برق هم حرکت ميکند و يکسال قبل از پاريس خواسته بودند و بتاريخ يوم يکشنبه دهم شهر شوال المکرم تنگوزئيل ١٣١٧] ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨ [از پاريس بحضور مبارک آورده اند موافق شرح و جزو قبض جناب صنيع السلطنه که نزد اعتماد حضور ضبط است.دستگاه  جمع عکاس خانه مبارکه شد»

شايان ذکر است که از هفت رقم جنس که درين دو ورق آمده دو رقم مربوط به دوربين (احتمالا دوربين دورنما و نه عکاسي) و دو تا راجع به سينما و عکس است و همانطور که ذکر شد گواهي است گويا بر عشق زياد مظفرالدين شاه به هر نوع اسباب رويت و تصوير. تقريبا در هر صفحه از سفرنامه هاي شاه به فرنگ نيز يک اشاره به عکس و عکاسي يافت ميشود و در چنين جوي بايد پذيرفت که پس از ورود اين نخستين سينماتوگراف به ايران هم فيلم نشان داده شد و هم فيلم برداشته شد هر چند که چند و چون اين کارها روشن  نيست. روند مثبت امور خود را در ماههاي بعد هم به خوبي نشان داد و به همان گونه که شرح آن خواهد آمد، شش ماه بعد ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي ٥٥ پسر ميرزا احمدخان صنيع السلطنه در بندر اوستاند  (ostende)بلژيک به فيلمبرداري مشغول شد.

نوع اسبابي که فرستاده شده سينماتوگراف (Cine’matographe) ذکر گرديده٥٦ ولي بايد توجه داشت که درين دوره اين واژه خاص که در ابتدا به دستگاه اختراعي برادران لومير فرانسوي اطلاق ميشد تا اندازه اي تبديل به نام عام شده و لذا اسباب مورد نر ميتوانست شامل دستگاه يا دستگاه هايي جدا از دستگاه برادران لومير نيز باشد. در مورد تعداد دستگاه هاي خريداري شده نيز ميتوان بحث کرده رقم «٣» را که در حقيقت روي «س» واژه «سي نو فتکراف» نوشته شده است نشان دهنده صداي حرف سين دانست و نه تعداد دستگاه هاي خريداري شده. هر چند که رسم نوشتن «٣» روي اسناد براي انگشت گذاشتن روي رقم «سه» است حال آنکه اينجا به حروف «سي» نوشته شده ولي باز هم چون در اين دوران رسم رقم ٣ گذاشتن روي سين براي نشان دادن صداي آن هم مرسوم بوده است پس ميتوان اين برداشت را نيز پذيرفت.٥٧ اگر اين حالت پذيرفته شود، تعداد دستگاه هاي خريداري شده به يک تقليل خواهد يافت که بايد درستر باشد. در شرح دستگاه ها، يک کلمه نه چندان روشن ديگر هم ديده ميشود که آن را «روکش» نوشته ام. در هنگام حمل و نقل سينماتوگراف، آن دستگاه در يک ساکوش(sacoche) (به فرانسه) قرار ميگرفت که کيسه اي از پارچه ضخيم يا چرم باشد. بعيد نيست که محرر اين نام ناآشنا را به گوش شنيده و در تحرير آن را به صورتي که ديده ميشود ثبت کرده باشد. بهرصورت هر دو کلمه چه روکش و چه ساکوش، در نهايت يک معني ميدهند. ديگر آنکه چون محرر با سينماتو گراف هم آشنا نيست، در املاي آن واژه نيز اشتباه کرده و به دنبال آن در توصيف سينماتوگراف هم مرتکب لغزش ديگري شده حرف «ن» لانترن ماژيک متحرک (Lanterne magique) را هم از قلم انداخته است.به احتمال بيشتر در واقع چندان اشتباهي رخ نداده و غلط مصطلح درج شده است. مثل شاه (ر.ک. بند ب) و يا نام الاسلام کرماني در کتاب تاريخ بيداري ايرانيان که «لنتر ماژيک» ثبت کرده، اين کاتب هم «لانتر ماژيک»ثبت کرده است (بخوانيد لنتر «لانتر» ماژيک). در آغاز اين دوران سينما در جهان، بايد توجه داشت که دستگاه سينماتوگراف ميتوانست در عين حال هم دوربين فيلمبرداري باشد و هم آپارات سينما.٥٨ به عبارت ديگر شاه با خريد هر يک عدد سينماتوگراف از نوع ياد شده در عين حال هم يک دوربين فيلمبرداري به دست آورده است و هم يک آپارات سينما. درين شرايط بسيار بعيد است که از تاريخ دهم شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به بعد در دربار شاه دستکم فيلمبرداري (و نه فيلم سازي، ر.ک. بقيه متن) نشده باشد و اين تاريخ شش ماه پيش از فيلمبرداري ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي در اوستاند بلژيک است که تا کنون به عنوان نخستين فيلمبرداري شناخته شده بود (ر.ک. دنباله متن). نخستين فيلمبرداران و فيلم نشان دهنده هاي حرفه اي ايران را هم نيز به احتمال قريب به يقين بايد همان ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي و پدرش ميرزا احمد صنيع السلطنه دانست زيرا دستگاه يا دستگاه ها، همانطور که در سند ذکر شده، «جمع عکاس خانه مبارکه» منظور شده بوده که در تحويل صنيع السلطنه بوده است. نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي (آماتور) ايران را نيز يقينا بايد شخص مفرالدين شاه دانست زيرا او عکاس بود و به اين جهت بدون شک دوربين فيلمبرداري را نيز دست کم به طور محدود به کار گرفت. سندي که درباره فيلم برداري از شير آورده خواهد شد نيز خود دليلي است برا ين امر.

اگر رقم خريد سه دستگاه پذيرفته شود در اين صورت بايد از خود پرسيد چرا مظفرالدين شاه اقدام به خريد سه دستگاه سينماتو گراف کرده است ترس از خراب شدن احتمالي آن اسبابها ميتواند تا اندازه اي خريد سه دستگاه کاملا يک نوع را توجيه کند ولي اين امر بعيدست و بهتر است دستگاه هاي سه گانه را شامل انواع گوناگون بدانيم، به ويژه آنکه در عکاسي نيز شاه از دوربينهاي متعددي استفاده ميکرد. شايد يکي از آنها شامل دستگاه ٣٥ ميليمتري پاته( pathe’ ( ميشده که درواقع تقليدي از سينماتو گراف لومير بود. در ساماندهي کنوني عکسها وشيشه ها و فيلمهاي کاخ گلستان چند فيلم باريک ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان فرانسوي نيز شناسائي کرده ايم و چون اين نوع فيلمها متعلق به دوران نخستين سينماست به اين جهت شايد بتوان اين فيلمها را در حال حاضر يادگاري از اين نخستين خريد دانست و به طور قطع در اين امر نميتوان اظهار نظر نمود و نگارنده احتياج به مطالعه بيشتر دارد.

 ب دوران شيفتگي ودومين خريد سينماتو گراف

 دو ماه پس ازدريافت يک و يا به احتمال بسيار کم سه دستگاه سينماتوگراف در تاريخ يکشنبه ١٠شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨، مظفرالدين شاه در پنجشنبه ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ طهران را براي نخستين سفر خود به فرنگ از جمله به همراهي صنيع السلطنه و پسرش ميرزا ابراهيم عکاسباشي ترک کرده ٥٩ روز يکشنبه ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/٣ آذر ١٢٧٩ در مراجعت به پايتخت خود بازگشت.٦٠ در هنگام سفر بطور مدام عکاسي ميشد ولي چون در سفرنامه شاه تا رسيدن به اروپا کوچکترين اشاره اي به سينماتو گراف نيست بايد نتيجه گرفت که از طهران دستگاهي به همراه برده نشد. چهارشنبه شب (شب پنجشنبه) ١٥ صفر ١٣١٨/ پنجشنبه ١٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٢٤ خرداد ١٢٧٩ در کنترکسويل (Contrexevelle) نزول اجلال شد ٦١ و شب بعد شاه به تماشاي عمارت «تياتر» رفت « که تازه در اينجا مي سازند» و نوشت «تماشا کرديم بسيار خوب عمارتي ساخته اند، تقريبا يکصد وپنجاه نفر جمعيت ميگيرد».٦٢شاه به تئاتر علاقه زيادي داشت و در سفرهاي فرنگ تا ميتوانست به تماشاخانه ميرفت. او چون خوب زبان نميدانست (تنها فرانسه را ميفهميد و تا اندازه اي به آن تکلم ميکرد ٦٣) و طبيعتش هم به نمايش مضحک و بندبازي و شعبده بازي و موزيک سبک بيشتر تمايل داشت.تا به اپراي فاوست٦٤، پس بيشتر به اين تماشاها ميرفت. او نمايشنامه هايي از راسين (Racine) و يا ويکتور هوگو را نديد ولي به ديدن آثاري چون اقتباس نمايشي از«سه تفنگدار» الکساندر دوما

 )Alexander Dumas , pere,Les Trios Mousquiteris(

و يا تئاتر سارا برنار (Sarah Bernardt) ميرفت و آنها را دوست داشت.٦٥ روز سه شنبه ٢١ صفر/ چهارشنبه ٢٠ ژوئن/ ٣٠ خرداد، تنها پنج روز پس از ورود، شاه در سفرنامه اش نوشت «صنيع السلطنه را بجه فراهم آوردن اسباب گراور و چرخ طبع کتب و روزنامه و غيره به ]پاريس[ فرستاديم که انشاء الله ابتياع  نموده حمل بايران نمايد».٦٦ اين لوازم همان دستگاه هاييست که خريداري شده و از جمله سفرنامه شاه که هم اکنون يکي از منابع اين نوشته است با آن به چاپ  رسيد و عکسهايش نيز گراور شد.٦٧ درين سفارش، به سينماتو گراف اشاره اي نشده و روشن نيست که آيا شاه آن را از قلم انداخته يا اينکه دستور خريد سينماتو گراف هنوز صادر نشده بوده است، حدس دوم شايد به واقعيت نزديکتر باشد زيرا، همانطور که ملاحظه خواهد شد، شاه در روزهاي آينده و تا زماني که فيلمهاي فرستاده شده به توسط صنيع السلطنه به کنترکسويل و سپس در پاريس در تالار نمايش نمايشگاه جهاني پاريس فيلمهاي ديگري را نديد، اهرا تصميم نهائي خود را در مورد خريد دستگاههاي مربوط به سينما را اتخاذ نکرده و کماکان ذهنش بيشتر به عکس و عکاسي تعلق داشت که البته هميشه همينطور بود و خواهد ماند.
در اين ميان ميرزا ابراهيم همچنان مشغول عکاسي بود ٦٨ و روز شنبه ٢٥ صفر ١٣١٨/ يکشنبه ٢٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٣ تير ١٢٧٩ شاه به تماشاي «جهان نما» پرداخت.٦٩ يازده روز پس از عزيمت صنيع السلطنه به پاريس، دوربين عکاسي که شاه از او خواسته بود دريافت شده شاه عکاسي کرده و «چند شيشه عکس» به ميرزا ابراهيم عکاسباشي داد که آنها را «ظاهر کند» (جمعه ١ ربيع الاول/ ٢٩ ژوئن/ ٨ تير).٧٠ پس فرداي روز دريافت دوربين عکاسي، يعني يکشنبه ٣ ربيع الاول/ ١ژوئيه/ ١٠ تير، شاه «بعد از نهار ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي را خواسته» او را نيز به پاريس که پدرش آنجا بود فرستاد و «پاره دستورالعملها باو داده شد که چند عدد دوربين عکاسي ابتياع نمايد».٧١ پس از چند روز، عکاسباشي از پاريس به کنترکسويل بازگشت و بايد تصور کرد که دوربينها را نيز با خود  آورد.صنيع السلطنه، که در پاريس پي اسباب چاپ و عکس و سينما بود، مقدماتي را براي ارائه تصوير متحرک به شاه آماده کرد ولي خود به علل نامعلومي براي معرفي دستگاه ها به کنترکسويل برنگشت و يک «عکاس ريش سفيد اسباب عکس (سينموفتگراف) » را براي اين منور حضور شاه فرستاد و اين نمايش منتهي به صدور نخستين دستور صريح به عکاسباشي براي خريد سينماتوگراف شد.٧٢ روز يکشنبه١٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٨  ژوئيه ١٩٠٠/ ١٧ تير ١٢٧٩ شاه در خاطراتش نوشت:

 «طرف عصري بعکاسباشي فرموديم آن شخص که بتوسط صنيع السلطنه از پاريس (سينموفتگراف) و (لان تر ماژيک) آورده است اسباب مزبور راحاضر کنند که ملاحه نمائيم رفتند نزديک غروب او را حاضر کردند. هر دو اسباب را تماشا کرديم بسيارچيز بديع خوبي است. اغلب امکنه (اکسپوزيسيون) را طوري در عکس بشخص تماشا ميدهد و مجسم مينمايد که محل کمال تعجب و حيرت است. اکثر دورنماها و عمارات (اکسپوزيسيون) و حالت باريدن باران و رودخانه سن و غيره و غيره را در شهر پاريس ديديم و بعکاسباشي فرموديم که همه آن دستگاه ها را ابتياع نمايد».٧٣

از همراهان شاه، علي خان ظهيرالدوله نيز در سفرنامه خود به اين تماشا در همان روز اشاره کرده مينويسد: «نزديک غروب تماشاي (سينمتگراف) مشغول بوديم».٧٤ منور از اکسپوزيسيون، نمايشگاه جهاني ١٩٠٠ در پاريس است که در دو ساحل رودخانه سن (Seine)جايگاه داشته برج ايفل را که بنايش تازه تمام شده بود در بر ميگرفت. ايران هم در آن نمايشگاه غرفه درست کرده بود و مسيو کتابچي خان رياست آن را به عهده داشت.٧٥ شاه در اينجا هيچ اشاره اي به اسباب سينماتو گراف که پنج ماه پيش در تهران دريافت کرده بود نميکند و روشن نيست چه اختلافي ميتوانسته مابين اين دو سفارش وجود داشته باشد.

از کنترکسويل، مظفرالدين شاه به سفر رسمي روسيه رفت و تا هنگاميکه مجددا به اروپاي غربي برگشت موضوع سينما جاي مطرح شدن نيافت. بعد از ظهر روز شنبه ٣٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٢٨  ژوئيه ١٩٠٠/ ٦ مرداد ١٢٧٩، شاه بطور رسمي به پاريس وارد شد.٧٦ بساط عکاسي رونق بسيار گرفت: گاه صنيع السلطنه گروه عکاس ميآورد،٧٧ گاه عکاسباشي از شاه عکس برميداشت٧٨ و يا شاه باز دوربين عکاسي ميخريد ( ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد).٧٩

در اين ايام، روز دوشنبه٣٠  ژوئيه ١٩٠٠/٢ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٨ مرداد ١٢٧٩، برنامه شاه به علت رسيدن خبر قتل اومبرتو اول( UmbertoI) پادشاه ايطاليا در روز قبل بهم خورد و شرفيابي رسمي سفراي مقيم پاريس که قرار بود در بعدازظهر اين روز انجام گيرد به وقت ديگري موکول شد. در عوض «آن روز بعدازظهر را اعليحضرت در عمارت سوورن باستماع قدري موزيک و امتحان آلت سيمنه ماتوگراف که ميخواستند ابتياع فرمايند مصروف داشتند...».٨٠ روز بعد، ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد،شاه «اسباب عکاسي و بعضي ماشين آلات و دوربين و غيره خريداري  کرد»٨١ اما از سينماتو گراف نامي در ميان نيست ولي عصر جمعه ٣ اوت /٦ ربيع الثاني/١٢ مرداد، شاه پس از مراجعت به اقامتگاه خويش از مانور قشون فرانسه در ونسن (Vincennes) و صرف نهار در دژ آنجا (Fort de Vincennes) ، در آپارتمان خويش «به تماشاي سينوماتوگراف که بعضي مجالس ورود خود اعليحضرت به پاريس در آن ترتيب داده بودند مشغول» گرديد.٨٢

ارزشمندترين و جالب ترين تماشا از نر سينمايي ساعت ٩ شب روز بعد، يعني شنبه ٧ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٤ اوت ١٩٠٠/ ١٣ مرداد ١٢٧٩، که مظفرالدين شاه به نمايشگاه جهاني رفت صورت گرفت. خبر به اختصار در روزنامه( فيگارو Figaro) (چنين آمد: «... تماشاي بسيار تازه و مطبوعي در اکسپوزيسيون براي تشريف فرمائي اعليحضرت همايوني تهيه کرده بودند. در ساعت نه بعدازظهر مقدم مبارک در سال در فت ]بخوانيد «سال د فت»/ Salle des Fete، يعني تالار جشن[ نزول اجلال فرمود و همه ملتزمين رکاب نيز حاضر بودند. ابتدا اعليحضرت شاهنشاه در غرفه رسمي سال]  Salle/ تالار [مزبور بر صندلي قرار گرفتند و در طرف مقابل روبروي غرفه سلطنتي بعضي پرده هاي سينوماتوگراف که کمال تازگيرا داشتند از نظر مبارک گذرانيدند».83

شرح شخص مظفرالدين شاه مبسوطتر است و ظهيرالدوله نيز اطلاعات گرانبهايي درباره آن ميدهد. شاه مينويسد: «به اکسپوزيسيون و تالار جشن رفتيم که در آنجا (سينموفتگراف) که عکس جسم و متحرک است نشان ميدهند».٨٤ 

نمايش فيلم در تالار جشن و سپس نمايشهاي سحرآميز و خيال برانگيز در عمارت «ايلوزيسن» (بخوانيد: ايلوزيون: Illusion يعني خيال و تصور) يکي پس ازديگري در آن دو محل و جدا از هم صورت گرفت. شاه ادامه ميدهد:«بعمارت (ايلوزيسن، ]منظور   Pallais des illusionsاست[) رفتيم که تفصيل آن از اينقرار است، ابتدا وارد درب مخصوص اين عمارت شديم وقت مغرب و چراغهاي اکسپوزيسيون روشن بود . اول ورود بتالار جشن که نموديم خيلي در نر ما جلوه کرد و و اقعا بناي عالي است جائي است به بزرگي دوتکيه دولت و همانطور مدور و با بلور منقش مسقف است و اطراف آن دو مرتبه صندليهاي مخمل قرمز است که براي جلوس اشخاص ساخته و پرداخته شده و در اين تالار (سينموفتگراف) نشان ميدهند . پرده بسيار بزرگي در وسط تالار بلند کردند و تمام چراغهاي الکتريک را خاموش و تاريک نموده عکس سينموفتگراف را بآن پرده بزرگ انداختند . خيلي تماشا دادند من جمله مسافرين افريقا و عربستان را که در صحراي افريقا با شتر راه مي پيمايند نمودند که خيلي ديدني بود ديگر اکسپوزيسيون و کوچه متحرک و رودخانه سن و رفتن کشتي در رودخانه و شناوري و آب بازي و انواع چيزهاي ديگر ديده شد که خيلي تماشاداشت . به عکاسباشي دستورالعمل داده ايم همه قسم آنها را خريده به طهران بياورند که انشاءالله همانجا درست کرده بنوکرهاي خودمان نشان بدهيم . بقدر سي پرده امشب تماشا کرده پس از تماشاي فيلمها در تالار جشن بعمارت (ايلوزيسن) رفتيم».85

چون، همانطور که ملاحظه شد، شاه پيش از اين دستور خريد لوازم تصاوير متحرک راداده بود پس ميبايد اين دستور جديد را تأکيدي مجدد بر خريد انواع دستگاهاي سينماتوگراف دانست شايد در زمان سفر شاه به روسيه، رکودي در پيگيري اين امر پيش آمده بوده و نياز به تأکيد مجدد بوده است. در مورد بينندگان فيلم هم البته منور ازکلمه مغولي «نوکر»، اطرافيان و درباريان شاه است و نه خدمه عادي به معني امروزي آن کلمه. «سي پرده» هم اشاره ايست به سي داستان کوتاه و يا بهتر واقعه و ماجرا و موضوع گوناگون که اکثرا جدا از هم فيلمبرداري شده و بنا به اجبار فني هر کدام چند دقيقه اي بيشتر طول نميکشيده است. همانطور که آورده شد، شرحي زنده، خوب و مکمل ازين تماشا را ظهيرالدوله آورده است مينويسد:«با اعليحضرت شاه و سايرين وارد اين اتاق شديم، مخصوصا خلوت بود. کسي بي وعده نيامده بود. زياده از صد نفر ايراني و فرنگي نبوديم. در يک طرف اين فضا به قدر مهمانها صندلي گذاشته بودند. همه نشستيم. رو به روي ما در يک طرف ديگر پارچه سفيدي به روي چهارچوبه کوبيده به عرض و طول هفت هشت ذرع از سقف آويزان بود. پنج شش دقيقه بعد از نشستن، يک مرتبه تمام چراغها خاموش وفقط در آن تاريکي آن پارچه سفيد آويزان روشن بود. رئيس اين اتاق پيش آمده از تماشاي بهترين و آخرترين (سينماتگراف)هاي خوب پاريس خبرمان داد. همه چشم به آن پرده سفيد روشن دوختيم. صحراي خشک آفتاب بي آب و علفي نمايان شد که از دور چند قطار شتر باردار مي آمدند و صداي زنگ شترها هم کمي مي آمد و هر چه شترها نزديک مي شدند صداي زنگشان بيشتر ميشد تا اندازه اي که شترها به قدري نزديک آمدند که به قدر جسم شتر بزرگ پيدا بودند و صداي زنگهاي بزرگ شتري وهاي و هوي بعضي ازساربانها که مي ديدمشان به عينه مثل آن بود که در همين اتاق است. همان وقت که عکس اين کاروان را در معبري انداخته است، دستگاه (فنگراف) هم داشته همانطور که (سينما تگراف) عکس متحرک، رفتار آنها را ضبط کرده، (فنگراف) حبس صوت هم گفتارشان را نگاه داشته. با هم که معمول مي دارند، اينست که شخص مستمع و نار هم آنها را مي بيند و هم صدايشان را ميشنود. دو سه پرده ديگر هم نشان دادند. پس از آنکه تقريبا يک ساعت مشغول اين تماشا بوديم، اتاق روشن شده برخاستيم».٨٦

دستکم يک فيلم، رسيدن کاروان، به لفظ قدما، «ناطق» بوده است به اين ترتيب که همزمان با نمايش آن يک فنوگراف( Phonographe) که شکل پيشرفته تر آن به نام گرامافون (يعني graphophone:gramophone) در ايران شيوع يافت صداي مربوط به صحنه هاي گوناگون را پخش ميکرده است. البته اين عمل تنها با فيلمهاي بسيار کوتاه آن زمان عملي بود ولي حتي در آن مورد نيز سنکرونيزاسيون صدا با تصوير به اشکال برميخورد و بهمين جهات فيلمهاي «صامت» بازار را در جهان تا پايان دهه سالهاي ١٩٢٠ و آغاز پخش فيلمهاي ناطق واقعي در دست نگهداشتند. کمي بعد، در زمستان ١٣١٢/ ١٩٣٤، در ايران نيز «حاجي آقا آکتر سينما»ي صامت از «دختر لر» ناطق دستکم از نر درآمد مالي شکست خورد.

شاه در دو روز بعد، يکشنبه ٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٥ اوت ١٩٠٠/١٤ مرداد ١٢٧٩ و دوشنبه، هر چند به سينما ارتباطي نداشت ولي بي تأثير بر هنر آن روز و امروز ايران نبود: ابتدا، در روز شنبه، ميرزا محمدخان کمال الملک به ديدن شاه رفت و مظفرالدين شاه نوشت: «ميرزا محمدخان کمال الملک نقاشباشي خودمان را که مدتي است بفرنگ فرستاده ايم که تکميل صنعت خود را بنمايد اين دو روزه يعني شنبه که شاه فيلم ديده بود و يکشنبه در پاريس ديده شد الحق خيلي خوب کار کرده است».٨٧ روز دوشنبه شاه به ديدن موزه لوور رفت که داستان وقايع پشت پرده آن، که او نديد و نشنيد، جداست ولي خود او نوشت: «موزه شوش را ديديم يعني تالارهاي اختصاص يافته به کاوشهاي شوش سرستون خيلي بزرگي آنجا بود که هنوز هست. يک پرده نقاشي هم کمال الملک کشيده بود که واقعا هيچ فرقي با اصل آن نداشت خيلي ممتاز و خوب ساخته است».٨٨ جملات مذکور دو نکته قابل تعمق را که امروزه فراموش شده و يا بسياري ميخواهند ندانند بيان ميکند: نخست اينکه کمال الملک وپدرانش و البته خود ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي و پدرش (و در ماوراي ايشان هنر در سطح بالا)، دست پرورده دستگاه شاهي و اشرافي بوده و ارتباط چنداني با تصاويري که به ويژه سينماي ايران امروزه از آن دو ارائه ميدهد ندارند. عدم وجود يک طبقه متوسط و يا ثروتمند غيرحکومتي پويا را ميتوان از نر اجتماعي يکي از علل مهم به وجود نيامدن هنر در سطح بالاي غيردرباري و اشرافي دانست. ديگر اينکه ديد و سليقه هنري که در آن زمان فن محسوب ميشود (بعدها، «صنايع مستظرفه» تبديل به «هنرهاي زيبا» ميشود) از برداشتهاي سنتي ايران چه در فن (تکنيک) و چه در برداشت و منور دورشده و همانطور که گفتار شاه نشان ميدهد طرفدار اهر عيني به ديد غرب شده و بهترين نقاشي مترادف با بهترين کپي شناخته ميشود. در نتيجه، کمال الملک، که اگر در اروپا زندگي ميکرد يک نقاش اوريانتاليست عادي و يا خوب به حساب ميآمد، در ايران تبديل به يک بت شده کمتر کسي پيدا ميشود که حتي فکر زير سوال بردن سبک او را به مخيله اش خطور دهد تا چه رسد به آنکه به نقد آثار او پردازد.

در سه شنبه ١٠ ربيع الثاني ١٣١٨/٧ اوت ١٩٠٠/١٦ مرداد ١٢٧٩، مظفرالدين شاه در خانه روسيه در نمايشگاه جهاني، به گفتار خودش يک «پانوراماي راه ايران» و به تعبير نيرالملک يک «جهان نماي متحرک که عمل موسيو پياستيسکي نقاش معروف روس» است ملاحظه کرد. در اين تماشا، پرده هاي نقاشي حاوي دورنماهاي راه بادکوبه به طهران به صورت نواري پشت سر هم از برابر چشمان بيننده گذشته به نوعي مثل يک فيلم مناظر آن راه را نشان ميداد. شاه عکاس متوجه شد که نقاش از روي عکس کار کرده تذکر داد و او هم تصديق کرد.٨٩ پاول پياستسکي.(1919-1843: Pavel Piasetsky)همه فن حريف و از جمله نقاش بوده در سال ١٨٩٥ با هئيت روسي به رياست ژنرال کوراپاتکين(Kuropatkin) به ايران آمده بود. خود شاه درباره پاناروما مينويسد: «به بالاخانه ]خانه روسيه[ رفتيم که پانوراماي راه ايران را ساخته اند در حقيقت مجسم کرده مثل آنست که خود ما از راه بادکوبه به گيلان تا قزوين و طهران آمده داخل دروازه شديم و رفتيم از جلو باغ وزير دربار و خانه وزير بقايا گذشته تا داخل عمارت سلطنتي خودمان و وارد تالار موزه شديم، تمام اين پانوراما را شخص نقاشي که با جنرال کوراپاتکين بطهران آمده بود کشيده است، ما از راه گيلان که سفر نکرده ايم اما از قزوين بطهران و پاي تخت خودمان را که ديده ايم الحق بسيار خوب ساخته است] . [در واقع امروز ما در ظرف دو ساعت تمام جزيره ماداگاسکار و صحراي سيبري را] که شاه پيش از اين در نمايشگاه آثاري از آن خطه ها را ديده بود[ سير نموده و تا طهران و تالار موزه خودمان مسافرت کرده مراجعت به پاريس نموديم، تا انسان برأي العين نبيند نميداند چه کيفيتي است».٩٠

اين پانوراما هنوز وجود دارد و در فرصت ديگري به شرح آن پرداخته خواهد شد.

روز پنجشنبه ١٢ ربيع الثاني/٩ اوت/١٨ مرداد باز شاه به تماشاي فيلم پرداخت ولي ظاهرا جلب توجه نکرد زيرا در سفرنامه اش اشاره به آن تماشا نميکند ولي ظهيرالدوله در خاطراتش نوشت: «عصر اعليحضرت شاه احضارم کرده رفتم. يک دستگاه (سينما تگراف) يعني عکس متحرک آورده بودند. در همان عمارت تماشا مي دادند. چندان تعريفي نداشت».٩١

درواقع شاه «با آلت سينوماتوگراف تيراندازي تفنگهاي مختلفه بعضي مجالس »٩٢ در قلعه ونسن را ديده بود که پيش از اين به بازديد وي از مراسم و مانور در ونسن اشاره شد.

از پاريس مظفرالدين شاه به بندر تفريحي اوستاند در بلژيک براي استرا حت رفت.در آنجا اظهار تمايل کرد که سوار به اتومبيل که در آن دوران تازگي بسيار داشت شود. گزاويه پائولي(Xavier Paoli) ، مسئول حفاظت شاه در فرانسه، درباره رابطه شاه با اتومبيل و تصوير و بانوان دلربا مينويسد: «روزي در جنگل بوا دوبولوين- (Bois de Boulogne) در حومه پاريس منظره دلپذيري را ديد.ايستاد و خواست چند عکس فوري(Vue instantanee) از آن بگيرد . گروهي بانوان بسيار خوش پوش در آن اطراف بدون توجه به ما ميخراميدند. شاه که ايشان را ديد، به من گفت: خواهش کن نزديک بيايند عکسشان را بردارم. خانمها از دعوت تعجب کردند اما با کمال ميل آن را پذيرفتند. پس از پايان عکسبرداري شاه به پائولي گفت: پائولي، اين خانمها خيلي دوست داشتني و خوشگلند، بپرس مايلند با من به طهران بيايند پائولي اضافه ميکند که با تردستي و چرب زباني اززير پرسش شانه خالي کردم زن که «پيانو، سينماتوگراف و يا اتومبيل» نيست که همينطوري برداشت وبه طهران برد٩٣ در اوستاند، دلربايي و اتومبيل و سينما به هم گره خورد و نخستين فيلم ايراني را به وجود آورد.

صبح روز سه شنبه ١٤ اوت ١٩٠٠/ ١٧ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٣ مرداد ١٢٧٩، «مادام کرون کومتس دو بيلاندت که در اين فن] ماشينراني[ مهارت و زبردستي تام دارد داوطلب شد که با اتومبيل خود»، که يک «استانلي(Stanley (» بخاري بود ، شاه را گردش دهد.٩٤ در واقع کومتس دو بيلاندت (La Comtesse de Bylant-Bylandt)، دختر کنت بيلاندت، همسر آقاي ژرژ گرون از اهالي کپنهاک George Gron de Copnhague) بود که وي نمايندگي فروش ماشينهاي امريکايي استانلي را در سواحل بلژيک داشت.٩٥ شاه خود سوار اتومبيل نشد و به وزير ماليه اش دستور داد که او جايش را بگيرد. در پايان نمايش، که در کنار دريا و هتل شاه انجام گرفت، «از آنجا که سيستم اين اتوموبيل خيلي تازه و داراي امتياز بي اندازه بود»، حکم صادر شد که دو دستگاه اتوموبيل از همان سيستم يکي چهار نفره و يکي سه نفره به کارخانه سفارش داده شود.٩٦ بيشک زيبايي خانم کومتس و رانندگي او بر روي شاه سخت اثر گذاشته بود.

جمعيت زيادي در مقابل هتل گرد آمده بود و در ميان ايشان پرنسس کلمانتين Clementine) Princesse) دختر پادشاه بلژيک لئوپولد دوم (Leopold II)، هم «در کمال قشنگي و دلربائي»حاضر بود و آزادانه اينسو و آنسو ميرفت و پياپي عکس ميانداخت.٩٧ صبح روز بعد، چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩، مادام گرون مجددا با مهارت تمام به ماشينراني در پيچ و خم در حضور شاه پرداخت و شاه به او گفت: «امتياز اتوموبيل مبرهن و ثابت شد و شاهد بر اين مسئله همان بس که باين اندازه مطيع دستهاي کوچک و ظريف شما است و باين نرمي بهر طوري ميل شماست او را حرکت مي دهيد».دلربائي کار خود راکرد و معامله ماشين قطعي شد. مشق و امتحان اتوموبيل در آن روز موجب خرسندي شاه شد و براي آنکه يادگاري بماند به اشاره وي مادام گرون در دست چپش قرار گرفته «يک سلسله عکس متحرک با آلت سينوماتوگراف برداشته شد» و پس از آن شاه به کنار دريا رفت.٩٨ در اين ترجمه نيرالملک، روشن نيست چه کسي فيلم برداشته است و ديگر اينکه نخست از مظفرالدين شاه با مادام گرون فيلم برداشته ميشود و سپس شاه به کنار دريا ميرود ولي در منابع بلژيکي بر عکس است و فيلم برادر هم مشخص:٩٩

شاه «از سرازيري مقابل پالاس (هتل محل اقامتش) به سوي کنار دريا رفته و خواست که چند نمونه از گوش ماهي و صدفها را برايش جمع کنند. پس از حدود نيمساعت گردش، ... به عکاس مخصوصش دستور داد که يک ديد سينماتوگرافيکي از گروه بگيرد. پس از چند دقيقه انتظاربه علامت عکاس، شاهنشاه و به دنبال وي همراهانش آهسته جلو آمدند و ]فيلم از[ صحنه برداشته شد... و و سپس شاه مادام گرون را احضار و از او خواهش کرد که در دست چپش قرار گيرد براي آنکه روي ديد] يعني فيلم[ سينماتوگرافيکي بيفتد».

Le Shah s’est ensuite dirige vers la plage en descendant la rampe  qui se trouve devant le Palace et il s’est fait ramasser quelques echantillons de coquillages.Apres une promenade d’una demiheure environ… a donne ordre a son photographe particulier de prendre une vui cinematographique du groupe . après quelques minutes d’attente , sur un signe du photographe, SMI suivie de son entourage s’est avancee lentement et la scene a ete prise

[ Le Shah] a fait appeler Mme Gron et l’aprie de se placer a sa gauche afin de figurer sur La vue cinematographique.

به این ترتیب نخستين فيلمبرداري سنددار تاريخ سينماي ايران روي ماسه هاي کنار درياي مانش جلوي هتل پالاس در اوستاند به توسط عکاس مخصوص شاه، يعني ميرزا ابراهيم عکاسباشي، انجام گرفت و از مفرالدين شاه و خانم گرون و همراهان در صبح روز چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩ فيلم گرفته شد. اين فيلم متاسفانه هنوز يافت نشده است. توجه خواهد شد که فيلمبرداري از مفرالدين شاه و خانم گرون سه روز پيش از فيلمبرداري در مراسم جشن گل (ر.ک. چند خط پايينتر) روي داد که تا بحال تصور ميکرديم نخستين فيلمبرداري ايراني با شرح تاريخي مدون است و بر آن اساس روز سينماي ايران تعيين و اعلام  شده بود. ديگر نکته قابل توجه در اينست که فيلم جشن گل از مراسمي برداشته شده که به هر صورت جريان داشته و ازين جهت قابل انطباق با يک فيلم مستند و يا خبري است حال آنکه فيلم کناردريا کمي حالت ساخته شده دارد زيرا پيش از فيلم برداري ودر هنگام برداشت آن تا اندازه اي صحنه سازي شده بوده است.(ر.ک.بند ٤).به عبارت ديگر، حرکت حضار به جهت فيلم برداري انجام گرفته و نه برعکس و به اين دليل فيلم تنها «برداشته شده» نيست بلکه به صورتي هر چند ابتدايي «ساخته شده» است.

دومين فيلمبرداري در بعدازظهرروز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ در جشن گل و آنهم باز در اوستاند صورت گرفت. اين فيلمبرداري، برعکس قبلي، با برنامه از قبل سازمان داده شده انجام گرفت و به اين جهت اولين از نوع خود در تاريخ سينماي ايران به شمار ميآيد. در عين حال و هر چند که از نوع يادگاري است، ولي به دليل از پيش برنامه ريزي شدگي و به ويژه موضوع آن، نخستين کار مستندسازي ايران هم محسوب ميشود اما فيلم خبرنگاري سينمايي نيست زيرا جهت اطلاع مردم در جايي به نمايش درنيامد. پس آنکه «اعليحضرت شاهنشاه (Sa Majeste Imperiale) به عکاسباشي دستور فيلمبرداري از مراسم جشن گل را داد، پيشاپيش مسير کاروان کالسکه ها وچرخها (عرابه هاي) گلبازان و گلپرانان بررسي شد. «خانه خانواده ها» (Villa des familles)، که داراي بالکني بود مشرف به «گلزار بلند»( longchamp-fleuri)، يعني مسير کاروان،و غرفه اي که شاه ميبايستي در آن جاي مي گرفت، بعنوان بهترين جاي براي کار گذاشتن دوربين انتخاب شد.١٠٠شايد هم چون محل مناسبي بود و مسئولين آن خانه ميخواستند که اين «افتخار» ( honneur)نصيب ايشان شود، غرفه شاه را تقريبا روبروي آن ساختند. آن بالکن براستي بهترين ديد مشرف بر خيابان روي آ بگير کنار دريا را که کاروان از روي آن ميگذشت در اختيار «کار جالب» عکاسباشي قرار ميداد.١٠١

ساعت ٣ بعد ازظهر روز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ شاه و ملتزمين رکاب در ميان ابراز احساسات مردم در غرفه سلطنتي حضور يافته و پس از تقديم سه بيرق به وي مراسم جشن آغاز شد.١٠٢

شاه در خاطراتش درباره اين روز نوشت:

«امروز عيد گل است و ما را دعوت به تماشا نمودند[.]رفتيم بتماشا[.]جناب اشرف صدر اعم و وزير دربار هم در رکاب بودند [.]بسيار عيد با تماشائي بود [.] تمام کالسگه ها را با گل مزين کرده و توي کالسگه ها و چرخها را پر از گل نموده بودند که کالسگه ها پيدا نبود و خانمها سوار کالسگه شده با دستههاي گل در جلو ما عبور ميکردند و عکاسباشي هم مشغول عکس سينموفتگراف اندازي بود [.] بقدر پنجاه کالسگه همينطور بقطار و نام در حرکت بود [.] موزيک هم ميزدند [.] جمعيت و ازدهام غريبي شده بود و اين کالسگه ها که بمحاذي ما ميرسيد دسته هاي گل بود که پي در پي بطرف مامي انداختند [.] ما هم به طرف آنها گل مي انداختيم [.] بي اغراق بقدر يک خروار گل بطرف ما انداخته بودند که جلو ما يک خرمني از گل شده بود [.] ما هم بقدر يک خروار گل بکالسگه هاي آنها انداختيم ].[ در فرنگستان اين ترتيب را عيد گل و جنگ گل١٠٣ ميگويند و معمول دارند و بسيار تماشا داشت خيلي خوش گذشت [.] اسبهاي کالسگه ما هم همه خوب و ممتاز و تماما غرق گل بودند خيلي خوب آنها را زينت داده بودند که في الواقع قابل تماشا بود [.] از آنجا وقت عصر بود که مراجعت بمنزل کرديم . جمعي از زردشتيها را بحضور آوردند...». ١٠٤

بخشي از فيلم اين مراسم را در هژده سال پيش (١٣٦١ خ/ ١٩٨٢م) به ياري مسئولين بخش آن زمان در کاخ گلستان (خانمها شهين دخت سلطاني راد و الهه شاهيده و آقاي حسن علاييني) پيدا کرده بودم. تکه هاي ديگري را نيز در يکي دو سال گذشته در ادامه ساماندهي آلبومخانه کاخ گلستان به توسط آقاي جواد هستي و ياري خانم فريدا قشقايي جمع آوري کرديم ولي شناسايي نهايي محتوي آنها بالاخره در تاريخ ١٣ آبان ١٣٧٩/ ٣ نوامبر ٢٠٠٠در پاريس با اطلاعاتي که خانم ماريون باتيست و بارون راديگس

)Mlle Marion Baptiste et M.le Baron Michel de Rdigues  (

در بلژیک برایم جمع اوری کردند انجام گرفت.بخش نخست اين فيلمها به کوشش آقاي اکبر عالمي در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ در صدا و سيماي ايران کپي شد و بعدها دستکم قسمتي از آن (٢٦.٢ دقيقه) روي ويديوي معروف به مخملباف آورده شد ولي در آن دوران تا حال هيچيک از ما از چند و چون موضوع راستين محتوي خبر نداشت. ١٠٥ در حال حاضر (٥ ژانويه ٢٠٠١/ ١٦ دي ١٣٧٩)، هفتاد و يک متر و هشتاد سانتيمتر (٨٠.٧١) از اين فيلمها روي کپي اکبر عالمي شناسايي شده (برابر همان دو نيم دقيقه ويدئو) و اصل فيلمها هم در شرايط و جو لابراتوري در مرکز ملي سينماتوگرافي فرانسه

)Centre national de la cinematographie  (

نگهداري و براي کپي برداري آماده ميشود. اين فيلمهاي ٣٥ ميليمتري نيتراتي   بنابراين خود مضمحل (auto-distructif)بهم چسبيده و بسيار شکننده است و به همين جهت هنوز دانسته نيست چند متر از آنها براي مدت زماني نجات خواهد يافت و از اين مقدار چه اندازه نگاتيف و چه مقداري پوزيتيف خواهد بود.

در بخش فيلمي که در گذشته کپي شده، نخست رسيدن کالسکه شاه در حاليکه سواران ژاندارم و گاردسوار بلژيک شمشير برهنه افراشته در دست به دنبال آن ميآيند ديده ميشود. سواران کلاه پوستي شبيه به کلاه گارد پادشاهي بريتانيا را بر سر دارند. نظم به عهده نظميه بوده و يک پاسبان در کنار غرفه شاه که با رشته گل تزئين شده ديده ميشود. سپس حرکت کالسکه هاي غرق در گل آغازميشود، شاه را بانوان سرنشين گلباران ميکنند و او ايشان را. دختر بچه کوچکي به سوي شاه ميدود، جلويش را ميگيرند. شاه امر به رها کردنش ميکند و او را در آغوش ميگيرد و يکي از حضار بچه را به سينه گرفته باز ميگرداند. گلباران ادامه يافته و در پايان شاه غرفه را براي سوار شدن به کالسکه ترک ميکند. در اين هنگام کسي متوجه ميشود که بيرقهايي تقديمي بر جاي مانده و فراموش شده، برميگردد و آنها را که دو و نه سه تا بنرميآيد برداشته با خود برميگرداند. شاه ميرود و سواران گارد هم دنبال او.

در نظر نخست به نظر مسجل ميآيد که ميرزا ابراهيم عکاسباشي با دوربين شاه و خودش در اوستاند فيلمبرداري کرده ولي احتمالا اين چنين نبوده است: در تاريخ ٢٠ اوت ١٩٠٠ (دوشنبه ٢٣ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٩ مرداد ١٢٧٩)، يعني دو روز پس از جشن گل، شرکت گومون نامه اي براي عکاسباشي به اوستاند فرستاده از جمله به او اطلاع ميدهد که لوازم مربوط به تصوير که سفارش داده بوده در پاريس تحويل داده شده است، دو دستگاه دوربين فيلمبرداري که خواسته بوده تحويل داده ميشود (ظاهرا" به شخص وي و همزمان با همين نامه) و ديگر اينکه يک فيلمبردار آن شرکت با کليه وسايل فيلمبرداريش در اوستاند است در اختيار وي ميباشد. اگر نامه و دوربينها حتي دو روز در راه بوده باشند، پيش از ٢٣ اوت، يعني چهار روز پس از جشن گل و يک هفته پس از فيلمبرداري در کنار دريا، به دست ميرزا ابراهيم نرسيده اند. پس ميرزا ابراهيم پيش از ٢٢ اوت دوربيني نداشته است و شاه هم تنها به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم در اوستاند اشاره ميکند و نه در جاي ديگر به اين جهات، به احتمال زياد، پيش ازين در اين سفر چنين اتفاقي نيفتاده بوده و ميرزا ابراهيم در اوستاند با دستگاه فرد فيلمبرداري که شرکت گومون فرستاده بوده کار کرده است. البته بديهيست که او قبلا در پاريس هنگام خريد دوربينهاي فيلمبرداري با اين لوازم آشنا شده بوده و طرز کار و ظهور فيلم آنها را آموخته بوده است و بدين جهت ميتوان فرض کرد که او از آن دوران دستگاهي در اختيار داشته و بعدا آن را با خود به بلژيک برده بوده است. اين امکان هست هر چند که با توجه به دقت شاه در ثبت امور مربوط به تصوير، ميبايستي انتظار داشت که وي در جاي ديگري نيز به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم اشاره بکند ولي اين امر پيش نميآيد. درواقع چنين به نرميآيد که پيش از آنکه در ٢٠ اوت شرکت گومون نامه اي به عکاسباشي بنويسد و دوربينهاي فيلمبرداري را بفرستد، او خود دستگاه هاي شرکت گومون را از روز مجلس ماشينراني و فيلمبرداري از شاه، از مأمور آن شرکت به قرض گرفته بوده است. شايد به دنبال آگاهي يافتن از اين امور به توسط فيلمبردار خود، مديران شرکت گومون از آن حسن استقبال کرده و فيلمبردار و دوربين را بدون اشاره به وقايع پيشين در اختيار عکاسباشي قرارداده اند. البته ارائه پيشنهاد استفاده از وسايل، اجبارا لزومي به اطلاع يافتن مديران شرکت گومون از فيلمبرداري نداشته و ايشان ميتوانسته اند خود راسا چنين پيشنهادي را به کسي که ميتوانسته مشتري خوبي باقي بماند ارائه دهند. متأسفانه متن اصلي نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم که به فرانسه است منتشر نشده است. اين سند، با دو يادداشت کوتاه و عکسي نيمتنه از ميرزا ابراهيم، از يافته هاي فرخ غفاري بودند و از انجا که اصل آنها مفقود و شايد از ميان رفته است ديگر اکنون در دسترس نيستند. ١٠٦ خوشبختانه هم عکس ميرزا ابراهيم و هم متن دو يادداشت و ترجمه نامه از فرانسه را فرخ غفاري دراختيار جمال اميد گذاشته بود و آن مجموعه به همت وي به چاپ رسيده تا اندازه اي جبران کمبود شده است.١٠٧ غفاري نيز خود متن ترجمه نامه را با اختلاف کمي که جز يک مورد در معني تأثيري ندارد در مقاله اي منتشر نشده آورده است. مورد مذکور کلمه «رول» / roll ، يعني املاي انگليسي شده رولو/rouleaux / حلقه هاي فيلم (bobines)، در فرانسه است که البته به صورت انگليسي نميتوانسته در يک نامه به زبان فرانسه آورده شده باشد. کلمه «رول» در ميان کروشه در روايت غفاري که اينجا آورده ميشود اضافه شده است:

 «اوستاند، بلژيک. جناب ميرزا ابراهيم خان عکاس اعليحضرت پادشاه ايران،

همانطوري که دستور فرموديد دو دستگاه فيلمبرداري ٣٥ و ١٥ ميليمتري که سفارش داديد، برايتان ميفرستيم. ما پانزده صندوق رول را به شماره ٤٣ آونو دو بوآ دو بولوين ١٠٨ همان روزي که معين کرده بوديد تحويل داديم. براي اينکه دو صندوقي که قبلا قرار شده بود بدهند با سيزده صندوق بعدي اشتباه نشود، رنگشان را سياه زده اند. يکي از فيلمبرداران ما در اوستاند بلژيک حضور دارد و وسايل فيلمبرداري و همچنين خودش در اختيار پادشاه ايران است. در ضمن ميتوانيم به شما اطلاع بدهيم که شرکت حمامهاي موناکو به ما اجازه داده که بطور استثنائي به پادشاه ايران در صورتي که ايشان مايل باشند نوارهاي پوزيتيف جايزه و مسابقه سال سينمائي در ١٨٩٩ را بدهيم».١٠٩

منظور از نوارهاي پوزيتيف، همان فيلم عادي قابل نشان دادن در پروژکتور است و دستگاه ١٥ ميليمتر گومون هم اشاره ايست به مدل سال ١٩٠٠ کرونوفتوگراف و بالاخره منور ازدستگاه ٣٥ ميليمتر هم شايد مدل کرونوفتگراف با سيستم دماني

(Chronophotographe with the Demeny system(

متعلق به سال ١٨٩٧ باشد. بزرگاني چون خانم آليس گي و ژرژ مليس

)Alice Guy and George Melies (

با اين دستگاه فيلمبرداري کردند و تا پانزده سال بعد از ابداع آن در استوديوهاي گومون هنوز مورد استفاده بود. بعيد به نظرميآيد که جمال اميد کلمه رولو را از خود اضافه به متن اضافه کرده باشد و شايد متن چاپ نشده غفاري افتادگي در حروفچيني دارد به ويژه آنکه بازمانده فيلمهاي خامي که يک قرن پيش به طهران آورده شد اکنون در کاخ گلستان شناسائي و جمع آوري شده است که اين خود دليلي است بر کثرت اوليه آنها.١١٠ از سوي ديگر به راحتي ميتوان پذيرفت که محتواي پانزده صندوق تحويلي قطعا تنها شامل فيلم نبوده و اسباب عکاسي و به ويژه انواع شيشه فيلم و داروي ثبوت و هور را نيز در برميگرفته است. البته احتمالا اين تنها خريد نبوده و همانطور که شاه دوربينهاي عکاسي گوناگون را در لحظات مختلف ميخريده است، ميتوانسته شيشه عکس و فيلم سينما و حتي دستگاههاي سينمايي ديگري از مارکهاي مختلف (مثلا پاته/pathe) را نيز در لحظات ديگري ابتياع نمايد.

يکي از دستگاه هاي سينمايي خريداري شده را، که احتمالا و نه الزاما يک آپارات گومون بوده و در نامه شرکت گومون هم تصور نميرود به آن اشاره شده باشد، هنري سويج لندر (Henry savage Landor) در سال ١٩٠١ (١٢٨٠ خ) يا يکي دو ماه ديرتر يا زودتر در کاخ گلستان طهران ديده است. لندر با لحن تحقيرآميزي که موريه، نويسنده حاجي بابا، را بياد ميآورد، مينويسد:

 «... در کنار اين اطاق، يک سالن کوچک هست که در آن آخرين دستگاه هائي که تمدن به وجود آورده موجود است . در اين جا يک پيانوي بزرگ ديگر، يک دستگاه بزرگ براي نشان دادن تصاوير متحرک بر روي يک پرده و يک چشمه سودا بستني با چهار شير هست: از نوعي که انسان را به اعجاب ميآورد ولي بدون تمايلي براي تصاحب آن نظير آنچه در عطاريهاي نيويورک ]دراگ استور به اصطلاح امروزي[ ديده ميشود اما دستگاه شاه سه چيز کم دارد: سودا، يخ و شربت١١

در ادامه سفر، مظفرالدين شاه از اوستاند به چشمه هاي آبمعدني مارينباد( Marienbad، در اطريش آن زمان و جمهوري چک امروزي) رفت و هژده روز پس از جشن گل، روز چهارشنبه ٩ جمادي الاول ١٣١٨/ سه شنبه ٤ سپتامبر ١٩٠٠/ ١٣ شهريور ١٢٧٩، عکاسباشي احتمالا فيلمهاي آن مراسم را که آماده شده بود پس از مراجعت از تئاتر به او نشان داد. شاه درخاطراتش نوشت: «عکاسباشي هم سينموفتگراف حاضر کرده بود تا نيمساعت به نصف شب مانده پاره بصحبت و پاره به تماشاي عکسهاي خودمان مشغول بوديم»١١٢ از مارينباد شاه به پايتخت اطريش رفت و روز پاياني اقامتش در وينه (وين)، دوشنبه ٢٨ جمادي الاولي/ يکشنبه ٢٣ سپتامبر/ ١ مهر، «صنيع السلطنه از پاريس وارد شده بحضور رسيد و معلوم شد سفارشها و فرمايشات ما را بخوبي ودرستي انجام داده و باينجا رسيده است».١١٣ در «سفارشها» ميبايد به احتمال زياد دستگاه چاپ، که ذکر آن رفت، و پانزده صندوق اسباب تصوير را که در نامه شرکت گومون آمده منظور کرد. دستگاههاي فيلمبرداري هم ظاهرا ديگر به کار گرفته نميشده است زيرا پس از اوستاند تا پايان سفر در طهران، در حاليکه بدون وقفه ذکر عکاسي ميشود و حتي شاه از اينکه به زيرنويسي عکسها پرداخته ياد ميکند١١٤ ،ازفيلمبرداري هيچ خبري نيست و شايد نمايش فيلم در مارينباد هم با دستگاهي جدا ازدستگاههاي شاه صورت گرفت.

پس از بازگشت از فرنگ، مظفرالدين شاه در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ به طهران رسيده روز ٢٩ ذي الحجه ١٣١٩/ ٨ آوريل ١٩٠٢/ ١٩ فروردين ١٢٨١، يعني شانزده ماه بعد براي بار دوم عازم فرنگ شد. در مدت اقامت در طهران ، جدا از آپارات بزرگ که سويج لندر ديد، او دست کم سه و به احتمال بسيارکمتر پنج دستگاه سينمايي در اختيار وي قرار داشت: يک وشايد سه اسباب به دنبال خريد نخست و اقلا دو دستگاه فيلمبرداري در نتيجه خريد دوم. از بازده اين لوازم چه از نظر فيلمبرداري و چه نمايشي گزارشي در دست نيست و تا زماني که منابع جديدي پيدا نشده و فيلمهاي موجود در کاخ گلستان تجزيه و تحليل نشده تصوير نسبتا روشني به دست نخواهد آمد. البته در اين دوران الزاما فيلمهايي برداشته شده بوده است (رک. ادامه اين نوشته) هر چند که اين فعاليتهاي سينمايي قابل مقايسه با کارکرد عکاسي نميتوانسته باشد زيرا عکاسي در اين دوران علاوه بر عزيز بودن نزد شاه در خارج از دربار نيز کاملا جا افتاده بوده است. ادامه غلبه عکس بر فيلم به روشني در خاطرات سفر دوم شاه به فرنگ هم هويداست. در اين سفرنامه دوم نيز ده ها اشاره به انواع دستگاهها و به عکس و عکسبرداري از جمله به توسط شخص خود شاه و يا ميرزا ابراهيم يافت ميشود ١١٥ در حاليکه ذکر سينما و آنهم بصورت تماشا و نه فيلمبرداري و يا خريد را ستين دستگاههاي مربوطه تنها چهار بار آمده است: در اوايل سپتامبر ١٩٠٢/ اواسط تير ١٢٨١ شاه در کارلسباد] Karlsbad، در جمهوري چک کنوني [ سينماتوگراف تماشا کرده بود ولي در خاطراتش در آن زمان کلمه اي در اين باره ننوشت و از اين بايد نتيجه گرفت که جلب توجه او را نکرده بود. اشاره به اين تماشا در شرح عصر جمعه ٣ جمادي الاولي ١٣٢٠/ ٨ اوت ١٩٠٢/ ١٧ مرداد ١٢٨١ در کنترکسويل آمده است. شاه نوشت: «سينماتگراف اينجا است [.] ديديم پانورما ] [Panorama است مثل همانکه در کارلسباد ديده بوديم [.] اگر ميدانستيم نميرفتيم[.]يک بليارد کوچکي هم آنجا بود با چند جهانماي کوچک...»١١٦ پيش از آن، در خاطرات جمعه ١٧ ربيع الثاني/ پنجشنبه ٢٤ ژوئيه/ ٢ مرداد در لندن، نيز شاه از سينما مينويسد که اين بار جالبتر به نرش رسيده به ويژه آنکه بازديد خودش را فيلم بازگو ميکرده است. مينويسد: «آمديم منزل نماز خوانديم و شام خورديم [.] بعد از شام سينماتگراف آورده بودند پائين رفتيم[.] پائين[،] صورت ملاقات ما را با اعليحضرت پادشاه ]ادوارد هفتم [و رفتن امروز بقورخانه و تماشاخانه ديشب و جاري شدن آب و رودخانه و تمام را به توسط چراغ الکتريسته به پرده انداختند [،] بعين مثل اين بود که خودمان در حرکت هستيم ].[ تماشا کرديم».١١٧

ده روز بعد در پاريس، شاه مجددا در پيش از ظهر روز يکشنبه ٢٦ جمادي الاول/ ٣١ اوت /٩ شهريور يک آپارات را که ممکن است از نوع جديدي بوده و چنين بنظر ميآيد که به قصد فروش به او عرضه شده بوده به دنبال يک آزمايش ناموفق پس داد و همچنين ظاهرا براي نخستين بار توجه او به فلاش منيزي پر دود نيز جلب شد. مينويسد: «اسباب سينماتگراف که چراغ پشتش هست و مثل آنکه کتاب را ورق بزنند آورده بودند .کذا در اين بين جناب اشرف اتابک اعظم آمد خواستيم بايشان نشان بدهيم ، ضايع شد، بطوريکه صاحبش هم نتوانست درست کند اسباب را پس داديم . بعد عکاسي آمد که شب عکس ميانداخت . اطاقرا تاريک و پر از دود کرد و يک عکس هم از بصيرالسلطنه و ناصرالملک انداخت».١١٨ براي آخرين بار، در يکشنبه شب ٣ جمادي الاخر ١٣٢٠/ ٧ سپتامبر ١٩٠٢/ ١٦ شهريور ١٢٨١ درين سفر دوم به فرنگ که طي آن جدا از عکاسي، فنوگراف و اتومبيل بيشتر از تصوير متحرک توجه شاه را جلب کرده بوده است، شاه در پاريس به تماشاي فيلم و جهان نما پرداخت و در خاطراتش نوشت: «عکاسباشي هم سنيماتگراف آورده بود[.] يکساعتي هم او را تماشا کرديم [.] بعد يکساعتي هم جهانما تماشا کرديم [.] نوکرها هم پيش ما بودند صحبت ميکرديم بعد خوابيديم».١١٩

ج- دوران افول

از آنچه که پس از ورود مظفرالدين شاه به طهران در تاريخ جمعه بيستم رجب ١٣٢٠/ ٢٣ اکتبر ١٩٠٢/ ١ آبان ١٢٨١ تا سفر سوم و آخرين سفر به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/ ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ روي داده اطلاع چنداني در دست نيست ولي چون عکاسي در اين ٢٩ ماه همچنان مطرح بوده و عکاسباشي و پدرش هم حاضربودند، ميتوان حدس زد که در مورد سينماي درباري هم اين امر تا اندازه اي ميتوانسته صدق کند.خاطرات مليجک شاهدي بر اين مدعاست. پس از افطار سه شنبه ١٥ رمضان ١٣٢٠/ ١٦ دسامبر ١٩٠٢/ ٢٥ آذر ١٢٨١ او به دربار رفت و سپس نوشت: «دو ساعت در خانه ]دربخانه: يعني در کاخ گلستان[ بوديم. عکاسباشي سيمون تلگراف آورده بود و به شاه نشان ميداد».١٢٠
مظفرالدين شاه روز يکشنبه ٢ ربيع الاول ١٣٢٣/ ٧ مه ١٩٠٥/ ١٧ اردي بهشت ١٢٨٤ طهران را به قصد سفر سوم فرنگ ترک کرد ه شنبه ٧ شعبان همان سال/ ٧ اکتبر/ ١٥ مهر به پايتخت بازگشت.١٢١ از اين سفر، که گويا در شرايطي نه چندان مناسب انجام گرفت، ظاهرا سفرنامه اي در دست نيست١٢٢ ولي آلبوم هاي عکسي از آن، که از جمله به توسط ميرزا ابراهيم تهيه شد در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است. پس از سفر سوم، شايد از جمله به دليل فرتوتي و بيماري مظفرالدين شاه که يک سال بعد در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ درگذشت، فعاليتهاي سينمائي احتمالي درباري در صورت وقوع هم نميتوانست درخشش چنداني داشته باشد . مليجک بيکار هم اشاره اي به سينما نميکند. جنبش مشروطه طلبان و تمايل ذاتي مظفرالدين شاه که خود را به صورت پاسدار و نه ارباب «رعيت» ميديد در ١٤ جمادي الثاني ١٣٢٤/ ٥ اوت ١٩٠٦/ ١٤ مرداد ١٢٨٥ به صدور فرمان مشروطيت انجاميد. اين ايام که گشايش مدارس و ايجاد روزنامه ها را شاهد بود و پس از فوت شاه به انقلاب و جنگهاي آزادي خواهان منجر شد، ميتوانست در يک جامعه صنعتي مولد تهيه دست کم فيلمهاي مستند کم نظيري باشد ولي به علت عدم وجود فيلمبرداري و فيلمسازي غيردرباري اين امر روي نداد.ميرزا ابراهيم، درباري سابق، مشوقش را از دست داده بود و چون عميقا، همچون مثلا عبدالله خان قاجار در عکاسي، حرفه اي نبود به کارهاي ديگري خود را مشغول کرده حتي يک دوربين فيلمبرداري هم به روسي خان عکاس فروخت ظاهرا در اين دوران تنها روسي خان، که با محمدعلي شاه مرتبط بود، تقريبا هشتاد متر فيلم در عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ با همان دوربين برداشت.١٢٣ فيلم عاشورا را روسي خان براي ظهور به روسيه فرستاد. فيلم در آن کشور نشان داده شد ولي هنگاميکه به طهران رسيد، سقوط محمدعلي شاه (جمعه ٢٧ جمادي الاخر ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨) و تاراج عکاسخانه روسي خان در همان روز به «توسط قشون دولتي» يعني (مشروطه خواهان)١٢٤ مجال نمايش آن را نداده اين فيلم همراه با چند هزار متر فيلم ديگر غارت شد ١٢٥ و از سرنوشت آن اطلاعي در دست نيست. همانگونه که در پايان بخش يک ملاحظه شد، روسي خان از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اکتبر ١٩٠٧/ ١٦مهر ١٢٨٦آغاز به سينماداري کرده بود و در آن ايام سه اسباب قادر به روي پرده انداختن فيلم در اختيار داشت.١٢٦ خريدن دوربين فيلمبرداري، فيلم برداري و نمايش فيلم برداشته شده در روسيه به روشني نشان ميدهد که روسي خان قصد توليد فيلم با ديد بهره برداري اقتصادي را داشته است و به اين جهت بايد او را مبدا ناموفق فيلمسازي خصوصي و براي مردم در ايران دانست. از سوي ديگر، فرستادن فيلم به روسيه براي ظهور، خود دليلي است بر افول فن فيلم و فيلمبرداري در ايران پس از فوت مظفرالدين شاه زيرا وجود فيلمهاي خام مثبت و منفي ٣٥ ميليمتري و يا ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان در کاخ گلستان (رک.ادامه متن) نشاني است از انجام گرفتن اين امور در زمان مظفرالدين شاه. هر چند که عمل ميرزا ابراهيم عکاسباشي از نر مرغوبيت در چاپ عکس به پاي عکاسان بزرگ دوره ناصري نميرسيد ولي بسيار بعيد است که او که قادر بوده يک چاپخانه نسبتا معظم را بچرخاند و گراور درست کند و به چاپ برساند   از عهده ظهور فيلم سينما برنيامده باشد.

دو

سرنوشت دوربینهای فیلمبرداری سلطنتی

از دهها دستگاه هاي عکاسي و يا سينمايي ابتياعي به توسط ناصرالدين شاه وسپس مظفرالدين شاه امروزه ظاهرا هيچ اثري در کاخ گلستان به غير از تکه شيشه ماتي که روي يک قطعه تخته لاکي و الکلي سوار شده چيزي باقي نمانده است. اميد است که ساماندهي و بررسي اسناد کاخ گلستان روزي بتواند سرنوشت غم انگيز اين اسبابها را روشن کند. نويسنده اين سطور در حال حاضر گمان بر آن دارد که در زماني نامشخص، ولي پس از فوت مظفرالدين شاه و آغاز دوران فطرت مجموعه کاخ گلستان که تا حدود سالهاي ١٣٤٠خ (١٩٦٠ م) هم به درازا کشيد، اين مجموعه ناپديد شد. متاسفانه بر خلاف نسخ و کتبي که از کاخ گلستان به کتابخانه ملي و يا موزه ايران باستان در زمان رضا شاه منتقل شد،ظاهرا در مورد انتقال يا فروش اين دوربينها سندي بر جاي گذاشته نشد و يا تا کنون کشف نشده است. آورده شده که دستکم يک ازدوربينهاي فيلمبرداري در همان دوران مظفري حراج شده است ولي اگر به تاريخي که آلک پاتماگريان در مورد اين حراج به جمال اميد گفته توجه شود، يا در درستي آن تاريخ شک خواهد شد و يا در تبديل آن تاريخ که شايد در اصل ميلادي با هجري قمري بوده به تاريخ هجري شمسي به آن صورت که در متن جمال اميد آمده است. طبق گفته آلک پاتماگريان به جمال اميد، خان بابا معتضدي در زمان مظفرالدين شاه، در سال ١٢٨٣ خ (يعني ١٩٠٤ م)، دوربين گوموني را که عکاسباشي در سال ١٩٠٠ از فرانسه خريده بود و در تکيه دولت به حراج گذاشته بوده ابتياع کرده است. ١٢٧ خود بابا خان معتضدي چيزي در مورد زمان و اينکه دوربين گومون که در تکيه دولت به حراج گذاشته شده بوده از کجا آمده بوده بياد نمياورده است جز ا ينکه روزي در تکيه دولت چشمش به چند دستگاه فيلمبرداري از نوع گومون افتاده و توانسته يکي را به مبلغ صد تومان بخرد. ١٢٨ از آنجا که خان بابا در سال ١٢٧١ خ / ١٨٩٢ م به دنيا آمده،١٢٩ به سختي ميتوان پذيرفت که وي در دوازده سالگي در حراجي در تکيه دولت شرکت کرده باشد و يک دوربين گومون به صد تومان خريده باشد و مبلغ آن را بياد بيآورد ولي زمان اين شاهکار فراموش نشدني براي يک بچه دوازده ساله را به کلي از خاطر زدوده باشد ديگر اينکه چگونه مظفرالدين شاه،اين عاشق عکاسي وسينما، راضي شده کمتر از چهار سال پس از خريد دوربين آن را در تکيه دولت به حراج بگذارد خود عمل حراج کردن در زمان مظفري و آنهم در تکيه دولت في النفسه عملي است که مشکل بتوان آن را باور کرد. مشکل بتوان پذيرفت که شاهي که يک روز از انجام فرايض ديني دست نمي  کشيده و حتي در فرانسه هم مراسم «شب اربعين» و «تعزيه داري» و روضه خواني را به جا ميآورده است،١٣٠ در تکيه دولت محلي که پدرش براي به نمايش درآوردن مراسم محرم ساخته  بوده دوربين حراج کرده باشد خريد دوربين به صد تومان نيز براي سال ذکر شده گران به نظر ميرسد و به عقيده نگارنده، خان بابا خان معتضدي، ساليان دراز پس از مراجعت از فرنگ در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م،١٣١ اقدام به خريد اين دوربين در حراج تکيه دولت که به گفته ديگري در دوران احمد شاه١٣٢ و در واقع در زمان رضا شاه صورت گرفته نموده است.١٣٣ بعيد است که خان بابا خان معتضدي با اين دوربين کار حرفه اي کرده باشد و قطعا از آن بيشتر به صورت يک «عتيقه» سود جسته تا يک اسباب کار. اسباب کار او همان دوربينها و وسايلي بوده که با خود از فرانسه آورده بوده است.١٣٤ جمال اميد از قول خان بابا معتضدي مينويسد که وي فيلمبرداري فيلم آبي و رابي اوگانيانس را با همان دوربين گومون مظفري انجام داده بود.١٣٥ اين امر بعيد است زيرا فيلم ياد شده در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشته شد و در اين تاريخ بيش از سي سال از زمان ساخت دوربينهاي مظفري گذشته بود و بايد پذيرفت که يا دوربيني که معتضدي خريده بوده مظفري نبوده و يا اينکه فيلمبرداري آبي و رابي را وي با دوربين گوموني که خود در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م از فرانسه آورده بوده انجام داد ه است. دوربين فيلمبرداري ديگري را، که مارک و مشخصات فني آن معلوم نيست، ميرزا ابراهيم عکاسباشي در سال ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ م به روسي خان فروخت و همانطور که ذکر شد روسي خان با آن تقريبا هشتاد متر فيلم گرفت.١٣٦ دليلي در دست نيست که اين دوربين از اموال سلطنتي دانسته شود و ممکن است از ابتدا به ميرزا ابراهيم تعلق داشته ولي ن اول را نميتوان رد کرد اين احتمال است که دوربين از زمان مظفرالدين شاه نزد ميرزا ابراهيم مانده بوده و او که پس از فوت شاه از دربار و شايد از عکس و فيلم کناره گرفته بود ديگر دليلي براي نگه داري آن براي خود نميديده است.

سه

فيلمهاي کاخ گلستان

مدارک مربوط به فيلمها به دو گروه مدون و مصور قابل تقسيم هستند. اسناد مدون از جمله شامل شرحهاي فيلمبرداريهاي عکاسباشي و دو يادداشت کوتاه ميباشند اسناد مصور خود فيلمهاي کاخ گلستان هستند. مطالعه دقيق فيلمها پيش از پايان مرمت و کپي برداري از آنها به علل فني امکان پذير نبوده پس از پايان اين عمليات آغاز خواهدگرديد.

1_ مدارک مدون درباره آغاز فيلمبرداري

کهنترين مدارک همان شرح فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم عکاسباشي است در بندر اوستاند در تابستان ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩ خ که شرح آنها به تفصيل آورده شد. از آن پس، تا اشاره به فيلمبرداري روسي خان از مراسم عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ که ذکر آن نيز رفت، سندي ديده نشده مگر دو نوشته ياد داشت گونه مظفري که به مفقود شدن آنها هم اشاره شد. هر دو ياد داشت به ملوک خانم مصور رحماني، يکي از سه دختر ميرزا ابراهيم، تعلق داشت و به توسط مهندس ابراهيم شقاقي، شوي ايشان، همراه با عکس نيم تنه عکاسباشي و نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم، که متن آن هم آورده شد، در سال ١٣٢٩ خ/ ١٩٥٠ م به فرخ غفاري هديه شده بود. بر اساس گفته ها و نوشته هاي فرخ غفاري و نوشته هاي جمال اميد شرح اين دو ياد داشت مفقود شده به قرار زير است:

سند ١: فيلم مراسم عاشورا در سبزه ميدان طهران، نخستين فيلم مستند در ايران، فيلمبرداري ميرزا ابراهيم عکاسباشي قابل انتساب به روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ ٨ خرداد ١٢٨٠.

متن اين سند حاوي ابلاغ دستور مظفرالدين شاه به عکاسباشي براي فيلمبرداري ازدسته هاي عزاداري و به ويژه قمه زني محرم در سبزه ميدان طهران بوده است. نظر به محتوي و سبک انشاء اين دستور شاه لزوما به خط يکي از اطرافيان نزديک به وي خطاب به ميرزا ابراهيم نوشته شده بوده است:

 «برادر مکرما، بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهي ارواحنا له الفدا ميفرمايند که صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته و در سبزه ميدان از تمام دستجات قمه زنها وسایرین عکس بیندازید.».


اين فرمان داراي اهميت زيادي است زيرا دستور تهيه نخستين فيلم مستند ايران را در بر ميگيرد. نام و يا لقب عکاسباشي در اين نوشته نيامده ولي چون سند نزد دخترش بود ميتوان پذيرفت که خطاب به عکاسباشي صادر شده بوده است.مدرکي دال بر اينکه امر شاه در مورد   فيلمبرداري اطاعت شده باشد در اختيار نيست و نگارنده نيز تا کنون نتواسته است چنين فيلمي را شناسائي کند، معذالک اين دو مورد نميتواند انجام گرفتن اين فيلمبرداري را نفي کند به خصوص آنکه، نر به توجه عميق مظفرالدين شاه به مراسم محرم و اشکي که او ميريخت١٣٨، نويسنده راعقيده بر آن است که اين فيلمبرداري انجام گرفته است. دستور فيلمبرداري تاريخ ندارد و به اين جهت در نر اول با توجه به ورود نخستين سينماتوگرافها به ايران، ماههاي محرم سالهاي ١٣١٨ تا ١٣٢٤ق ميتواند مورد توجه قرار گيرد. در محرم هاي ١٣١٨/ ١٩٠٠و ١٣٢٠/ ١٩٠٢ شاه در راه و يا در سفر فرنگ بوده و محرم ١٣٢٥/ ١٩٠٧ هم که پايان دوره مظفري را در برميگيرد و در نتيجه اين تواريخ حذف مي شوند. ميماند محرم هاي ١٣١٩، ٢١، ٢٢، ٢٣، ٢٤. مطالعه برنامه هاي مظفرالدين شاه طي ماههاي محرم اين سالها در آينده در روشن شدن تاريخ دقيق اين فيلمبرداري کمک خواهد کرد ولي با توجه به تازگي اسباب فيلم پس از پايان سفر نخستين به فرنگ در سال ١٣١٩/ ١٩٠١، دور از واقع نخواهد بود که تاريخ صدور فرمان فيلمبرداري از قمه زني را روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ خرداد ١٢٨٠ دانسته و تاريخ فيلمبرداري را نيز در روز عاشوراي همان سال (٣٠ مه ١٩٠١/ ٩ خرداد ١٢٨٠) قرار دهيم. املاي واژه «سينموفتوگراف» نيز بيشتر معرف سال ١٣١٩ است تا سالهاي بعد زيرا، همانطور که ديده شد، پس از سفر دوم به فرنگ در سال ١٣٢٠ق/ ١٩٠٢م/ ١٢٨١خ، املاي درست «سينماتگراف» جانشين آن گرديد. با چنين تقدمي در تاريخ، فيلم قمه رني را ميتوان نخستين فيلم مستند ايران دانست.البته فيلم چشن گل ميرزا ابراهيم در اوستاند را هم مي توان مستند دانست ولي آن فيلم حالت يادگاري هم دارد و در خارج از کشور برداشته شده است.

سند ٢: فيلمبرداري از شير در دوشان تپه،قديميترين فيلم اعجاب آور ايران قابل انتساب به نيمه دوم زمستان و آغاز بهار ١٩٠٠/ حدود اسفند ١٢٧٨ و فروردين ١٢٧٩ و يا به احتمال بيشتر از زمستان ١٣١٨ ق/ ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩خ تا پيش از بهار ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١خ.

اين يادداشت نيز تاريخ و رقم نداشته اما فرخ غفاري آورده که به خط شاه، روي کاغذ تاج دار و رسمي « قصر دوشان تپه»نوشته شده بوده است١٣٩.

 «عکاس ]باشي،[ فردا صبح زود دوربين سينموفوت گراف را با دو سه رولو زود بيار که عکس شيرها را بگيريم». ١٤٠

همانطور که کاغذ و متن سند نشان ميدهد، يادداشت به خط شخص شاه بوده و وي در هنگام تحرير در دوشان تپه بسر ميبرده است. شيرها نيز در «شيرخانه» در خود دوشان تپه از جمله زير نر رجب شيربان قرار داشتند. در شيرخانه، پلنگ هم که در آن زمان در کوههاي شرق دوشان تپه هنوز به صورت وحشي بسر ميبرد نگهداري ميشد و پلنگهاي گرفتار حتي بچه هم ميگذاشتند ١٤١.

نوع کاغذهاي مارکدار که غفاري به آن اشاره ميکند هنوز نزد برخي افراد و حتي به صورت نانوشته در کاخ گلستان يافت ميشود و نمونه هائي از آنها را در نمايشگاه صدمين سال سينما در تابستان ١٣٧٩ (٢٠٠٠ م) در کاخ گلستان به نمايش گذاشتيم.

 يادداشت مظفري تاريخ ندارد ولي لزوما در پي سفارش نخستين اسباب فيلم و پس از رسيدن آن به طهران در ١٠ شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا زمان حرکت شاه به سفر نخست فرنگ در ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ نوشته شده، يا در فاصله پس از مراجعت از سفر در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ تا ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ که تاريخ درگذشت مظفرالدين شاه است. ردي براي تاريخ گذاري دقيق آن ديده نميشود با اين حال اگر بتوان شوق شاه براي فيلمبرداري را ناشي از به دست آوردن يک دستگاه نو دانست و به ويژه املاي کلمه «سينموفوت گراف» را ملاک قرار داد، پس تاريخ هاي متقدم را بايد براي آن در نر گرفت. دليلي ديگر آنست که شاه واژه شير را به جمع آورده است («شيرها»)، حال آنکه در تاريخ ١٣ صفر ١٣٢٠/ ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١، يک شير بيشتر در دوشان تپه موجود نبوده است ١٤٢ و بنابراين صدور امر به فيلمبرداري پيش از اين تاريخ انجام گرفته است. ممکن است که فرض کرد که به تعداد شيرها پس از اين تاريخ اضافه شده ولي آنان که با با تاريخ اين دوران آشنا هستند ميدانند که هر چه زمان به پايان حکومت مظفري و دوران مشروطيت نزديکتر ميشود، فروپاشي حکومت افزوني ميابد و بعيد است که در چنين شرايطي شير و پلنگها حتي خورد و خوراک خود را مرتب دريافت کرده باشند تا چه رسد به آن که بر تعدادشان هم اضافه شده باشد. ديگر اينکه نسل شير ايران نيز در اين دوران انقراض يافته و به سختي بتوان پنداشت که در سالهاي پاياني دوره مظفري کسي به فکر آن افتاده باشد و يا توانسته باشد شيري از ميان رفته و يا دست کم ناياب را در فارس و يا خوزستان گرفته به طهران فرستاده باشد.

سند مورد بحث همچنين نشان ميدهد که شاه خود را در امر فيلمبرداري شريک ميدانسته است («... عکس شيرها را بگيريم») و يقينا خود نيز دوربين را بيش و کم به دست گرفته  بوده است ازين روست که او را نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي ايران بايد دانست. از اين تصاويرمتحرک هم که به احتمال زياد برداشته شد و شايد بتوان آن را کهنترين فيلم اعجاب آور ايران دانست و تنها معرف نژاد شير ايران است نيز بدبختانه اثري در دست نيست.

٢- بررسي ابتدايي در انواع نخستين فيلمهاي موجود در آلبومخانه کاخ گلستان

بررسي عميق فيلمهاي کاخ گلستان تا پايان کار مرمت آنها که هم اکنون (زمستان ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠١ م) در حال انجام است و بازسازي اين فيلمها امکان نخواهد داشت. مرمت و سپس بازسازي اين تصاوير متحرک کار آساني نيست و مستلزم زمان و مطالعات گسترده خواهد بود. همانطور که اشاره رفت، بخش بزرگي ازفيلمهاي کاخ گلستان در سال ١٣٦١/ ١٩٨٢ شناسائي شد ١٤٣ و تعدادي از آنها که کمتر صدمه ديده بود در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ با تعجيل کپي برداري شد ١٤٤. بعدها اين فيلمها همانطور بدون طبقه بندي در سطح کوچکي ارائه گرديده بخشي از آنها نيز در کاست ويدئويي که به نام «مخملباف» يعني به نام محسن مخملباف تهيه کننده آن شناخته شده وبرخي آن را ديده اند جاي گرفت. قطعاتي از فيلمها را نيز همان کارگردان زبردست در فيلم معروف خود به نام «ناصرالدين شاه آکتور سينما» در نهايت استادي ولي نه هميشه همگام با شخصيت افراد از جمله ميرزا ابراهيم عکاسباشي ، ديدگاه و جو حاکم بر زمان تهيه فيلمها مونتاژ کرده با موفقيت در معرض ديد عموم قرار داد. بخش کمتر فيلمهاي اصلي که دست نخورده و پنهان به صورت حلقه هاي بسيار کوتاه و ناقص و تکه فيلم باقي مانده بود نيز در دو سه سال گذشته با دقت تمام در کاخ گلستان جمع آوري شده همراه با فيلمهايي که در گذشته از آنها کپي برداري شده بود و به مراحل بالاي تجزيه رسيده بودند در آلبومخانه کاخ گلستان تحت حفات قرار گرفتند ١٤٥. نر به شکندگي و يا چسبندگي اين فيلمها، به بازکردن حلقه فيلمهاي اصلي اقدام نشد و به ويژه در مورد فيلمهاي تازه يافته رويت به تصاوير نخستين هر تکه فيلم جهت ثبت آن در دفاتر کاخ گلستان اکتفا گرديد. پس از بررسيهاي عميق، سازمان ميراث فرهنگي و کاخ گلستان در چهارچوب همکاريهاي فرهنگي ايران و فرانسه تصميم گرفت فيلمها را براي کپي برداري و در حد امکان بازيافت، مرمت و بازسازي آنها به فرانسه ارسال نمايد. فيلمها در اوايل تابستان ١٣٧٩/ ٢٠٠٠ به مرکز ملي فيلم در آن کشور فرستاده شد

 )Centre national de la cinematographe(.

 اين مرکز يکصد و سي و يک هزار فيلم در بايگاني خود دارد که ازين تعداد در حدود ده هزار فيلم متعلق به پيش از آغاز جنگ جهاني اول در ١٢٩٣خ/ ١٩١٤ ميباشد.
در بررسيهاي ابتدايي و کلي، که به ناچار بيشتر بر پايه فيلمهاي کپي شده استوار بوده است، دو نوع فيلم از نقطه نر مبدأ (ايراني و خارجي) و پنج نوع فيلم از نر موضوعي عيان شد. تاريخ فيلمها نيز بطور تقريبي تعين گرديد. همين بررسيها بود که در نهايت انديشه جشن گرفتن صدمين سال سينماي ايران را که از حدود سه سال پيش در سازمان ميراث فرهنگي عنوان شده بود نيز توجيه کرد زيرا پيش از آن ميبايستي براساس دانسته ها و تجزيه و تحليل ها بيشتر اقدام به جشن گرفتن به مناسبت صد و يکمين و يا صدمين سال «فيلمبرداري» در ايران ميشد و نه صدمين سال «سينماي» ايران. نگارنده در ابتدا قصد بر انگشت گذاشتن روي اين مبحث را نداشت و همگام با سازمان ميراث فرهنگي بيشتر در پي نجات فيلمها بود وهست تا ورود به اين مباحث ولي، در بهار ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠٠ م، شاهرخ گلستان بر همان مبنا بر انتخاب نام «صدمين سال سينما» خرده گرفت و برين امر که تا آن زمان ديگران به آن توجه نکرده بودند تأکيد کرد که فيلمبرداري را نبايد فيلمسازي دانست و اين نکته را بيان کرد که «عکاسباشي در اوستاند فيلمبرداري کرده و فيلمسازي ما بايد صدمين سال فيلمبرداري را جشن بگيريم و نه صدمين سال سينما را». پس از طرح اين نکته ظريف، توجيه و شرحي بر اساس يافته هاي نو در اثبات آغاز فيلمسازي در ايران به صورت ابتدايي در دوره مظفري به ايشان داده شد. حال اگر ازين بگذريم که حتي جشن صد سالگي سينما در جهان در سال ١٩٩٥ نيز پايه در فيلمبرداري لويي لومير از خروج کارگران از کارخانه خانوادگيش را داشت که «فيلمسازي » نبود (ر.ک. ادامه متن)، چون در صورت عدم ارائه دلايل قانع کننده ممکن بود اين بحث دوباره پيش آيد (که آمد
!)١٤٦.لذا ترجيح داده شد که به ذکر آن دلايل اقدام شود. پيش از آن، به اختصار به سه نکته اي در خطوط پيشين به آنها اشاره شد پرداخته ميشود

الف- تاريخ فيلمها: قديمي ترين فيلمها به دوران مظفري و جديدترين آنها به آغاز دوران پهلوي اول تعلق دارد. اين فيلم افتتاح غرفه ايران را در ١٤ مهر ١٣٠٥ /٦ اکتبر ١٩٢٦ در جشنهاي يکصدوپنجاهمين سال استقلال ايالات متحده آمريکا در نمايشگاه بين المللي فيلادلفيا نشان ميدهد.(ر.ک. خطوط بعدي).

ب- مبدأ ساخت فيلمها: فيلمها اکثرا ایراني و يا فرانسوي هستند ولي مثلا فيلم افتتاح غرفه ايران در ايالات متحده کار آن کشور است.

ج- تقسيم بندي اوليه و موضوع فيلمها: فيلمها را ميتوان به پنج گروه اعجاب آور، يادگاري، مستند، خبري و داستاني (سينمايي) تقسيم کرد که هميشه تميز دادن بين آنها، به ويژه بين يادگاري، مستند و خبري و تا اندازه اي اعجاب آور چندان آسان نيست. درواقع آنچه که در آن زمان به منظور به شگفت آوردن بيندگان، کشاندن آنها به سينما و در نهايت براي بسياري پول درآوردن تهيه ميشد اکنون تبديل به فيلم مستند شده است.

١- فيلمهاي اعجاب آور: اين فيلمها بيشتر مختص اوايل اختراع سينماتوگراف بوده در آنها در درجه اول بر حرکت، يعني آنچه که در اين مراحل نخستين سينما فيلم را از عکس تميز ميداده، تأکيد ميشده است.

اين خصيصه به قدري قويست که هنوز به فيلم سينما در انگليسي عکس متحرک

)moving pictures/motion pictures (

نيز گفته ميشود ولي در فرانسه امروزي ديگر اين نام مورد استفاده ندارد

 (images animees که نبايد با dessins anines يعني کارتون نقاشي متحرک اشتباه شود). نمونه بارز اين فيلمهاي اعجاب آور حرکت قطار (به ويژه نزديک شدن ماشين دودي «لوکوموتيو» و مانور آن) را نشان ميدهد و معروفترين فيلم از اين سري «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا» از لوئي لومير متعلق به سال اول سينما يعني ١٨٩٥م/ ١٢٧٤ خ ميباشد .

)Arrivee d'un train en gare de la Ciotat/arrival of a train at a station(

برابر اين فيلم در ميان فيلمهاي ايراني را «رسيدن ماشين دودي شابدوليم به گارت ماشين » بايد دانست که در آن ترن شاه (حضرت) عبدالعيم به گار د ماشين (Gare des machines) ، يعني ايستگاه قديم راه آهن طهران ميرسد و بانوان با چادر و چاقچور به سوي آن براي سوار شدن ميروند. فيلمبردار اين فيلم و دست کم اکثر تصاوير متحرک نخستين را به احتمال زياد بايد شخص ميرزا ابراهيم دانست. بعيد نيست که او مستقيما از فيلم «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا»، يا فيلمهايي که از آن متأثر بودند، الهام گرفته باشد. فيلم ايراني ديگري با همين استخوان بندي، «تاخت خرسواران عمله خلوت مظفري در خياباني مشجر» را نشان ميدهد. البته هر قدر فيلم نخستين را مستند ميتوان دانست زيرا صحنه فيلمبرداري شده، يعني رسيدن ماشين دودي واقعي بوده ، فيلم دوم را هم در عوض ميتوان تا حدودي سينمايي دانست زيرا تاخت خرسواران ممکنست به جهت فيلمبرداري انجام گرفته باشد و در حقيقت صحنه پردازي (ميزآن سن) در کار بوده است. در اين فيلم «هنرپيشه شهير» (خوانندگان اغراق نگارنده را نديده بگيرند، رک. ادامه متن) عيسي خان شرکت دارد. فيلم ديگري در کاخ گلستان، که فرانسوي، قطع باريک و سوراخ در ميان ١٥ ميليمتري از نوع کرونو دو پوش ال ژه (Chrono de poche “Elge”)  است، رسيدن «کشتي لوهاور به شربور» (L'arrive du bateau du Havre a cherbourg) در فرانسه را نشان ميدهد. به نوعي نير آن در ميان فيلمهاي ايراني را در فيلم ٣٥ ميليمتري «گذشتن سواران از رودخانه» ميتوان يافت. فيلم باريک ياد شده در ٢٥ تير ١٣٧٨/ ١٦ ژوئيه ١٩٩٩ و سه فيلم همگون آن که هر چهار تا هنوز در قوطي حلبي هاي خود با درب برچسب دار آن موجود هستند همراه با يک فيلم بدون قوطي در ٥ شهريور ١٣٧٩/ ٢٦ اوت ٢٠٠٠ در کاخ گلستان شناسايي شدند. سه فيلم برچسب دار عبارتند از:

١ «خروج شاگردان مدرسه ابتدايي / Sortie d'ecoliers » که حتي نامش نيز يادآور نخستين فيلم تاريخ سينما يعني «خروج از کارخانه» است (رک. بند بعدي) ٢ «غازها /Les oies» ٣   «زني با طيور / (Femme aux volailles) » و فيلمي در قوطي بدون برچسب  که آن را «پسرکي که سيگار ميکشد / (L'adolescent qui fume) » نام نهاده ام.١٤٧ هر چند اين فيلمها نيتراتي هستند، که عمر طبيعي خوب آنها به ندرت به صد سال ميرسد، ولي در مجموع هنوز تقريبا مثل روز نخست تازه مانده اند. طول هر کدام از اين فيلمها در حدود ٥/٤ متر است . از اين فيلمهاي سوراخ در ميان باريک الزاما در ايران هم برداشته شده زيرا، گرچه فيلم برداشته شدهاي از اين نوع را هنوز نيافته ايم، ولي قوطيهاي حاوي فيلم خام آن را در کاخ گلستان شناسائي و جمع آوري کردهايم.

2- فيلمهاي يادگاري: نخستين فيلم ثبت شده در تاريخ سينماي ايران، يعني مظفرالدين شاه و مادام گرون در اوستاند، کار ابراهيم ميرزا، به اين قصد برداشته شد (ر.ک. به بخش ١، بند ب). در تهيه دومين فيلم، جشن گل در اوستاند، نيز اين قصد در کار بوده هر چند که در نهايت يک فيلم مستند محسوب ميشود.

3- فيلمهاي مستند: بسياري اروپايي (اکثرا فرانسوي) هستند و از بازديدهاي مظفرالدين شاه از نقاط گوناگون برداشته شده اند.ولي فيلم ديگري که رژه و توپخانه را در حضور وي نشان ميدهد بايد در انگليس تهيه شده باشد. فيلم ديگري، که به تازگي شناسايي کرده ام، احمد شاه را با کلاه حصيري (Canotier) در بياريتس (Biarritz) در مسابقه اي که به افتخار وي با شرکت چيکيتو دو کامبو قهرمان جهان پلوت باسک در حدود ١٩٢٠ تشکيل شد نشان ميدهد

)Chiquito de cambo,champion du monde de pelote basque(.

در ميان فيلمهاي ايراني بايد روي جشن گل در اوستاند و يا مراسم تاجگذاري احمد شاه انگشت گذاشت. شناسايي فيلم تاج گذاري احمد شاه چندان آسان نبود و هنوز احتياج به بررسي دارد. صحن حضرت معصومه (ع) در قم، خياباني در طهران، رژه سربازان و يا آمدن پرشکوه سفيري به کاخ گلستان از ديگر تکه فيلمهاي ديدني هستند. 
فيلم صحن حضرت معصومه (ع) در قم بايد از نخستين کارهاي ميرزا ابراهيم  باشد (حدود ١٩٠١ ١٩٠٠) و داراي بالاترين ارزش در روشن کردن روابط سينماي نخستين و دين است. همانطور که درباره نقاشي و عکاسي بارها تذکر داده ام، در مورد سينماي صحافباشي و روسي خان نيز آورده شد و در اين فيلم هم به روشني ديده ميشود، اين هنرها وسينماي نوپا در آن زمان در تضاد با دين به شمار نميروند. چنين به نظر ميرسد که ديد کلي بين غرب گراي غربي و برخي نقطه نظرهاي ديگر حاکم بر مطالعات هنري و جامعه شناسي جهان ايراني از ارکان مهم ارائه اين اظهار نظرهاي شتابزده، آلوده به سياست کنوني ميباشد.

4-فيلمهاي خبري: فيلم افتتاح ساختمان زيباي ايران در فيلادلفيا، در ٦ اکتبر ١٩٢٦/ ١٤ مهر ١٣٠٦ توسط سيد حسن تقي زاده را از اين نوع ميتوان دانست. مراسم به مناسبت يکصد و پنجاهمين سال به استقلال رسيدن ايالات متحده بر پا شده بود و بناي با عظمت غرفه ايران با صرف يکصد هزار دلار به شکل مدرسه مادر شاه اصفهان در آن ساخته شده بود. تقي زاده ، به پيشنهاد دکتر ميلسپو (A.c.Millspaugh) ، که خود آمريکائي و مستشار ماليه ايران بود، به سمت رياست هئيت نمايندگي ايران (Commissioner) در اين نمايشگاه برگزيده شده بود.١٤٨ درين تاريخ يکسال از خلع احمد شاه در ٣١ اکتبر ١٩٢٥/ ١٣ ربيع الثاني ١٣٤٤/ ٩ آبان ١٣٠٤ و ده ماه از به سلطنت رسيدن رضاشاه گذشته بود. اين فيلم، که مستند نيز ميتواند به حساب آيد، ساخت آمريکا است.

5-فيلمهاي سينمايي: محل ساخت اين فيلمها اروپايي و يا ايراني است. مبدأ اروپايي، به نظر ميآيد فرانسوي ولي نه هميشه، جاي شگفتي ندارد ولي فيلمهاي ايراني به عنوان فيلم سينمايي تاکنون ناشناخته مانده بوده است. در ميان فيلمهاي سينمايي اروپايي، که مثل ديگر فيلمها هيچکدام اهرا کامل نيستند، دو قطعه بيشتر به چشم ميخورد: يکي، که نبايد متعلق به سالهاي نخستين سينما باشد، مرد و زني را در يک رستوران فرانسوي نشان ميدهد دومي، پرداخت ديگري از داستان «آب پاشنده اي که آب پاشي شد»

) L' aroseur arose/the sprinkler sprinkled (

 را نمايش  ميدهد که از نخستين فيلمهاي برادران لومير و متعلق به سال نخست سينما يعني ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤ خ ميباشد . اين فيلم پس ازنخستين فيلم، يعني «خروج از کارخانه»

La sortie des usines Lumiere/workers leaving the Lumiere factory)

برداشته شده بوده است. البته نخستين فيلم، يعني «خروج کارگران از کارخانه» لومير، از نوع تجربي (experimental)، اعجاب آور و مستند است و «برداشته شده»، حال آنکه دومي يعني «آب پاشنده اي که آب پاشي شد» «ساخته شده» است و به اين دليل يک فيلم سينمايي است (رک. ادامه متن). در فيلم کوتاه کاخ گلستان، باغباني در باغي با شلنگ به عاشق و معشوقي آب ميپاشد. عاشق با او گريبانگير شده و معشوق نيز بنوبه خود شلنگ باغبان را برداشته به او اب میپاشد و فرارش میدهد.
نوع ديگر فيلم اروپايي که به دوره مظفري منسوب شده فيلمهاي قبيحه است. آورده شده: «مظفرالدين شاه شخصا فرد بسيار سست و منحطي بود در موقع مراجعت از اروپا (نيز) مقداري از فيلمهاي شهواني فرنگي را خريداري کرد (ابتياع کرده بود) و براي تفريح خود و درباريانش در تهران آنها را نشان ميداد (در تهران نمايش ميداد). اين نمايشها را نيز اولين نمايش سينماتوگراف در ايران ميتوان ناميد. مجموع اين فيلمهاي سبک و شهواني (شهوتي) را چندين سال بعد حراج کردند.١٤٩ اينکه مظفرالدين شاه در فرنگ فيلم شهواني خريده باشد جاي شگفتي ندارد ولي تا به حال حتي يک تصوير (يک فريم به قول امروزيها) از آنها را چه در ٢٠ سال پيش و چه در بررسيهاي دقيق سالهاي گذشته در کاخ گلستان نديده ايم. برعکس، آنکه نوشته شده فيلمها «چند سال بعد ... حراج» شد حيرت آور است: چگونه ميتوان پذيرفت که در کشور ايران، دولت توانسته بوده چنين فکري بکند تا چه رسد به آنکه چنين فروشي را به راه انداخته باشد. حراج به خود ي خود يک عمل عمومي پر سر وصداست تا چه رسد به آنکه اين چنين موضوعي را هم داشته باشد شايد بتوان پذيرفت که اين فيلمها اگر وجود داشته اند ميان همان اسبابهاي عکاسي و فيلمبرداري که در زمان رضاشاه حراج شد بطور ناشناخته فروخته شدند و امروزه هم ديگر اثري از آنها در هيچ کجا نيست. امکان ديگري به نر نميآيد، زيرا رضاشاه با صور قبيحه بسيار مخالف بود و اگر بوئي از وجود آنها برده بود نابودشان ميکرد. محمد جعفر خادم، عکاسش، براي يحيي ذکاء تعريف کرده بود که نگاتيفهاي شيشه اي صور قبيحه قجري را شاه سحرگاهي داد کنار حوض مقابل تخت مرمر کاخ گلستان ريختند و خود چکمه به پا روي آنها رفته با پاشنه شيشه ها را خرد کرد.

چهار

نخستين«فيلمسازي» ايراني و «نخستين فيلمهاي» آن

 تهيه شده در حدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي

هنگامي يک فيلمبرداري تبديل به يکي از پايه هاي مهم فيلمساري ميشود که فيلمبرداري و ديگر امور مربوط به آن به ويژه ولي نه الزاما براساس يک داستان (سناريوي) تخيلي انجام گيرد، افراد حرفه اي (ولي اين هم نه الزاما) نقش ديگري را (در اين هم استثنا هست) بر عهده گرفته، لباس او را پوشيده و در محيطي ديگر که در بسياري از اوقات به عنوان محل واقعي داستان ارائه ميگردد و ساخته و پرداخته شده (دکور)، داستان را زير نظر معمولا يک کارگردان بازسازي کنند و فيلم بردارند. اين شرايط در تعدادي نامعين از تکه فيلمهاي دوره مظفري کاخ گلستان تحقق يافته است (تعداد نامشخص به آنجهت که از محتواي حلقه فيلمهاي شکننده که بايد در شرايط لابراتوار بازشوند اطلاع دقيق نداريم). تعداد اصلي حلقه هاي برداشته شده و موضوع هايي که در فيلمهاي کوتاه (کوتاهي چند دقيقه اي فيلم يک اجبار فني آن زمان است)آن عهد فيلمبرداري شده است نيز به علت ياد شده هنوز روشن نيست. جدا از يک استثناء («دوربين اندازي مظفرالدين شاه»)، کليه فيلمهايي تاکنون شناسايي شده از نوع «مضحک» ميباشند و آغاز و پايان داستان آنها و تقدم تأخر زمان ساخت آنها نيز هنوز معين نشده است. در مجموع نکته اي که اين فيلمها را از فيلمسازي به معني وسيع کلمه چه در آن زمان و چه در حال حاضر دور ميکند اينست که معمولا فيلم براي منافع مالي (و گاهي سياسي) و براي نمايش عمومي ساخته ميشود حال آنکه اين فيلمهاي ايراني براي شاه و نزديکان او توسط خود ايشان ساخته شده و منافع مالي و يا سياسي مطلقا در نر نبوده است. ازين ديد، سينماي نخستين ايران نيز قابل مقايسه با پنجاه سال نخست عکاسي و تا مقدار زيادي نقاشي در سطح بالاي همان زمان درين کشور است که درباري و اشرافي بودند. کندي رسوخ اين هنرها در طبقات متوسط (که تقريبا وجود نداشت) و مردمي، و بنابراين عدم پشتيباني مالي اين طبقات از هنر را ميتوان مانعي عمده براي گسترش اين هنرها دانست که بزرگترين فرق ميان جامعه ايراني و غربي در اين خصوص بوده است.
 آنچه را که ميتوان نخستين مجموعه فيلم سينمايي ايران ناميد در حال حاضر شامل ٧٦٧٦ فريم ميشود (فريمهاي شماره ٧٢٢٦ تا ١٥٩٠٢ در حلقه کپي شماره ٣). طول تکه فيلمهاي کپي شده در حدود ٢٠٠ متر است و نمايش آن در حدود ١٠ دقيقه طول ميکشد. اگر کمي با اغراق، شناسنامه اي براي اين مجموعه فيلم فعلا در هم ريخته تهيه شود و يا به اصطلاح آنونس (
annonce  در واقع generique/credits) آن نوشته شود، بيننده نکات زير را در آن خواهد يافت: تهيه کننده (Producteur): مظفرالدين شاه سناريونويس و کارگردان: عيسي خان آرتيستهاي اصلي (بازيگران) عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري با شرکت مليجک، محمود خان و ديگر عمله خلوت شاه محصول استوديوي سلطنتي. همين آنونس را براي «تاخت خرسواران در خياباني مشجر» و به ويژه «دوربين اندازي مظفرالدين شاه»  که ذکر آن خواهد آمد نيز ميتوان تکرار کرد ولي در فيلم «دوربين اندازي مظفرالدين شاه»، آرتيست اصلي فيلم شخص شاه در نقش خودش است.


تاريخ فيلم: چون مظفرالدين شاه و ديگر عمله خلوت مظفري و به ويژه عيسي خان و ابوالقاسم غفاري درين قطعات ديده ميشوند، پس تاريخ تهيه اين فيلمها از زمان رسيدن دوربينهاي فيلمبرداري به طهران در ١١ شوال ١٣١٧/ ١١فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا پيش از فوت شاه در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ بايد دانسته شود. با توجه به اوضاع ايران در اواخر سلطنت مظفرالدين شاه (سفر سوم به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ و اعطاي مشروطيت در ١٣٢٤ ق/ ١٩٠٦ م/ ١٢٨٥ خ) و از ميان رفتن تازگي سينما و علاقه بيشتر شاه به عکاسي، تاريخ تهيه فيلمهاي مضحک را بايد نزديک به زمان ورود دوربينهاي فيلمبرداري به ايران و بيشتر پس از سفر نخست و درحدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي دانست. درستي اين تاريخگذاري را درين امر ميتوان جست که مليجک بيکار، که شکارچي قابلي بود، با تفنگش در يکي ازين فيلمها اهر ميشود ولي در خاطراتش هيچگاه به فيلمبرداريها اشاره نميکند. چراي اين کمبود را در از قلم انداختن اين نکته به هر علتي از سوي او نبايد ديد بلکه بايد در آن يافت که وي نوشتن خاطراتش را پس از اين دوران و از ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/ ٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز کرده است.

سبک و محتوي: همانطور که ذکر شد، تقريبا کليه اين فيلمها از نوع «مضحک» (burlesque) ميباشند که در آن زمان در جهان طرفداران بسيار داشته و يکه تاز بود. آشناترين صحنه براي همگان در اين نوع فيلمها جنگ با کيک پر خامه است که دو نفر يا جمعي بسوي يکديگر پرتاب ميکنند. جدا از مد بودن، علت مهم انتخاب اين سبک در آغازفيلمسازي در ايران توافق آن با طبيعت شاه بود. درواقع به احتمال زياد انتخابي هم صورت نگرفت: طبيعت لودگي پسند شاه، دلقکي همچون ميرزا ابوالقاسم غفاري و يا دو تن از خواجگان عيسي خان و محمود خان را به خلوت او ميکشاند و به اين جهت وقتي تصميم به تهيه فيلمي گرفته شد طبيعتا به اين سبک روي آورده شد. دوست و دشمن متفق القولند که مظفرالدين شاه نيک فطرت و مردم دوست بود واعطاي مشروطيت  نماد آنست ولي در عوض به نوشته نام الاسلام کرماني، که چندان از طرفداران او نيست: «زايد الوصف ساده لوح، سهل القبول، متلون المزاج، مسخره و مضحکه پسند، بد خلوت و با شرم حضور بود».١٥٠ «مسخره و مضحکه پسند» بودن او به روشني در بازبيني عکسهاي کاخ گلستان نيز با شدت بيشتري آشکار ميگردد و عکسهايي هم ديده ميشود که ميتوان آنها را به طبع کنوني خنک و بيمزه تلقي کرد. اگر فراموش کنيم که اين تصاوير متعلق به خلوت شاه بوده و براي تماشاي ما گرفته نشده است، ميتوان آنها را حتي مغايرشئون سلطنت نيز دانست. در مجموع، اگر به نوشته هاي مظفرالدين شاه دقت کنيم و يا به عکسهايي که او برداشته و يا به دستور او گرفته شده بنگريم در وي يک روح شاعرانه نيز در کنار شاه دلقک پسند ميابيم. در اثبات اين مدعا چند سطري از نوشته هاي وي را آورده ملاحظه خواهد شد که همانطور که بعضي جملات او نمايانگر، توجيه و به گونه اي فيلمنامه هاي (سناريوهاي) فيلمهاي مضحک مظفري را ميتوانست تشکيل دهد، برخي ديگر هم ميتوانست پايه و اساس فيلمهايي ظريف و شاعرانه (گاهي همراه با گوشه هاي شيطنت آميز) باشد. متأسفانه اميد زيادي براي پيدا کردن تکه اي چند از اين نوع فيلمها نيست.
مظفرالدين شاه در شرح سفر دوم فرنگ مينويسد:

«به قطعه زميني رسيديم که تمام اين زمين از گلهاي ريز زرد رنگ و بنفش بود مثل آنکه چيت الواني روي زمين کشيده اند...١٥١. ماه بشکل خيلي قشنگي است پشت جنگل غروب ميکند که هيچ نقاشي نميتواند باين قشنگي پرده نقاشي بسازد مگردست قدرت الهي که اينطور نقاشي در آسمان کرده است...١٥٢. از چند قصبه و شهر گذشتيم اطراف راه تمام باغات بود درياچه هم ديده شد گفتند آبش شيرين است و ماهي قزل آلا دارد... اغلب گلهاي طاوسي خودرو همينطور توي کوهها گل کرده بود و خيلي قشنگ بود...١٥٣. [در فلورانس]... دوباره آمديم به اطاق خودمان دست و رومان را صابون زديم و شستيم بعد آمديم توي گالري بالاي باغ زمستاني آنجا يک مرد و يک زن انگليسي نشسته بودند البته بيست سيگار مرد در آن يکساعت کشيد مرد ديگري هم بود که کارت پستال خريده بود و روي کارت پستال کاغذ مينوشت ما هم با نام الدوله ملکم خان صحبت ميکرديم بعد آمديم پائين نزديک همين هوتل خانه يک زني بود پرده هاي نقاشي اعلاي متعدد داشت تماشا کرديم اين زن خيلي حرف ميزد اما کلکسين [collection]زشت پرده هاي نقاشي خيلي خوبي بود... بعد رفتيم بعمارت و گالري [ افيس] که پرده هاي نقاشي اعلا دارد کار رفائيل نقاش معروف چند پرده ديده شد... صورت معشوقه خودش را رفائيل ساخته بود مثل اين بود که جان دارد و حرف ميزند».١٥٤

چند صفحه بعد، پس ازشرحي از يک افسانه که در آن معشوقي عاشق بي وفايش را به سنگ تبديل کرده بود، شاه بازيگوش اضافه ميکند:

«... اگر قرار بود در زمان ما براي بي وفايي بزنها مرد سنگ شود مردي باقي نميماند و دنيا دريائي ميشد از سنگ»١٥٥

و بالاخره در پايان بازديد ازکاخ فونتن بلو که شاهد سقوط ناپلئون بود نوشت:

«اين عمارتها که حالا اينطور مانده است در حقيقت پي صاحب اسباب عبرت است ولي باز حالت انسان طوري است که عبرت نميگيرد انسان اين بناها را ببيند که چه اشخاص ساخته و حالا چه طور معدوم شده اند».1٥٦

جملات مظفرالدين شاه که گوياي فيلمهاي مضحک ميتوانند باشند درباره عيسي خان و محمودخان است که در کنار ميرزا ابوالقاسم غفاري کرارا در عکسهاي غير جدي کاخ گلستان هم ديده ميشوند. عيسي خان و محمودخان دو خواجه کوتوله و بسيار نزديک به شاه بودند. عيسي خان بيشتر سيه چرده بود ولاغر اندام و محمودخان برعکس سفيد و بسيار چاق. هر دو، و به خصوص عيسي خان، شوخ و شيطان بودند. ابوالقاسم غفاري دست کمي از عيسي خان نداشت ولي ، چون خواجه نبود، نميتوانست پيوسته در کنار شاه بوده و به ويژه به اندرون هم برود١٥٧. ابوالقاسم غفاري برادر ناتني مهدي وزير همايون غفاري ملقب به قائم مقام بود و فرخ غفاري با وي نسبت خانوادگي دارد. چاقي و لاغري افراد، که در مورد آرتيستها يکي از ارکان فيلمهاي مضحک اوليه تا حدود چهل   پنجاه سال پيش است از چشم شاه دور نبود و مينويسد: «آمديم کنار دريا [ي مازندران] آنجا قدري گوش ماهي جمع کرديم بعد چند تير تفنگ انداختيم چلک بزرگي آنجا بود مثل شکم محمودخان، با عيسي خان صحبت ميکرديم و اسم او را محمودخان گذاشته بوديم«١٥٨... و «ميآمديم بعضي جاها اطراف راه آهن بود که سرازيري تندي داشت و جاي محمودخان و عيسي خانرا خالي کرديم که محمود خانرا غلط[ غلت] بدهيم»١٥٩...«همينطور ميآمديم يک مرد کوتاه قدي ديده شد خيلي کوچک بود از عيسي خان کوچکتر ريش بلندي داشت خيلي بامزه بود»١٦٠. .. و بالاخره درباره دو صحنه خنده دار در تئاتر مينويسد: «... يک پسره ران يک پسره ديگر را گاز گرفت او هم فرياد زد و گريه کرد و رفت ران خودش را بديوار ميماليد خيلي خنده داشت»١٦١... و «امشب رفتيم به تئاتر... يکي الاغي سوار شده بود با الاغ عشقبازي ميکرد خنده داشت».١٦٢

در تکه فيلمهاي کاخ گلستان که تاکنون کپي برداري شده، سه يا چهار ماجراي کوتاه مضحک به تصوير کشيده شده است. در حال حاضر و بطور موقت اين فيلمها را چنين ميشود ناميد: ١  «جنگ خرسواران و پياده چوب و چماق به دست» با شرکت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري (عيسي خان کوتوله و لاغر و سيه چرده است و ابوالقاسم غفاري کلاه بوقي بر سر دارد) ٢ «فلکه کردن کوتوله و غلام سياه» با شرکت عيسي خان و مليجک (تفنگ به دست دارد) ٣ «مشاجره با عرب» و ٤ «سواري گرفتن کوتوله از عرب» با شرکت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم. همانطور که آورده شد، تقدم تاخر و ارتباط و يا عدم ارتباط اين تکه فيلمها با يکديگر روشن نيست ولي همگي يکدست هستند و به اين جهت ممکن است همگي و يا بخشي از آنها يک داستان چند تکه را به رشته تصوير کشيده باشند. بدون آنکه ارتباطي در ميان باشد، اين سبک سي سال بعد در نخستين فيلم سينمايي تجاري ايران، يعني آبي و رابي ساخته اوانس اوگانيانس تکرار شده بوده است و حتي آن را تا اندازه يي در «حاجي آقا اکتر سينما» همو هم ميتوان ديد.

يک تکه ديگر از فيلمهاي کاخ گلستان، که مضحک نيست، آماده کردن يک دوربين بزرگ (به معناي واقعي و نه اسباب عکس) با سه پايه آن و آمدن مظفرالدين شاه و دوربين اندازي وي را نشان ميدهد. در نر نخست، اين فيلم مستند به نر ميآيد که در ديد کنوني هم البته اين جنبه را دارد، ولي درواقع اين قطعه يک فيلم کوتاه سينمائي است زيرا که «ساخته شده» و از يک عمل واقعي شاه در هنگام وقوع راستين آن واقعه فيلمبرداري نشده بلکه شاه نقش خود را در اين فيلم بازي کرده و به جاي کوه و دشت، در کاخ خود محلي که چندان مناسب استفاده از آن دوربين عظيم نبوده / به دوربین اندازی مشغول شده است.

چنين به نظر ميآيد که تا سي سال پس از «فيلمسازي» دوران مظفري، ديگر فيلمي به آن معني توسط ايرانيان «ساخته » نشد١٦٣و به علل اين رکود نيز اشاره شد. کار روسي خان (فيلم عاشورا) هر چند آغاز توليد فيلم (هر چند مستند و نه سينمايي) در ايران با در نر داشتن بهره برداري مالي از آن است ولي آن کار هم از جمله به علت خروج روسي خان از ايران فردايي پيدا نکرد و شکست خورد. همانطور که ياد شد، فيلمي که پس از اين دوران دراز خاموشي روي پرده آورده شد آبي و  رابي نام داشت و اوانس اوگانيانس آن را در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشت. هر چند که اوگانيانس يک مهاجر ارمني روس بود ولي او   مثل روسي خان پيش از او ايراني شد و فيلم ساخته وي را ميتوان در مجموع ايراني دانست. غير درباري (يعني غير دولتي) و تجاري بودن « آبي و رابي» که براي تماشاي مردم ساخته شد وجه تمايز چشمگير اين فيلم نسبت به گذشته فراموش شده را تشکيل ميداد ولي از نر ساختمان چندان تحولي را در بر نداشت: نه تنها از سبک مضحک پيروي ميکرد بلکه تا اندازه اي همانند فيلمهاي مفري فاقد يک داستان (سناريو) با استخوان بندي محکم بوده از پرده هاي (ماجراهاي) کوتاهي (sketches) که بيش و کم به يکديگر دوخته شده بودند تشکيل ميافت. اين ضعف در «حاجي آقا آکتور سينما» او هم به مقدار بسيار کمتري ديده ميشود ولي در «دختر لر» عبدالحسين سپنتا و اردشير ايراني به ويژه به دليل ناطق بودن بر طرف شده و از آن پس دوران ديگري با فراز و نشيب هاي بسيار آغاز ميگردد.

 

 

پی نوشت ها:

فهرست منابع، مآخذ و علامت اختصاري به پايان نوشتار رجوع شود.

١- فهرست دست اندرکاران و دوستداران سينما که در برگزاري اين بزرگداشت کمک کردند بلند است ولي بايد دستکم از دستگاهها و سازمانهاي زير نام برده سپاسگزاري کرد: معاونتهاي امور سينمايي و همچنين امور هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بنياد سينمائي فارابي، فيلمخانه ملي ايران، خانه سينما، موزه هنرهاي معاصر، معاونت اجتماعي شهرداري تهران، سازمان توسعه سينمايي سوره، موسسه رسانه هاي تصويري، ماهنامه فيلم ...

٢- به درخواست محمدشاه قاجار، دولتين روس و انگليس اسباب عکس داگروتيپي را به ايران فرستادند. دستگاه روسها، که هديه امپراطور بود، زودتر رسيد. نيکلاي پاولوف، ديپلمات جوان روس، که به اين منظور تعليم عکاسي ديده بود، اين اسباب را به طهران آورده در تاريخ مذکور نخستين عکس ثبت شده در تاريخ ايران را در حضور محمد شاه برداشت.در مقاله مفصلي که درباره آغاز عکاسي درايران به ياري يحيي ذکاء نوشتم و ديگر مقالات، اشاره اي به اين وقايع که تا کنون ناشناخته مانده است نيست ولي در تاريخ آغاز عکاسي که در دست تحرير است به شرح مفصل اين مقوله پرداخته ام. در مورد مقاله ياد شده ر.ک.فهرست منابع و مأخذ در پايان همين نوشته،مقاله به فرانسه، تحت نام... Adle.

٣- نام اواز آنچه که خودش زير عکسش در نشريه اش نامه وطن نوشته و سالهاي تقريبي تولد و فوتش از گفته هاي فرزندش ابوالقاسم رضائي استخراج شده است، ر.ک. به ادامه متن و فهرست منابع در پايان همين نوشتار.

 ٤- همانطور که ملاحظه ميشود، در تبديل تقويم قمري به شمسي و برعکس گاهي يک روز اختلاف روي ميدهد که لزوما دليل بر اشتباه نيست اما، در ذکر تواريخ هجري قمري، هجري خورشيدي و يا تبديل اين تقاويم به ميلادي و برعکس که در متون مربوط به تاريخ سينما در ايران و در خارج کشور منتشر شده است لغزشهاي زيادي ديده ميشود که به علت کثرت جاي ذکر آنها در اين نوشته نيست ولي در عوض کليه تواريخ با دقتي که ميتواند براي خواننده عادي کسل کننده باشد در اينجا آورده شد. در تحرير نخست اين نوشتار نيز در نهايت باز چند اشتباه راه يافته بود که دراين متن تصحيح شده است.

٥ - سفرنامه ابراهيم صحاف باشي، ص. ٤٠ ٣٩.

٦- کتب و مدارک درباره اين دستگاهها بسيار است، به عنوان مثال بنگريد

p. 38 .Cinema is 100 Years Old،E.Toulet که تصوير يک تماشاخانه با کينه توسکوپ را نشان ميدهد. تصويري که جمال اميد در ص. ٤٩ تاريخ سينماي ايران - ١ منتشر کرده است نيز يک کينه توسکوپ است.

٧- جعفر شهري در تاريخ اجتماعي تهران، ج. ١، ص.٣٨٧، زيرنويس ١، شرح کوتاه اما مناسبي از شهر فرنگ ميدهد و همچنين ر.ک. غفاري،جام جم ، فانوس خيال...،ص.٤٢.

٨- ناظم الاسلام کرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٦٥٦. در تحرير پيشين اين نوشتار، سال نخست سلطنت مظفرالدين شاه را برابر با ١٣١٣ ق گرفته بودم که اشتباه بود زيرا وي در پايان آن سال به سلطنت رسيد و بنابراين ١٣١٤ ق را بايد سال اول گرفت و سال ششم را ١٣٢٠ ق دانست.

9- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه 12 صفر 1323 /سه شنبه 18 اوریل 1905 (چاپ 1346 ، ج. 1، ص.51 ؛ چاپ1362، ج.1، ص.291 ) و یا وقایع « چهارشنبه 14 ذی القعده 1323 مطابق با 10 ژانویه 1906»(چاپ 1346، ج.1 ، ص.21 -120 ؛ چاپ  1362 ج.1 ، ص.61-360 .)

 10- امید، تاریخ سینمای ایران-1، ص. 69 ؛ امید، تاریخ سینمای ایران، ص.36، زیر نویس 34.ارباب جمشید سینما را دستکم از طریق صحافباشی که مبلغ کلانی به او بدهکار بود میشناخت، ر.ک.ادامه متن.

11- ملیجک، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٢- مليجک، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٣- مليجک، ج. ١، ص. ٥٣٤.

١٤- مليجک، ج. ١، ص. ٣٣٠.

١٥- مليجک، ج. ١، صص. ٢٠٥ ٢٠٣.

١٦- مليجک، ج. ١، ص. ٢١٧. در جاي ديگري در پايان همين سال ١٣٢٠ ق مينويسد: «رفتم مغازه صحاف باشي، اسباب تازه چيزي نداشت» ( مليجک، ج. ١، ص. ٣٦٩)

١٧- ر. ک. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي کتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧، خط دوم.

١٨- مليجک (ج. ١، ص.٢٠٤) مينويسد: «از خيابان چراغ گاز رفتيم تو ميدان توپخانه، از آنجا رفتيم خيابان لاله زار و يکسر رفتيم دکان صحاف باشي.» مليجک از «خيابان مخبرالدوله» هم به آنجا ميرفته است (ج.٢، ص.١٢٧٢).

١٩- ر.ک. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي کتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧ و همچنين چند خط پائينتر درادامه متن همين جا.

٢٠-  نشاني دقيق مغازه را جهانگير قهرمانشاهي پسر صحافباشي داده است (سفرنامه ابراهيم صحافباشي،مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري) و آن با نوشته مليجک مطابقت دارد.

٢١- جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩.

٢٢-  اسامي را جهانگير قهرمانشاهي ذکر کرده ست، (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري)

٢٣- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤.

٢٤- «حدود ١٩٠٥» تاريخي است که غفاري در متن نخست خويش درباره سخنان انتظام آورده (اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨) ولي پس از آن، با توجه به مطالعاتش، بيشتر به ١٩٠٤ متمايل شده است و همين تمايل در نوشته هاي جمال اميد نيز منعکس است. به نر اين جانب، از آنجا که در آن سال صحافباشي به نوشته خود اميد (تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤) در آمريکا بوده، نر به اينکه مليجک هيچ اشاره اي به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي نميکند و از آنجا که انتظام در سال ١٨٩٥/ ١٢٧٤خ به دنيا آمده است، بهترست به همان تاريخ حدود ١٩٠٥ و يا به سالهاي ١٩٠٦ و يا ١٩٠٧ که انتظام سن بيشتري داشته انديشيد تا به ١٩٠٤. درباره شرح حال انتظام ر.ک. فهرست منابع Azimi, Entezam

٢٥- ر.ک. به ادامه متن. جمال زاده بارها تکرار کرده که در بهار ١٩٠٨ ازايران رفته (از جمله در درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، ص. ١٣١ و يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٧) ولي ظاهرا اشتباه ميکند زيرا باز به گفته خودش عيد نوروز ١٩٠٨ را در استانبول گذرانده بوده است (يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٨). پس به اين حساب، او دستکم تا اواخر زمستان ١٩٠٨ يعني ١٢٨٦خ در ايران بوده است.

٢٦-  استنباط از يک نامه جمالزاده به دوستي، ر.ک. يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٩. جمالزاده به شهادت خودش در ٢٢ يا ٢٣ جمادي الثاني ١٣٠٩/ ٢٣ يا ٢٤ ژانويه ١٨٩٢/ ٣ يا ٤ بهمن ١٢٧٠ به دنيا آمده است (يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٥).

٢٧- ر.ک. به تمام متن سخنان جمالزاده که چند خط پائين تر آورده شده است.

٢٨- جمالزاده، درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، ر.ک. فهرست منابع پايان اين نوشتار.

٢٩- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٦٢  ٦١ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١. ص. ٨.

٣٠- گمان غفاري از آنجا آب ميخورد که وي براي تهيه بخشي از فيلم «جنوب شهر» در سال ١٣٣٧ خ (١٩٥٨م) به اتفاق فيلمبردارش آقاي ناصر رفعت و آسيستانش آقاي زکرياي هاشمي به قهوه خانه اي در بالاخانه اي که تقريبا روبروي کوچه سر تخت بربريها قرار داشت رفته بودند (اين قهوه خانه در صحنه اي از آن فيلم که يک کلاه مخملي به داستاني که يک درويش نقل ميکند گوش فرا ميدهد ديده ميشود). در آن ميان، رفعت و هاشمي به وي گفتند که صاحب قهوه خانه آنسوي خيابان و در روبروي کوچه ميگويد که «ميگفته اند قديمها، اين طرفها، بر خيابان، سينما بوده است» و در طبقه پائين قهوه خانه اي که حال در دست اوست فيلم نشان ميداده اند.

طبق نقشه عبدالغفار، کوچه سرتخت بربريها، يا بربريها در دوران ناصري، از خيابان چراغ گاز منشعب شده و پس از عبور از بين تکيه بربريها و پشت کارخانه چراغ گاز (چراغ برق بعدي)، سر پيچ و در جنوب پارک ل السلطان (جايگاه کنوني سازمان ميراث فرهنگي کشور) به خيابان باغ وحش (اکباتان) وصل ميشد (همچنين ر.ک. جعفر شهري، گوشه اي ازتاريخ اجتماعي تهران قديم، ص. ٢٥ ١٢٤). به اين ترتيب، بخش جنوبي خيابان ملت کنوني را بايد تا مقدار زيادي همان کوچه سر تخت دانست.

٣١- جمال اميد تعداد جهان نماها را سه عدد نوشته (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣) ولي غفاري از قول انتظام ميگويد «چند تا». در متن چاپ شده غفاري در گذشته نيز تعداد جهان نماها نامشخص است: غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. غفاري در گذشته ميپنداشت که جهان نماها از نوع برجسته نما بودند

(Gaffary,F., ‘Coup d’ oeil sur les 35 premieres ann’ees du cinema en Iran,p.227)

و همين عقيده در نوشتار اميد که ذکر شد هم آورده شده است.

٣٢- ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، وقايع دوشنبه ١٢ صفر ١٣٢٣/ سه شنبه ١٨ آوريل ١٩٠٥ (چاپ ١٣٤٦، ج. ١، ص. ٥١ چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٢٩١). جمالزاده شرح کاملتري ازاين لباس ولي نه در اين سينما در مقاله درباره صحافباشي، ص. ١٢٨ ميدهد.

٣٣- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. کلمات «چاق» و «تخماق» در متن اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ آورده شده ومورد قبول غفاري است.

٣٤- شرح بر مبناي گفته هاي غفاري به نويسنده و همچنين متن غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨ و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ غفاري ميگويد شايد مرحوم انتظام فيلم  La cuisine infernale  (مطبخ جهنمي) ژرژ مليس (Georges Melies)را ديده است.

 ٣٥- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.227(

و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣.

 

 

 

٣٦- خاطرات علي جواهر کلام به نقل از اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٣٧- گفتگوي شاهرخ گلستان با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو که بخشي ازآن در بخش دوم برنامه فانوس خيال ازبخش فارسي راديوي بي بي سي در سپتامبر ١٩٩٢ پخش شد. جمالزاده در جمله ناتمامش ازسوئي روي «خيلي خيلي» تأکيد لفظي ميکند ولي از سوي ديگر اضافه ميکند که از صحت و سقم مطلبي که گفته است خبر ندارد. ميگويد:«خيلي خيلي احتمال داده]کذا[ که اين سيف الذاکرين را من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم.» اين جمله در متون منتشر شده از اين مصاحبه بدون اشاره به نقص آن به دو صورت زير کامل شده است: «خيلي خيلي احتمال داره که اين سيف الذاکرين را صحافباشي آورده باشه. من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم»، جمالزاده، يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٥ در متن ديگري، که آن بدون اجازه از شاهرخ گلستان منتشر شده، همان جمله به صورت غلط فاحش زير آورده شده است: «خيلي خيلي احتمال دارد که سيف الذاکرين همان صحاف باشي باشد. اما من ديگر از اين چيزها خبردار نشدم»، غروي، فانوس خيال، ص. ١٣.

٣٨- جمالزاده، يادهايي از کودکي و نوجواني، ص.٥٢  ٥١.

٣٩- جمال اميد، به نوشته خود او، «دو روايت» و نه دو سند ازعلت تعطيل شدن تماشاخانه صحافباشي آورده است. طبق «روايت نخست ... با بدگويي گروهي از مردم که تأسيس سالن سينما را در خيابان چراغ گاز بي ديني ميدانستند، «شيخ فضل الله نوري» به تکفير سينما پرداخت و صحافباشي ناچارا سينمايش را تعطيل کرد. روايت دوم اينست که چون صحافباشي از مبارزان مشروطه خواه بود، به لحا درگيريهائي که در اين جهت با دربار داشت، با بدگوهايي که از «سينما» شد، بهانه اي به دست درباريان داد تا سينمايش را به تعطيل بکشانند (تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٥٢  ٥١ با اشاره به زيرنويس ١٤ در همان کتاب همو، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ با اشاره به زيرنويس ٢٤ در همان کتاب توجه شود که زيرنويسها به اين دو روايت ارتباطي ندارند.) حميد نفيسي با اتکا به گفته همسر دوم صحافباشي به نقل از پسرش، که در آن نقل قول از شيخ فضل الله نوري نام نبرده شده است، تنها به يکي ازدو روايت جمال اميد يعني اولي سنديت داده مينويسد که سينماي صحافباشي بسته شد زيرا

(Nafici,Iranian Writers,p.237) ‘The famous cleric Sheykh Fazlollah Nuri had proscribed cinema

در نوشتار ديگري نيز نويسنده به همين مطلب با استناد به نوشتار پيشين خود قاطعيت مطلق و حتي تاريخي داده و مينويسد: «طبق گزارشي شيخ فضل الله نوري، رهبر متنفذ زمان، در سال ١٩٠٤ (١٢٨٣ شمسي) پس از رفتن به يک سينماي عمومي در تهران آن را تقبيح کرد و باعث تعطيل آن شد» (تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ص. ٣٨٤). از قول همسر صحافباشي آورده شده که مظفرالدين شاه از قدرت علما ترسيده به صحافباشي فرمان داد سينمايش را ببندد (تهامي نژاد، ريشه يابي يأس، ص. ١٤). به نظر نويسنده، اين گفته متآخر همسر دوم صحافباشي نيز چندان پايه اي نميتواند داشته باشد. در مقابل، قول ابوالقاسم رضائي مبني بر اينکه پدرش (صحافباشي) روابط «بسيار نزديکي با دربار و مظفرالدين شاه» داشت نيز بي اغراق نيست (در مصاحبه با گلستان در فانوس خيال شاهرخ گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات کوير، ص. ١٤) و به احتمال زياد، به ويژه با دربار، عکس آن بايد صادق بوده باشد (واقعه دادن عريضه منسوب به او به شاه در خانه امير بهادر: ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٤٦، ج. ٢، ص. ١٢٠)

 ٤٠- ر.ک. زيرنويس پيشين.

٤١- گفتگوهاي فرخ غفاري با نويسنده اين سطور و

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.229)

غفاري در اشاره به اين مطلب مينويسد: روسي خان «... در دروازه قزوين (بازارچه قوام الدوله) تالار جديدي داير کرد. شيخ فيض الله (اشتباه چاپي در متن اصلي) مجتهد معروف بروسي خان پيغام داد که وي مايل بديدن سينما ميباشد و بدينجهت جلسه مخصوصي براي شيخ و اطرافيانش ترتيب دادند» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥).نوشتار غفاري در اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، را جمال اميد به صورت خلاصه و به شخص سوم آورده («نقل است...») و مينويسد در آن، اشاره به عکس العمل شيخ فضل الله نيست (تاريخ سينما، ص. ٣٧، زيرنويس ٤٣). براي غفاري، رضايت شيخ در بطن همان جملاتي که نقل کرده مستور بوده و لزومي به تأکيد مجدد نبوده است.درباره اينکه آقاي تهامي نژاد از قول فرخ غفاري نوشته اند شيخ فضل الله ميخواست ما را ( يعني روسي خان را) تلکه کند، در تاريخ ٦ فوريه ٢٠٠١(١٨ بهمن ١٣٧٩) در پاريس به نويسنده اين نوشتار گفت: «يادم نميآيد ولي کاملا امکان دارد».

جواد فريفته آشپز احمد شاه طبق آنچه که در نوجواني بما گفتند يک رستوران ايراني به نام «طهران» نزديک ميدان اتوال پاريس در کوچه تروايون (rue Troyon ) داشت و ما قاطي بزرگان تا سي و هفت هشت سال پيش يکشنبه ظهرها براي چلوکباب خوري به آنجا ميرفتيم، يادش به خير. غفاري روسي خان را سه بار، به ويژه دو دفعه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩و ٢٩ اکتبر ١٩٦٣، در آن رستوران ملاقات و به ويژه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩ درباره گذشته اش اطلاعات مبسوطي ازوي کسب کرده بوده است (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، زيرنويس ٢). اين اطلاعات توسط خود او در مقاله هاي نخستين وي و جمال اميد در تاريخ سينماي ايران به چاپ رسيده است. غفاري که يادداشتهايش را برده اند اکنون بياد نميآورد که تاريخ ملاقاتهاي بعدي دقيقا کي بوده ولي با آنچه که خود به جمال اميد گفته و آورده شد موافق است با اين اختلاف که بار نخست در سال ١٩٤٠ بوده و نه ١٩٤٣(ر.ک. زيرنويس ٣٠ ص. ٣٦ در تاريخ سينماي ايران و يا در تاريخ سينماي ايران ١، زيرنويس ١، ص. ٦٧) زيرا غفاري در ١٩٤٣ در شهر گرونوبل بسر ميبرده است.

٤٢- اين مطلب در منبعي نوشته نشده ولي چون «باغ و ساختمان» (جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩) صحافباشي به گفته پسرش بين سينما کريستال فعلي و خيابان ارباب جمشيد (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥) قرار داشت، پس ميتوان نتيجه گرفت که صحافباشي باغ و ساختمان خود را به ارباب جمشيد «واگذار» ميکند و آن خيابان به نام ارباب جمشيد معروف ميشود. واژه «واگذار» از ناظم الاسلام است که به خوبي صحافباشي را ميشناخت ولي او در اينجا از ارباب جمشيد نام نميبرد و مسئله را گنگ رها ميکند ( تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ٢، ص. ١٩٣). مغازه از آن جهت شايد استثنا است که اجاره داده شد، ر.ک. دنباله متن.

٤٣- مقصودلو، مخابرات استر آباد، ج. ١، ص. ٥٦. در زمان جنگ اول نيز صحافباشي به خدمت ارتش انگليس در ايران در آمد، ر.ک. ادامه متن.

٤٤- تصوير صفحه نخست نامه وطن را جمال اميد در صفحه ١٢٥ تاريخ سينماي ايران به چاپ رسانده است. روي اين صفحه تاريخي ديده  نميشود ولي وي تاريخ ١٢٨٦خ (١٩٠٧) را براي انتشار آن ذکر کرده که با آنچه که آورده شد وفق نميدهد و يک سال زود است.

٤٥- مليجک، ج.٢، ص. ١٢٧٢. البته مسجل نيست که سياوش خان مغازه را از خود صحافباشي اجاره کرده باشد و ممکنست وي آنجا را از مالکي جديد (ارباب جمشيد) به اجاره گرفته باشد.

٤٦- خاطرات ابرالقاسم رضائي، فرزند کوچک صحافباشي، به نقل از جمال اميد در تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٤ و همچنين مصاحبه رضائي با شاهرخ گلستان در فانوس خيال ( گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات کوير، ص. ١٤١٥) .

٤٧- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٧ زيرنويس ٤٨ و ص. ٢٨ ٢٧.

٤٨- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٤٩- ر.ک. به اعلان روسي خان در حبل المتين، شماره ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، «١٤ نوامبر ١٩٠٧»/ ٢٣  آبان ١٢٨٦، ص. ٤ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ و همچنين ر.ک. ادامه همين متن در بند ج.

٥٠- اعلان در صور اسرافيل، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، ش. ٢٦، ص.٨. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧.

٥١- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧. ژرژ اسماعيليف، يعني ميرزا اسماعيل

قفقازي، حسابدار وزارت جنگ بود (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٦).

٥٢- در شرح حال او ر.ک. ذکاء، تاريخ عکاسي، صص. ٧٨  ٧٥ و مقاله فرخ غفاري که در

 )The Qajar Epoch,Arts and Architecture )

منتشر خواهد شد (ر.ک. فهرست منابع در پايان اين مقاله).

٥٣- اين سند بي همتاي سينماي ايران از جمله اسناد کاخ گلستان است. اين مدارک در ابتدا به کوشش آقاي احمد دزوارئي، رياست گنجينه کاخ گلستان، طبقه بندي عمومي شده و بخشي از آن براي ثبت دقيقتر در اختيار هيئتي به رياست آقاي دکتر نادر کريميان سردشتي گذاشته شد. آقاي عليرضا انيسي، رياست کاخ گلستان، در هنگام بازبيني عملکرد هيئت ياد شده در سال ١٣٧٨، متوجه اين سند شده نويسنده را از وجود آن آگاه ساخت.

٥٤- اهميت اين اسناد به ظاهر بي ارزش بر پژوهش کنندگان مدرنيته در ايران و سير تحول تاريخ وسايل تحرير و آشپزي و غيره نبايد پوشيده بماند.

٥٥- طبق آخرين اطلاعاتي که از فرخ غفاري کسب کردم، ميرزا ابراهيم را بايد همچنان متولد رجب ١٢٩١ (١٣ اوت تا ١٢ سپتامبر ١٨٧٤ برابر با ٢٣ مرداد يا ٢١ شهريور ١٢٥٣) در طهران دانست و سال فوت وي را نيز همان «١٣٣٣ قمري (١٢٩٤ خ/ ١٩١٥ م)» در چابکسر قرار داد. در شرح حال او فرخ غفاري چند نوشته دارد که چکيده آنها به توسط جمال اميد، در تاريخ سينماي ايران،صص. ٢٤  ٢٢ (تواريخ ذکر شده در اين کتاب در چاپ بعدي آن تصحيح خواهد شد) آورده شده است. در مقاله جديدتر غفاري در ماهنامه فيلم که به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد و همچنين در نوشته او در Encyclopaedia Iranica , volume I,p.719، نيز شرح حالي از ميرزا ابراهيم نوشتهشده است. غفاري مقاله ديگري نيز در اين باره تدوين نموده که در مجموعه The Qajar Epoch,Arts and Architecture به کوشش P.Luft و اين جانب به توسط Iran Heritage Foundationدر لندن منتشر خواهد شد. همچنين ر.ک. ذکاء، صص. ١١٦ ١١٣.

٥٦- حتي بخش نخست سينماتوگراف به صورت واژه«سينما» به زبان فرانسه و از آن به فارسي راه يافته است. شرحي به فارسي در مورد طرز کار سينماتوگراف با يک طرح گويا از آن دستگاه در نود و هفت سال پيش در سال ١٣٢٥/ ١٩٠٧/ ١٢٦٨ به توسط ميرزا علي محمد خان اويسي در باکو منتشر شده و در ماهنامه فيلم که به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد نيز آورده شده است. ر.ک. فهرست منابع و مآخذ، زير علي محمد خان اويسي، اين اطلاعات را مديون بهزاد رحيميان هستم.

٥٧ - مثلا روي يک نوشته که در و اقع اعلاني است براي ساعتهاي امگا و در تصاوير مياني فيلم صامت حاجي  آقا آکتور سينما ديده ميشود رقم ٣ روي سين ساعت ديده ميشود.

٥٨- ر.ک. به نوشته علي محمد خان اويسي درباره طرز کار سينماتوگراف که در زيرنويس ماقبل پيشين ياد شد.

٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه سفر نخست، صص. ٣ و ١٠. هر چند که شاه خود قلم به دست نداشته بلکه همانطور که خود ميگويد، چه در اين سفر و چه در سفر دوم، او متن را ميگفته و ديگران مينوشته اند ولي بديهي است که در مجموع شخص وي نويسنده و ديگر کسان محرر به حساب ميايند.

٦٠ مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، ص. ٢٥٥.

٦١- مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست[، ص. ٨٠. آبمعدني اين شهر کوچک فرانسوي داراي خواص طبي از جمله براي دفع امراض کليوي و نقرس ميباشد. محل اقامت شاه در «مهمانخانه» و يا «خانه ملکه» (سوورن:

Graux.pp.8.17;Hotel/Pavillion de la Souveraine )

بود که نبايد آن را به جهت شباهت نام در زبان فرانسه با «کاخ پادشاهان» (سوورن:

Palaise des Souverains )

که محل استقرار وي در پاريس بود اشتباه  کرد. ر.ک. صفحات بعد.

٦٢ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨١. منظور از «تياتر» شايد تماشاخانه کازينوي آن شهر باشد که در آن لوژي مخصوص براي شاه ساخته شده بود(Graux .p.9)

٦٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٧٨، ١٩٣.

٦٤- «موزيک] فاوست[ چندان موافق سليقه اعليحضرت شاهنشاهي نبود»، ص. ٨٤ از بدايع وقايع، تهيه کوريلن. کوريلن (Corilin?)نامي، بريده هايي از روزنامه هاي اروپا مربوط به سفر مظفرالدين شاه به اروپا جمع آوري کرده بود که به توسط نيرالملک ترجمه و بعدها به کوشش وحيدنيا به چاپ رسيد (ر.ک. فهرست منابع). شايد شاه به ديدن اپراي

 Damnation de Faust 

اثر Berliozرفت ولي به نظر فرخ غفاري احتمال اينکه وي فاوست اثر شارل گونو

 (Charles Grounod)را ديده باشد بيشتر است. ناگفته نماند که موسيقيدانان ديگري نيز از اثر گوته، نويسنده شهير آلماني، اپرا ساخته بودند. ولي بعيد است که در اينجا اشاره به ايشان باشد.

٦٥-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٤ و سفر دوم شاه، ص. ١٣١.

٦٦ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٥ و قسمت نهايي همين بخش درباره نوشته سويج لندر.

٦٧ -  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١، ٢٥٥ و گراورهاي چاپ شده در همان کتاب.

٦٨ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٩١.

٦٩ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨٨.

٧٠ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.٩٢.

٧١ -  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.٩٣.

٧٢ - مظفرالدين شاه آورنده سينماتوگراف را توصيف نميکند ولي سه هفته بعد او را در جمع عکاساني که براي عکسبرداري نزدش آمده بودند شناسايي کرده به وي اشاره ميکند، مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٣٦ (٣ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٣١  ژوئيه ١٩٠٠/ مرداد ١٢٧٩).

٧٣ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٠١ ١٠٠.

٧٤ - ظهيرالدوله، ص. ٢٠١. اطلاعات مربوط به ظهيرالدوله را مديون فرخ غفاري هستم.

٧٥-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٣٦ ١٣٥، ١٣٠.

٧٦ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٢٩.

٧٧ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٣.

٧٨ -  مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٥.

٧٩ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٨.

٨٠ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٨. منظور از عمارت سوورن، محل اقامت شاه در «کاخ پادشاهان» (سوورن: Pavillion de la Souveraine ,ر.ک. Graux .p.11) ميباشد که در شماره ٤٣ «خيابان جنگل بولوين» (Avenue de Bois de Boulogne) کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٣ و نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم در ادامه همين متن) قرار داشت. آن خيابان همانا خيابان فوش (Foche Avenue  )امروزي است و آن عمارت بعدها تخريب گرديد.

٨١ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ١٣٨.

٨٢ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٨.

٨٣ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٩.

٨٤ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٦.

٨٥ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٤٧ ١٤٦، نمايشهاي خيال برانگيز از جمله به کمک آئينه و نورپردازي انجام ميگرفت.

٨٦  - ظهيرالدوله، سفرنامه، صص. ٢٣٦ ٢٣٥، ظهيرالدوله، و مصحح متن وي درباره املا و نام محل سينما به خطا ميروند: به جاي «شامپردماري... يعني ميدان ماري» يعني ميدان حضرت مريم، بخوانيد: شامپ دو مارس ... يعني ميدان مريخ که خداوند جنگ باشد Champs-de-Mars. نام ديگري در همان صفحه موزه گرون (Musee Grevin)است و نه «کريون».

٨٧ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٩.

٨٨ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٩، ظاهرا قرار دادن سه پايه کمال الملک در آن روز در لوور سر راه شاه يک صحنه سازي بوده است، ر.ک. کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٧٤، درباره وقايع پشت پرده ديدار شاه از موزه، ر.ک.

 Paoli,pp. 107-108 که از آن ماجراها به اختصار در زيرنويس شماره ٢٩ مقاله ام درباره خورهه، طاووس، شماره ٤/٣ ياد کرده ام.

٨٩ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠، کوريلن، بدايع وقايع، صص. ٧٨  ٧٧.

٩٠ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠.

٩١ - ظهيرالدوله، سفرنامه، ص. ٢٥٣. منظور از «همان عمارت»، محل اقامت شاه است که به آن اشاره شد.

٩٢ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٨٦.

٩٣ - Paoli, p.100، ترجمه نسبتا آزاد متن جز در بخشي که بين گيمه قرار داده شده است.

٩٤ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠١.

٩٥- منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

٩٦ - کوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٢  ١٠١.

٩٧ -  کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٢.

٩٨ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٤، در نوشته هاي مربوط به تاريخ سينما در ايران، که همگي بطور مسقيم يا غيرمستقيم از ترجمه متن کوريلن استفاده ميکنند، برخي به يک خانم فرانسوي که فيلمبرداري ميکرد و يا مادام «کرون» که خود فيلم برميداشت اشاره ميشود که درست نيست و ماجرا در متن کوريلن همان است که آورده شد.

٩٩ - منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار و همچنين کوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٥ ١٠٤.

١٠٠- منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠١ - منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠٢ - کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٨.

١٠٣ - جنگ گل ترجمه  Bataille de Fleurs  از فرانسه است که خود شاه هم آن اصطلاح را در جايي ديگر بکار ميبرد (مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست [، ص.٨٠) و منظور از جنگ گل corso fleuri است که نخستين بار فرخ غفاري معادل آن را يافت، ر.ک

 .Gaffari,’20ans de cinema en Iran’, PP.179-195,

١٠٤ -  مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص.١٦١ ١٦٠.

١٠٥- درباره اين امور همچنين ر.ک. بخش سه، ٢.

١٠٦- ملوک خانم مصور رحماني، يکي از سه دختر ميرزا ابراهيم، اسنادي را در سال ١٣٢٩ خ/١٩٥٠ م به توسط شوهرش مهندس حسن شقاقي به فرخ غفاري داد. مهندس شقاقي، پدر دکتر سياوش شقاقي باني اين آشنايي بود. اين مدارک شامل اسناد زير ميشد: نامه شرکت گومون، دو يادداشت درباره فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم به امر شاه (ر.ک. ادامه متن) و تصوير نيم تنه ميرزا ابراهيم که به توسط جمال اميد انتشار يافته است (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين بار روي کارت تبريک نوروز سال ١٣٤١ خ (١٩٦٣ م) کانون فيلم وزارت فرهنگ و هنر و سپس در   Le cinema en Iran, P.2 که غفاري نوشته بود در سال ١٩٧٣ م (١٣٥٢ خ) منتشر شد ولي انتشار وسيع اين اسناد بعدها به همت جمال اميد انجام گرفت (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين اشاره به برخي از اين اسناد را در مقاله فرخ غفاري در مجله عالم هنر به نام اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، شماره ٢٦ مهر ١٣٣٠، زيرنويس ١، ميتوان يافت ولي اطلاعات کلي را شخص غفاري در اختيار نويسنده قرار داده است. مجموعه غفاري در حوادث بعد بهمن ١٣٥٧/ فوريه ١٩٧٩ ناپديد شد. شايد بتوان هنوز اميدوار بود که همانطور که بخشي از کتب وي سرانجام به کتابخانه مرکزي دانشگاه راه يافت، اين اسناد نيز روزي در ميان اموال يکي از بنيادها شناسائي شود و يا از جايي ديگر سر دربياورد.

١٠٧- اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧.

١٠٨ - محل اقامت شاه که ذکر آن آورده شد.

١٠٩-  اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧. در ادامه اين زيرنويس آمده: اين مسابقه که جلب توجه زيادي در آن زمان کرد داراي جوايزي به ميزان ده هزار و پنج هزار فرانک و يک سري جوايز دو هزار و يک هزار فرانکي بود. در ميان اين جوايز، يکي هم فيلم جراحي دکتر دوواين بود که لئون گومون توصيه کرده بود شاه ايران دريافت دارد.

١١٠ - بازمانده اين فيلمها معدود بوده و هنوز طبقه بندي و شناسائي کلي نشده است. دليل قدمت يکصد ساله آنها اين است که علاوه بر فيلمهاي ٣٥ ميليمتري، شامل فيلمهاي باريک ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان نيز ميشوند. در ميان شيشه هاي خام عکاسي نيز هنوز بسته اي نيافته ام که تاريخي کهنه تر از ١٨٩٨ و تاريخ پايان مصرفي جديدتر از ١٩٠٦ داشته باشد.

 ١١١-

H.Savage Landor, across coveted lands,vol.1 ,P.233: ‘adjoining this room is a boudoir, possessing the latest appliances of civilization.it contains another grand piano,a large apparatus for moving pictures on screen and an icecream soda fountain with four taps ,of the types one projecting admires-but do not wish to posses- in the new york chemists’ shops! The Shah’s however lacks three things-the soda,the ice, and the syrups.’  

 آورده شده (ر.ک. از جمله اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢) که در بازديد از کاخ گلستان، هنري سويج لندر يک «دستگاه بزرگ سينماتوگراف گومون» ديده است ولي همانطور که ملاحظه گرديد، نويسنده نامي از سينماتوگراف گومون نميبرد.

سويج لندر سپس همچنان با لحن تمسخرآميز به دستگاه مدرن چاپ (Modern Printing- Press   ) شاه نيز اشاره ميکند (ج. ١، ص. ٢٣٨). منظور آن نادان دستگاه معظم و خوبي است که در همين سفر نخست شاه به فرنگ توسط احمد صنيع السلطنه خريداري شد و بسعي ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي، فرزندش و در کاخ گلستان داير شد. (ر.ک. مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، صص. ١ و ٢٥٥ و همين جا بخش يک، ب). از عکسهاي مراسم نصب آن اسباب که من ديده ام چنين برميآيد که دستگاه را در اطاقهاي طبقه اول (همکف به لفظ امروزيها) در جنوب شرق کاخ ابيض رو به باغ در طرف شرق آن نصب نمودند. از جمله کتب دو سفر شاه به اروپا به توسط همين دستگاه و لوازم آن حروفچيني شده به طبع رسيد.

١١٢ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٧٨.

١١٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩٦.

١١٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩١.

١١٥ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، صص. ١٩، ٢٩، ٤٥، ٥٣، ٦٨، ٧٠، ٧٢، ٧٨، ٩٨، ١٣٣، ١٣٦، ١٥١. خريد دو دوربين قطعا عکاسي در لوسرن (Lucerne) سويس در تاريخ سه شنبه ١٨ صفر ١٣٢٠/ ٢٧ مه ١٩٠٢/ ٦ خرداد ١٢٨١ (ص. ٥٤)، دوربين عکاسي و دستگاه اشعه ايکس (ص. ٦٠)، اعزام عکاسباشي به آلمان براي خريد «عکس جديد الاختراع» (ص. ٦٣)، عکس فوري (ص. ٦٦)، فرستادن عکاسباشي براي «بعضي فرمايشات» (ص. ١٠٤) که دوربين عکاسي بوده است (ص. ١٠٦)، نقاشي از صورت شاه، آمدن عبدالله ميرزاي قاجار عکاس شهير ايراني براي عکس برداري،ص. ١١١، استفاده از فلاش منيزيم (ص. ١٢٦).

١١٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٠٧.

١١٧-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١١٩. «جاري شدن آب و رودخانه» اشاره است به تماشايي که شب پيش شاه ديده بود و در آن از جمله آب بصورت رودخانه جاري شده صحنه را ميپوشانده است.

١١٨-  مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٢٦.

١١٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣١.

١٢٠- مليجک. ج. ١. ص. ٣٣٠.

١٢١-  تاريخ حرکت در ناظم الاسلام، تاريخ بيداري، ج. ١، صص. ٢٩٨ و ٣٩٧ و مليجک، ج. ١، ص. ٧٦٧، تاريخ مراجعت در مليجک، ج. ١، ص. ٨٣٦.

١٢٢ - شرح نسبتا کاملي همراه با عکس از آن بخش ازاين سفر که در فرانسه و بلژيک از تاريخ ٢٢ ژوئن تا ٣١ اوت ١٩٠٥ (٢ آذر تا ١٠ شهريور ١٢٨٤ خ) انجام گرفت در کتاب کمياب گرو و داراگون که تنها در سيصد نسخه انتشار يافته ديده ميشود، ر.ک. منابع فرنگي، زير Graux، صفحات ١٦ تا ٣٣، از سينماتوگراف در اين شرح ياد نشده است (ر.ک. به ويژه ص. ٢٣).

١٢٣- روسي خان به فرخ غفاري گفته بود که: «در سال ١٩٠٩ از پسر صنيع حضرت، که عکاس باشي مظفرالدين شاه بود ، دوربيني خريد...» (غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧ و اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٦ به اختصار). عکاسباشي مظفرالدين شاه صنيع السلطنه بود و روسي خان منظورش پسر او يعني ابراهيم ميرزا است اما به اشتباه دوربين را به پسر صنيع حضرت نسبت ميدهد که عکاس و عکاسباشي شاه نبود. ارتباط محمد خان صنيع حضرت با عکاسي در قتل ميرزاجوادخان، عکاس مشروطه طلب، که به دست وي صورت گرفت خلاصه ميشود. شايد استبداد روسي خان و محمد علي شاهي بودن وي مبدا اين اشتباه او بوده که تا کنون از نظرها پنهان مانده بوده است. درباره قتل ميرزاجوادخان و صنيع حضرت ر.ک. ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري، بخش دوم، ص. ٤٨٤، ذکاء، تاريخ عکاسي، صص. ٢٨٥ ٢٨٤ و دخو (علي اکبر دهخدا) که حرکت صنيع حضرت در راس دسته اش را به مسخره به حرکت ژنرال کوراپاتکين، که ذکر پانوراماي او رفت، تشبيه ميکند (صوراصرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، ص. ٦).صنيع حضرت را مجاهدين در ١١ رجب ١٣٢٧/ ٢٩ ژوئيه ١٩٠٩/ ٧ مرداد ١٢٨٨ به دار آويختند، مليجک، ج.٣، ص. ١٥٧٩و تصاوير در ج. ٣، صص.٨١ ١٥٨٠.

١٢٤- مليجک، ج.٣، صص. ١٥٥٠ و ١٥٥٧.

١٢٥ - غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧. در متن غفاري «دويست هزار متر» آورده شده ولي همانطور که خود او به نويسنده اين سطور تذکر داد اين رقم درست نيست و دو هزار متر و يا به احتمال کم حداکثر بيست هزار متر صحيحتر است.

١٢٦ - نتيجه گيري از مجموع نوشته جمال اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥.

١٢٧ - اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٨ - اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٩ - اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٠ - مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست [، ص.٨٣.

١٣١ - اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٢- جمال اميد در ذکر فيلمبرداري فيلم آبي و رابي، اين بار احتمالا از قول معتضدي، مينويسد ( اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦) که حراج در زمان احمد شاه صورت گرفت ولي همانطور که چند خط بعد ملاحظه خواهد شد، اين گفته نيز مردود است.

١٣٣- اين امر اکنون مسجل است زيرا جناب آقاي اصغر مهدوي در تاريخ ٢٠ شهريور ١٣٧٩ (١٠ سپتامبر ٢٠٠٠) به نگارنده فرمودند که حراج در زماني که مرحوم تيمورتاش وزير دربار بود برگزار شد و مرحوم آقا سيد جلال طهراني نيز در آن حراجها شرکت ميکرد. فرموده هاي جناب مهدوي در فرصت ديگري به صورت کاملتري نقل خواهد شد.

١٣٤- در مورد اين لوازم که شامل (يک) دستگاه فيلمبرداري گومون و ديگر لوازم ميشده ر.ک. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٥ - اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦.

١٣٦- غفاري، اولين آزمايش (٢)، ٤، ص. ٢٨.

١٣٧ - اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢. در متن چاپ نشده غفاري به جاي «ارواحنا له الفدا»، «ارواحنا فداه» آمده است و در اشاره به نخستين همو به اين سند جملات بصورت خلاصه زير نقل شده است: «صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته در سبز ميدان از تمام دستجات قمه زن ها عکس بيندازيد» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران١، متن اصلي دست نويس در متن آن چاپ شده آن همان متن در اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥، «بيانداز» به جاي «بياندازيد» آمده است.)

١٣٨- ناظم الاسلام کرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١: «به تعزيه داري راغب ... شوق بسيار به گريه داشت.»

١٣٩ - غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥. واژه «تاج» در متن چاپ شده مقاله غفاري نيست ولي در متن دستنويس آن بوده است.

١٤٠ - متن دستنويس اولين آزمايشهاي سينمايي ١، غفاري. در متن چاپ شده اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨، املاي «سينموفوت گراف» دست خورده و تبديل به «سينموفتوگراف» شده است. شاه يادداشت را سردستي نوشته بوده و حتي پسوند «باشي» را هم اهرا جا انداخته بوده است. جمال اميد متن اصلي را به صورت زير چاپ کرده است: «عکاس باشي، فردا صبح دوربين سينموفتوگراف را با دو سه رولو زود بيآور که عکس شيرها را بگيريم»، اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٣٦و تاريخ سينما، ص. ٢٢.

١٤١- مليجک، ج. ١، صص. ٢٢٤ و ٥٨١. مليجک شرح باغ وحش کاخ دوشان تپه را که «باغ شيرخانه» نام داشت آورده است. و آن باغ دري ويژه خود داشت.

١٤٢ - مليجک، ج. ١، ص. ٢٢٤.

١٤٣-  به لطف و معرفي دکتر مهدي حجت، که در آن زمان سمت معاونت حفظ ميراث فرهنگي وزارت فرهنگ و آموش عالي را به عهده داشتند، اداره کل بيوتات وزارت دارائي و امور اقتصادي به درخواست اينجانب مبني بر مطالعه عکسهاي آلبومخانه کاخ گلستان جواب مثبت داد (درخواست و موافقت نامه شماره ٣٤٩٢ مورخ ٢٥.٨.١٣٦١، ضبط دفتر اداره کل بيوتات). اين آغاز پژوهشهاي من در کاخ گلستان بود که همچنان ادامه دارد.

١٤٤-  شرح ماجرا مفصل است ولي دکتر اکبر عالمي، کار کپي برداري را به عهده داشت، اشاره اي کوتاه به اين امر ميکند، ر.ک. مقاله ايشان، حکايتي نو از اين نوجوان صد ساله...، زيرنويس ١. سال کشف و به دنبال آن کپي فيلمها، شايد به دنبال يک اشتباه چاپي، ١٣٦٥ به جاي ١٣٦١ و ١٣٦٢ (در مورد کپي) ذکر شده است و البته پادشاه مورد نظر در فيلمها نيز مظفرالدين شاه است و نه ناصرالدين شاه.

١٤٥- به پشتيباني سيد محمد بهشتي (رياست سازمان ميراث فرهنگي کشور) و عليرضا انيسي (رياست کاخ گلستان) و به ياري آقاي حسن ميرزا محمد علائيني و به ويژه آقاي جواد هستي و ديگر مسئولين در بخشهاي گوناگون کاخ گلستان.

١٤٦-  ر.ک. به مقاله هوشنگ کاوسي، توماس اديسون، برادران لومير آسوده بخوابيد، ما بيداريم. نويسنده اشاره اي به کتب و مقالاتي که در گذشته به توسط پيشگامان تاريخ سينما نوشته شده نميکند و حتي برخي از منابع و اسنادي را که توسط آن پايه گذاران در گذشته با ذکر سند معتبر منتشر شده است بي اساس ميداند («به هيچ وجه صحت ندارد»، ص. ١٠٧). تحرير نخست اين نوشتار نيز ظاهرا به رويت ايشان نرسيده بوده است.

١٤٧- روسي خان فيلمي در سال ١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م نشان داد که در آن «يک نفر سيگار ميکشيد]و[ دود سيگار روي پرده نمايان بود»، اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٦، زيرنويس ٣٤ (اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٦٩، «خود» به جاي «دود» آمده که در متن بعدي اميد تصحيح شده است.) نظر به ارتباط روسي خان با دربار محمد علي شاه و يکي بودن موضوع در هر دو مورد، ميتوان پنداشت که منظور يک فيلم است ولي بعيد است زيرا به احتمال به يقين فيلم روسي خان ٣٥ ميليمتري بوده و نه ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان.

١٤٨- تقي زاده، زندگي، صص. ٢٠٦ ٢٠٥

١٤٩- اين مطالب به فرخ غفاري گفته شده بوده و ايشان آن گفته ها را در غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨ آورده است ولي خود ايشان به نويسنده گفتند که بخش مربوط به حراج فيلمها به آن صورت نقل شده نميتواند درست باشد.اختلاف متن چاپي غفاري با متن دستنويس او در بين الهلاين آورده شده است.

١٥٠- ناظم الاسلام کرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١.

١٥١-  مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٢ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٥.

١٥٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥١.

١٥٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥٢.

١٥٥-مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٨١.

١٥٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣٣

١٥٧- در مجموعه عکس زيبا و مفيد کتاب گنج پيدا که اخيرا به سعي بهمن جلالي درباره برخي از عکسهاي کاخ گلستان انتشار يافته است نام آغا محمد به دو خواجه داده شده که در يک مورد درست نيست. آن کوتوله اي که در بسياري از صفحات (از جمله ١٠٤ يا ١٠٥) به نام « آغا محمد خواجه معروف به فقير القامه» و يا «آغا محمد» معرفي ميشود در واقع عيسي خان است که از زمان وليعهدي با مظفرالدين شاه در آذربايجان بود و بعد با وي به طهران آمد. آن ديگري « آغا محمد قصيرالقامه» و نه فقير القامه، است که از مهمترين خواجه هاي ناصرالدين شاه بود و طرف اعتماد وي (ر.ک. اعتمادالسلطنه، خاطرات، شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٠، ص. ٨٣٩). از آغا محمد قصيرالقامه چند عکس در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است که يکي را هم بهمن جلالي در ص. ٥٩، عکس بالا، فرد سمت چپ چاپ کرده است. از محمودخان هم که در آن کتاب شناسائي نشده چند عکس هست از جمله در صص.١١٠، ١٤٣، ١٦٧.

١٥٨ - مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٦.

١٦٠- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٣٦ .

١٦١ - مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٧٣.

١٦٢- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٨٣.

١٦٣- آلمانها فيلمي مستندگونه در حدود ٠٥ ١٣٠٤ خ/ ٢٥  ١٩٢٤ م در ايران ساختند و چون هنرپيشه زن ايراني الاصل براي ايفاي نقش در آن پيدا نميکردند، ماري لوئيز عدل همسر انگليسي نسب مرحوم اعتماد الوزاره در آن بازي کرد. اطلاعات نگارنده در اين مورد هنوز ناقص است ولي اميدوار است که در آينده بتواند توضيح بيشتري بدهد.

 

فهرست منابع و مآخذ:

     _ابراهيم صحافباشي، سفرنامه ابراهيم صحافباشي، باهتمام محمد مشيري، طهران ١٣٥٧.

      _ابوترابيان، حسين، اعلاميه صحافباشي، راهنماي کتاب، سال ٢٠، آبان  دي ١٣٥٦، ش. ١٠  ٨، صص. ٩٢  ٦٩١.

      _اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، روزنامه خاطرات، به کوشش ايرج افشار، چاپ چهارم، تهران، ١٣٧٧.

      _اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران  ١، پيدايش و بهره برداري، تهران، ١٣٦٣.

     _اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران، ١٣٥٧  ١٢٧٩، چاپ دوم، تهران، ١٣٧٧.

      _تقي زاده، سيد حسن،  زندگي طوفاني، خاطرات سيد حسن تقي زاده، به کوشش ايرج افشار، لوس آنجلس، ١٩٩٠.

      _تهامي نژاد، محمد، ريشه يابي يأس، ويژه سينما و تئاتر، ش. ٦  ٥، دي ١٣٧٣ (متاسفانه اين مقاله جالب در  زمان تحرير اين نوشتار هنوز بطور کامل به دست نيامده بود.)

      _جلالي، بهمن، گنج پيدا، مجموعه اي از عکسهاي کاخ موزه گلستان، به کوشش بهمن جلالي، تهران، ١٣٧٧.

      _جمال زاده، سيد محمدعلي، درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، سال ٢١، فروردين  اردي بهشت ١٣٥٧، ش. ٢   ١، صص. ٣١   ١٢٨.

      _جمال زاده، سيد محمدعلي، يادهايي از کودکي و نوجواني، چشم انداز، ش. ١٩، بهار ١٣٧٧، پاريس، صص. ٥٢  ٤٥.

      _حبل المتين، اعلان سينماتوگراف روسي خان، ش. ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، ٢٨ آبان ٨٣٩ جلالي، ١٤ نوامبر ١٩٠٧، ص. ٤ (در واقع، اگر تقويم ه.ق. تبديل شود برابر است با چهارشنبه ١٣ نوامبر ١٩٠٧/ ٢٢ آبان ١٢٨٦ ولي به تقويم ميلادي ١٤ نوامبر روزنامه برابر است با ٢٣ آبان.)

      _دخو (علي اکبر دهخدا)، چرند پرند، صوراسرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، صص. ٨  ٥.

      _ذکاء،  يحيي، تاريخ عکاسي و عکاسان پيشگام در ايران، تهران، ١٣٧٦.

      _روسي خان: ر.ک. اعلان در حبل المتين.

      _شهري، جعفر، گوشه اي از تاريخ اجتماعي تهران قديم، تهران، ١٣٥٧.

      _شهري، (شهري باف)، جعفر، تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم،٦ جلد،  تهران ٦٨  ١٣٦٧ ش.

      _صحافباشي: ر. ک. اعلان در صوراسرافيل، ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦.

      _صوراسرافيل، ش. ٢٦، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، اعلان در ص. ٨.

      _ظهيرالدوله، علي خان، سفرنامه ظهيرالدوله همراه مظفرالدين شاه به فرنگستان، به کوشش محمد اسماعيل رضواني، تهران، ١٣٧١.

      _عالمي، اکبر،حکايتي نو از اين نوجوان صد ساله. سينماي ايران صد ساله و جهاني ميشود، دنياي سخن، سال ١٦، ش. ٩٠، اسفند ١٣٧٨ و فروردين ١٣٧٩، صص. ٦٩  ٦٤.

      _عبدالغفار، نقشه تهران در سال ١٣٠٩ ه.ق. (١٨٩١ م)، چاپ مجدد از روي اصل، موسسه سحاب، تهران، ١٣٦٣ خ.

      _عدل، شهريار، خورهه، طليعه کاوش علمي ايرانيان، طاووس، شماره ٤/٣، بهار و تابستان ١٣٧٩، صص. ٢٦٥  ٢٢٦.

      _علي محمدخان اويسي (ميرزا)، سينوموتگراف، مجله حقايق، باکو، ش. ١، صفر ١٣٢٥ ١٦ مارس تا ١٣ آوريل ١٩٠٧/ ٢٥ اسفند ١٢٨٥ تا ٢٤ فروردين ١٢٨٦،صص. ١٦  ١٤. متن ميرزا علي محمدخان اويسي در ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، ص. ٢٦، منتشر گرديده و فتوکپي رنگي اصل متن نيز در موزه سينما در تهران به نمايش گذاشته شده است.

      _غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، مجله عالم هنر، ش.٣،  ٢٦ مهر ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن که به لطف بهزاد رحيميان از موزه سينما به دستم رسيد.

      _غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران٢، مجله عالم هنر، ش. ٤،  ١٠ آبان ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن که به لطف بهزاد رحيميان  از موزه سينما به دستم رسيد.

      _غفاري، فرخ،جام جم  فانوس خيال  سايه و خيمه شب بازي در ايران، فيلم و زندگي (مجله)، ش. ٥، صص. ٤٢  ٤٠.

      _غفاري، فرخ، ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي، نخستين فيلمبردار ايراني،  ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، صص. ٢١  ١٩.

      _غفاري، فرخ، مقاله اي با داده هاي تازه که در دست انتشار است و به لطف ايشان در اختيار من قرار گرفت.

      _غفاري، فرخ، گفتگوهاي غفاري با شهريار عدل، مجموعه صحبت هاي غفاري با نويسنده اين سطور در بيست سال گذشته درباره هنر و به ويژه نقاشي، عکاسي و سينماي ايران.  آنچه در اين نوشته آورده شده براي آخرين بار در اول دسامبر ٢٠٠٠ (١٠ آذر ١٣٧٩) با او بازنگري شده است.

      _کاوسي، هوشنگ، توماس اديسون، برادران لوميرآسوده بخوابيد، ما بيداريم!، ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٩، سال هژدهم، مهر ١٣٧٩، صص. ١١٠  ١٠٦.

      _کوريلن، (گرد آوري شده توسط) ، بدايع وقايع نخستين سفر مظفرالدين شاه به اروپا، ترجمه رضاقلي بن جعفر قليخان نيرالملک (وزير علوم)، به کوشش وحيدنيا، تهران، زمستان ١٣٤٩.

      _گلستان، شاهرخ، گفتگو با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ (٢٣ اسفند ١٣٧١)

در ژنو که قسمتي از آن در بخش دوم برنامه فانوس خيال از بخش فارسي راديوي بي بي سي در ١ اکتبر ١٩٩٣ (٩ مهر ١٣٧٢) پخش شد.

      _گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، مجموعه نوار صوتي در ٦ کاست، برنامه اي راديويي از بخش فارسي  بي بي سي که پخش آن از همان راديو از ٢ مهر ١٣٧٢(٢٤ سپتامبر ١٩٩٣) آغاز شد، پخش نوار از  بي بي سي، لندن ١٩٩٤.

      _گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، از آغاز تا انقلاب اسلامي به روايت بي بي سي، متن پياده شده با دستکاري بدون اجازه از گلستان از روي مجموعه  پخش شده از از بخش فارسي راديوي بي بي سي در سال ١٣٧٣، ويراستاري رخند غروي، انتشارات کوير، تهران، ١٣٧٤.

      _گلستان، شاهرخ، گفتگوها با شهريار عدل در پاريس درباره تاريخ سينماي ايران، تاريخ آخرين تبادل نظر،٢ دي ١٣٧٩/ ٢١ دسامبر ٢٠٠٠.

      _مظفرالدين شاه قاجار، سفرنامه مبارکه شاهنشاهي سفر نخست، مطعبه خاصه مبارکه شاهنشاهي، طهران، ١٣١٩ ق. اين کتاب به نام سفرنامه مبارکه  مظفرالدين شاه به فرنگ به کوشش علي دهباشي آفست شده در  طهران به چاپ رسيده است (چاپ دوم، زمستان ١٣٦١).

      _مظفرالدين شاه قاجار، دويمين سفرنامه مبارکه همايوني، مطعبه مبارکه شاهنشاهي، طهران، ١٣٢٠ ق. اين کتاب به دو نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ و در همان جلد به نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ به تحرير فخرالملک، به توسط انتشارات کاوش آفست شده و در پائيز ١٣٦٢ در طهران به چاپ رسيده است.

      _مقصود لو، حسينقلي مقصود لو وکيل الدوله، مخابرات استرآباد،  به کوشش ايرج افشار و محمد رسول درياگشت، ٢ جلد، تهران، ١٣٦٣.

      _ناظم الاسلام  کرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان:

      _به کوشش علي اکبر سعيدي سيرجاني، ٣ جلد ( بخش)، تهران، ١٣٤٦.

      _به کوشش علي اکبر سعيدي سيرجاني، ٢ جلد (شامل ٣ بخش)، تهران، ١٣٦٢.

      _منابع بلژيکي: منظور اطلاعاتي است که کمي پيش از به زير چاپ رفتن اين تحرير دوم، خانم ماريون باتيست (Marion Baptiste)، دانشجوي بلژيکي سابقم در دکترا، براي من جمع کرد و با تلفن اطلاع داد. البته پيشاپيش خطوط اصلي اين رشته تحقيقات بررسي شده و برخي از اسنادي که ميبايست در اوستاند مورد مطالعه قرار گيرد معين شده بود ولي کمبود وقت اجازه نداد مطالعات کامل شود. اين کار، همزمان با مطالعاتي درباره اتومبيلهاي خريداري شده و يا سفارش داده شده، در آينده به پايان رسانده خواهد شد.

      _نجمي، ناصر، دارالخلافه تهران، چاپ دوم، تهران، ١٣٦٢.

      _نفيسي، حميد، تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ايران نامه، سال چهاردهم، ش. ٣، تابستان ١٣٧٥، صص. ٤١٦  ٣٨٣.

 

 

           _ Adle, C., in collaboration with Y. Zoka’, “Notes et documents sur la photographie iranienne et son histoire; I. Les premiers daguerréotypistes, c. 1844-1845 / 1260-1270”, Studia Iranica, vol. 12, fascicule 2, 1983, pp. 249-280 and 2 pls.

           _ Azimi, F., “Entezâm’, 1. ‘Abd-Allâh”, Encyclopaedia Iranica, vol. VIII, pp. 461-62.

           _ Graux, L. and H. Daragon, S. M. Mozaffar-ed-Din Schah in Schah en France, 1900 – 1902 – 1905, Paris, 1905.

           _ Gaffary, F., Le cinéma en Iran, Tehran, 1973.

           _ Gaffary, F., “Coup d’oeil sur les 35 premières années du cinéma en Iran”, Entre l’Iran et l’Occident, Paris, 1989, pp. 225-234, and in particular pp. 226-227.

           _ Gaffary, F., “20 ans de cinéma en Iran”, Civilisation, vol. XXXVIII, no. 2, 1990, pp. 179-195.

           _ Gaffary, F., “Akkâs-bâshi”, Encyclopaedia Iranica, vol. 1, p. 718.

           _ Gaffary, F., article on Mirza Ebrahim Akkâs-bâshi, to be published in The Qajar Epoch, Arts and Architecture, ed. C. Adle and P. Luft, Iran Heritage Foundation, London.

           _ Image et magie du cinéma français, 100 ans de patrimoine, an exhibition organized by the Centre Nationale de la Cinématographie and the Conservatoire Nationale des Arts et Métiers, Paris, s.d. (1995).

           _ Naficy, H., “Iranian Writers, Iranian Cinema and the Case of Dash Akol”, Iranian Studies, vol. 28, nos. 2-4, Spring-Autumn 1985, pp. 231-251.

           _ Paoli, Xavier, Leurs Majestés, Paris, 1912.

           _ Savage Landor, Henry, Across Coveted Lands or A Journey from Flushing (Holland) to Calcutta, Overland, London, 2 vols., London, 1902 (US ed. New York, 1903).

           _ Toulet, E., Cinema is 100 Years Old, London, 1995.


 
 

تبلیغات